آگهی

اخبار / ستادی

امدادگران فرزندان من هستند/ خاطره بازی با دکتر فریبا شاه‌محمدی، از جبهه‌های جنگ تا فوت‌وفن امداد

فریبا شاه محمدی یکی از مادران امداد است که در جوانی و همزمان با جنگ تحمیلی وارد جمعیت شد و تاکنون در بخش ها و معاونت های زیادی مشغول به فعالیت بوده است. برگ برگ زندگی شاه محمدی پر است از خاطرات شیرین و تلخ که با هم گوشه ای از آن را می خوانیم.

۳ ماه قبل

امدادگران فرزندان من هستند/ خاطره بازی با دکتر فریبا شاه‌محمدی، از جبهه‌های جنگ تا فوت‌وفن امداد

نشریه پیام هلال در یکی از گزارش های خود با یکی از قدیمی ترین بانوان جمعیت به گفت و گو نشسته است؛ متولد سال ۱۳۴۴ است و فرزندانی دارد در گوشه گوشه ایران. از شرق تا غرب، شمال تا جنوب، نقشه را که نگاه می‌کند؛ خاطره ساعتی، روزی و یا ماهی که در آنجا امداد رسانی کرده پیش چشمش می‌آید. زندگی اش وقف امداد است. از تعداد فرزندانش که می‌پرسیم بلافاصله می‌گوید همه امدادگران فرزندانم هستند. وقتی در سانحه ای حاضر می‌شود مانند مادری مهربان مصدوم را تحت حمایت خود قرار می‌دهد. مادری که فرزند تنی ندارد ولی برای تمام حوادث طبیعی، جنگ تحمیلی و سوانحی که تاکنون بوده مثل مادری به یاری حادثه دیدگان آمده است. اولین بانوی ایرانی است که به علت فداکاری‌‌های بی دریغش مدال فلورانس نایتینگل را دریافت کرده است. او در هر حوزه ای که وارد شده است سعی کرده به بهترین نحو مدیریت کند. امدادگران از او به عنوان «مادر» یاد می‌کنند. دکتر فریبا شاه محمدی سال ۵۸ و در دوران دبیرستان وارد جمعیت شد و تاکنون توانسته فصل‌‌های تازه ای برای دفتر امداد بنویسد. روز مادر بهانه ای شد که ۳۹ سال خدمات مادرانه این امدادگر را برایتان روایت کنیم و با او به گفت وگو نشستیم تا از فرازو نشیب‌‌های این دوران برایمان بگوید.

بیایید کمی‌به عقب بازگردیم. به حوالی سال‌های جنگ و درست وقتی شما برای نخستین بار طعم امدادگری را چشیدید؟

من کارهای داوطلبانه و کمک به مردم را دوست داشتم. سال ۵۸ به صورت داوطلب دبیرستانی وارد جمعیت شدم. با آغاز جنگ تحمیلی و ایجاد روحیه انقلابی بین مردم از طریق سازمان جوانان دوره‌های کمک‌های اولیه را با نمره خوب گذراندم و  به صورت رسمی‌وارد بحث امدادگری شدم. در آن برهه زمانی کسانی که توانایی اسلحه به دست گرفتن نداشتند وظیفه خود را با امدادگری انجام میدادند. آن روزها همه دوست داشتند وارد جمعیت شوند و به امدادگران کمک کنند. حضورم در جبهه‌های جنگ همزمان تلخ ترین و شیرین ترین دوران زندگی ام را رقم زد. در دوران جنگ امدادگر بومی‌کم بود و به دلیل نیاز مناطق جنگی به امدادگر بومی، دوره‌های آموزش مربیگری امداد را دیدم و برای آموزش به مناطق جنگی رفتم. بعد از جنگ نیز در عملیات‌های مختلف از جمله زلزله رودبار، بم، منجیل، سیل مشهد، لرستان و … حضور داشتم. سال ۱۳۸۰ از طریق آزمون استخدامی‌ به صورت رسمی به جمعیت وارد شدم.

