قطار بیمارستانی هلال‌احمر به موزه می‌رود؟

شهریار مزیدآبادی، علی اصغری و منوچهر عبدخداوندی در یک واگن تخریب شده قطار حضور دارند و می‌گویند: « امروز 30 شهریور 1400 است و ما بعد از 34 سال توانستیم یک واگن بازمانده از قطار بیمارستانی هلال احمر در سال‌های جنگ ایران و عراق را پیدا کنیم. در یک جای دور، در یک پارکینگ ریلی در حومه اسلامشهر. ببینید هنوز روی بدنه قطار تصویر آفتاب‌خورده و کم‌رنگ هلال احمر هست و نوشته جمعیت هلال احمر جمهوری اسلامی ایران »

رضا واعظی‌زاده/ صبح 31 شهریور 1400 است. سالن اجتماعات ساختمان ستادی جمعیت هلال‌احمر میزبان بزرگداشت هفته دفاع مقدس می‌شود. بوی عود می‌آید. صدای احوالپرسی مهمانان با یکدیگر همهمه می‌کند. نمایندگانی از کمیته بین‌المللی صلیب سرخ بر صندلی‌های ردیف‌ نخست می‌نشینند. مراسم شروع می‌شود. قرائت قرآن و چند برنامه دیگر. قرار است سخنرانی کریم همتی، رئیس جمعیت هلال احمر آغاز شود اما قبل از آن ناگهان نور کم می‌شود و بر پرده بزرگ روی سن، ویدیویی پخش می‌شود. چهره‌هایی آشنا از مربیان پیشکسوت امداد و نجات و امدادگران ایام جنگ تحمیلی در تصویر ظاهر شده‌اند. حاج محمود رمضانیان در ردیف سوم سالن نشسته است. قرار است در انتهای مراسم با لوح تقدیری از زحمات او در واحد امداد جبهه هلال احمر در زمان جنگ تحمیلی قدردانی شود. چشمش به مانیتور که می‌افتد با التهاب می‌گوید: ا شهریار ، وای قطار هلال. خود او از امدادگران همین قطار بوده است. اول پچ‌پچ در سالن می‌پیچد ولی خیلی زود سکوت حاکم می‌شود. در فیلم در حال پخش، شهریار مزیدآبادی، علی اصغری و منوچهر عبدخداوندی در یک واگن تخریب شده قطار حضور دارند و می‌گویند: « امروز 30 شهریور 1400 است و ما بعد از 34 سال توانستیم یک واگن بازمانده از قطار بیمارستانی هلال احمر در سال‌های جنگ ایران و عراق را پیدا کنیم. در یک جای دور، در یک پارکینگ ریلی در حومه اسلامشهر. ببینید هنوز روی بدنه قطار تصویر آفتاب‌خورده و کم‌رنگ هلال احمر هست و نوشته جمعیت هلال احمر جمهوری اسلامی ایران »

این سه نفر امدادگران قطاری بیمارستانی هلال احمر هستند که بسیاری از نجاتگران و مدیران امداد و نجات هلال احمر در این سال‌ها، شاگردان دوره‌های امداد آن‌ها بوده‌اند. آن‌ها پس از جنگ مربی نجات شده‌اند. اما در سال‌های جنگ، قطاری را سامان می‌دادند که از تهران به ایستگاه کارون در اهواز می‌رفت و مجروحان جنگی را با خود به شهرهای اراک، قم، تهران و حتی ساری و گرگان می‌برد تا به بیمارستان‌ها انتقال یابند.

گزارش ویدیویی همچنان در حال پخش است. همه‌ی شیشه‌های واگن شکسته‌اند. مزیدآبادی رو به دوربین می‌گوید: « در بسیاری از مناطق کودکان به قطارهای عبوری سنگ می‌زدند. اما هیچ وقت هیچ کس به این قطار سنگ نزد. همه‌ی ایستگاه‌ها برای عبور آن باز بود و همه‌ی مردم به آن احترام می‌کردند.» در ادامه این سه نفر در واگن را باز می‌کنند و وارد قطار می‌شوند. به محض ورود به آن، صدای یاحسین یاحسین‌شان بلند می‌شود. اشک در چشمانشان حلقه می‌زند. علی اصغری رو به عبدخداوندی می‌گوید: « منوچهر اینو چیکار میکنن؟ دیگه کی میتونه درستش کنه؟»

منوچهر به سمت وسط واگن می‌رود تا اتاق عمل آن را ببیند. صدایش بلند می‌شود که تخت جراحی اتاق عمل نیست. بعد از اتاق عمل، کوپه داروخانه و کوپه استراحت کادر درمان است. شهریار مزیدآبادی خودش را به آن‌جا رسانده. بلافاصله می‌گوید: « دوستان یخچال داروخانه هنوز سرجاشه و ظاهرا سالمه.»

من نیز در سالن نشسته‌ام. مردی که نمی‌شناسمش و سن‌وسالی از او گذشته، با بغض و زبان ترکی جمله‌ای را به کنار دستی‌اش می‌گوید. نگاهش می‌کنم. به پهنای صورت اشک می‌ریزد. گزارشی را که تهیه کردیم از نظر تدوین و صداگذاری ایرادات کوچکی دارد. ناشی از زمان کم است. دیروز برای فیلم‌برداری رفتیم و امروز صبح آن را برای نمایش آماده کردیم و اکنون در سالن درحال پخش است. حواسم را جمع یادداشت کردن ایرادات کار می‌کنم. تا این لحظه گزارش به نیمه رسیده است. اکنون هر سه امدادگر در میان واگن ایستاده‌اند و روبه دوربین شماره 2 دارند از خاطرات حمل مجروح می‌گویند. منوچهر عبدخداوندی حمل مجروحان عراقی را به یاد آورده: « تعدادی زیادی از سربازان عراقی به شدت مجروح شده بودند و چون لشکر آن‌ها به پشت خط منتقل‌شان نکرده بود؛ بیش از یک شبانه‌روز رها شده بودند تا با پیشروی نیروهای ایرانی، به اسارت درآمدند. وقتی تحویل قطار ما شدند. زخمهایشان عفونت کرده بود و در طول مسیر به سمت تهران، بوی خون و تعفن در واگن‌ها، آزاردهنده بود.» او توضیح می‌دهد که قطار ما سفید رنگ است و بر سقف و پهلوی واگن‌ها نشان هلال به رنگ قرمز نقاشی شده است. شهریار مزیدآبادی ادامه صحبت را به دست می‌گیرد:« ما در جنگ بی‌طرف بودیم. ایرانی و عراقی برای ما تفاوتی نداشت. سعی کردیم تمام تلاشمان را برای نجات مجروحان عراقی بکنیم و خوشبختانه در آن سفر آن‌ها را بدون حتی یک نفر فوتی تحویل مراکز درمان نظامی در تهران دادیم.»

عبدخداوندی به یاد انتقال مجروحان شیمیایی می افتد: « سوار که شدند حالشان خوب بود ولی از اندیمشک به بعد کم‌کم بدحال شدند و وضعیت‌شان هر لحظه وخیم‌تر می‌شد.» علی اصغری ادامه صحبت او را می‌گیرد: « امدادگران را با ملحفه به تخت‌های دوطرف واگن می‌بستیم تا با دستکش تاول‌های بزرگ مجروحان شیمیایی را در دست نگه دارند. تکان‌های قطار ممکن بود تاول‌ها را بترکاند. اگر تاول پاره می‌شد و بر بدن مجروح می‌ریخت؛ دوباره تاول‌های تازه بیرون میزد و البته کل واگن آلوده می‌شد. شیفت هر نفر 2 ساعت بود و ما این کار را با کمک همه‌ی امدادگران حاضر در قطار تا اراک ادامه دادیم و آن‌جا مجروحان تخلیه و به بیمارستان منتقل شدند.»

شهریار مزیدآبادی به در ورودی واگن تکیه داده‌است. میگوید: « عملیات سوار کردن مجروحان با برانکارد بسیار سخت بود و به چندین امدادگر نیاز داشت. ببینید در واگن چقدر کوچک است. این‌ واگن‌ها ساخت اتریش هستند و در زمان پهلوی خریداری شده‌اند.» لبخند می‌زند و ادامه می‌دهد: « بارها میخواستیم کارخانه اتریشی را پیدا کنیم و بگوییم اگر دوباره میخواهد واگن بیمارستانی بسازد؛ عقل کند و در را وسط واگن تعبیه کند نه در دوطرف آن.» علی اصغری از فکر می‌پرد و می‌گوید: همین‌جا می‌نشستیم و برای همه‌ی مجروحان بلیت قطار صادر می‌کردیم. هیچ پولی از مجروحان دریافت نمی‌شد اما هلال احمر به ازای هر نفر مبلغ مصوب بلیت اهواز تا تهران را به شرکت راه‌آهن پرداخت می‌کرد.»

حالا در سالن سکوت محض بود. همه مدیران هلال احمر و مهمانان مدعو مشغول تماشای پلان آخر بودند که این سه نفر در واگن را می‌بندند و از کادر خارج می‌شوند. صفحه سیاه می‌شود و با فونتی کهنه مینویسد، تهیه شده در اداره کل روابط عمومی و ارتباطات مردمی جمعیت هلال احمر. ما لحظه خروج آن‌ها از واگن و دور شدن آن‌ها در بیابان را ضبط کرده بودیم. اما از لحظه ورود و مواجهه آن‌ها با قطار تصویری نداشتیم. ظهر دیروز، لحظه‌ای که خودروی ما نزدیک واگن ایستاد؛ قرار بود این سه نفر با ما همکاری کنند تا به آن‌ها میکروفن یقه‌ای وصل کنیم. اما هنوز خودرو کامل نایستاده بود که در را باز کردند و تند تند به سمت واگن رفتند. آنقدر سریع می‌رفتند که بی شباهت به دویدن نبود. بیش از ده دقیقه نتوانستیم کاری کنیم و ایستادیم به نظاره. سه امدادگر قطار بیمارستانی هلال‌احمر در اطراف واگن این طرف و آن‌طرف می‌رفتند و سر و پایش را وجب می‌کردند. شهریار مزید آبادی داد زد: «آبگیری، آبگیری، آبگیری» انگار واقعا قطار در یک ایستگاه بین‌راهی ایستاده بود و آن‌ها به سمت ایستگاه کارون در حرکت بودند تا مجروحان را سوار کنند. آبگیری سوم را که گفت؛ سرجایش نشست و از ما و بقیه پرسید: « منبع آب، منبع آب واگن نیست. این بالا یه منبع بزرگ بود.»

اکنون چراغ‌های سالن اجتماعات روشن شده. گزارش تمام شده و روی مانیتور نوشته، یادواره 489 شهید امدادگر هلال احمر در 8 سال دفاع مقدس. کریم همتی رئیس جمعیت با دعوت مجری برای سخنرانی در جایگاه حاضر می‌شود و اولین جمله‌اش خطاب به دبیرکل جمعیت است. از او می‌خواهد که پیگیری کند تا آخرین واگن بازمانده از قطار بیمارستانی هلال احمر بازسازی شود. دستور او باعث می‌شود تا دو هفته بعد محمدحسن قوسیان مقدم دبیرکل جمعیت هلال احمر به خبرنگاران حوزه میراث فرهنگی و گردشگری بگوید: در حال برنامه‌ریزی برای انتقال واگن بیمارستانی برای تعمیر هستیم. امیدواریم در آینده‌ای نزدیک آن را بازسازی و بتوانیم به موزه انتقال دهیم تا یادآور خدمات بی‌طرفانه هلال احمر در سال‌های جنگ ایران و عراق باشد.»

قطار سفید هلال احمر پنج واگن بیمارستانی داشت و با افزودن چندین واگن اکسپرس 6 تخته، عملیات انتقال مجروحان به شهرهای دیگر را برای سپردن آن‌ها در مراکز درمانی انجام می‌داد. به عنوان مثال بعد از عملیات بیت‌المقدس در خرداد 61 که منجر به آزادسازی خرمشهر شد، 3 لکومتیو، بیش از 20 واگن را به دنبال خود می‌کشیدند. همه‌ی واگن‌ها پر از مجروح بود و امدادگران هلال احمر با این پنج واگن بیمارستانی به همه‌ی مجروحان خدمات درمانی می‌دادند و از آن‌ها پرستاری می‌کردند. هر کدام از این واگن‌ها 20 تخت بیمار داشت و در وسط آن یک اتاق عمل کوچک. اکنون یکی از این واگن‌ها در ایستگاه باری راه‌آهن است و از سرنوشت 4 واگن دیگر اطلاعی در دست نیست. به نظر می‌رسد آن چهار واگن امحا شده‌اند.  

کلمات کلیدی
رضا واعظی
تهیه کننده:

رضا واعظی

گالری فیلم مرتبط

0 نظر برای این مقاله وجود دارد

نظر دهید

متن درون تصویر امنیتی را وارد نمائید:

متن درون تصویر را در جعبه متن زیر وارد نمائید *