فکر کنم همین فعالیت‌های مداوم در دوران جنگ تحمیلی باعث شد مدال فلورانس نایتینگل را به دست بیاورید. نشان ارزشمندی که با نام پرستار انگلیسی عجین شده و نشان دهنده فداکاری‌های پرستاران است. شما چقدر خودتان را شبیه فلورانس نایتینگل می‌بینید؟

من خود را مانند نایتینگل نمیدانم. من در هر حوزه ای که وارد شده ام تمام تلاشم را برای رسیدن به هدف که کمک به مردم بوده است، انجام داده ام. بعد از جنگ تحمیلی، جمعیت نام من و آقای غروی را به عنوان دو کاندید برای دریافت مدال فلورانس نایتینگل معرفی کرد و صلیب سرخ براساس فعالیت‌های ما در دوران جنگ تحمیلی و اقدامات در حوادث بعد از جنگ، ما را شایسته دریافت این مدال دانستند .

 درست است که شما می‌گویید داوطلبان هلال احمر فرزندانتان هستند؟

 بله. در مدت زمانی که در هلال احمر فعالیت داشته ام، خالصانه با امدادگران برخورد کرده ام و همه امدادگران نسبت به من حس خوبی داشته اند. این حس تا حدی عمیق است که گاهی دلم برای امدادگران به قدری تنگ می‌شود که شاید برای اقوام درجه دو خود تا این حد تنگ نشود. در دوران داوطلبی هم خانواده‌ها وقتی می‌خواستند دخترانشان را به جبهه یا ماموریت بفرستند آنها را به من می‌سپردند. همیشه خانواده‌ها و اطرافیان تصور می‌کردند من از همه بزرگترهستم.

 شما در جبهه‌های جنوب و غرب فعالیت میکردید و از نزدیک  شرایطی که کوموله‌ها در غرب و بعثی‌ها در جنوب فراهم کرده بودند را مشاهده کرده اید. چه خاطره ای از آن زمان دارید؟

برای آموزش به اهواز رفته بودم که عملیات والفجر ۸ اتفاق افتاد. شرایط سختی بود. بیمارستان‌ها آنقدر شلوغ بود که ما صبحها به آموزش می‌پرداختیم و شبها در بیمارستان اهواز به پرستارها کمک میکردیم. ناله‌های رزمنده‌ها را نمیتوانم فراموش کنم. دوران سختی بود. رزمنده‌ها زیاد بودند، دارو و امکانات بیمارستان به اندازه تعداد مجروحان نبود. یکی از این شبها رزمنده ای با ضایعه نخاعی درد زیادی داشت و زیر لب دعایی را نجوا میکرد. ناله‌های ضعیفی در میان نجوای شبانه اش به گوشم میرسید ولی به دلیل کم بودن دارو تقاضای کمک نمی‌کرد. نیمه‌های شب که برای سر کشی آمدم دیگر نجوا به گوشم نمیرسید و متوجه شدم شهید شده است. زمانی که برای ساماندهی امدادگران و آموزش به کردستان رفته بودیم، متوجه شدیم عوامل ضد انقلاب از یک ساعتی جاده بانه به مریوان را میبندند. مردم شبها مریوان را خالی می‌کردند و به پناهگاه می‌رفتند و صبح بازمی‌گشتند. فقط ما ۵ نفر زن در شهر مریوان باقی مانده بودیم؛ ۳ نفر آموزش و پرورشی بودند که با اسلحه از در ورودی محافظت می‌کردند و ما دو امدادگر.  در کردستان وقتی با آمبولانس جابه جا می‌شدیم سرهای خود را پایین میگرفتیم و با سرعت حرکت می‌کردیم زیرا کوموله‌ها برای آمبولانس، زن، بچه و …. تفاوتی قائل نبودند و شلیک می‌کردند. در آن زمان همه خالصانه فعالیت میکردند و من خلوص واقعی را در آن زمان مشاهده کردم.

 یکی از دستاوردهای مهم شما ساماندهی تیم کوهستان بانوان شمیرانات است؟ چگونه به این فکر افتادید؟

سال ۶۰ دوره‌های صخره نوردی، صعود و فرود را در هلال احمر گذراندم و علاقه زیادی به این رشته داشتم. این فعالیت طی سالها کم و کمتر شد تا سرپرست شعبه شمیرانات شدم. پس از دیدن توانمندی بانوان شمیرانات تصمیم به سازماندهی این تیم گرفتم. سعی کردم امداد بانوان کوهستان شمیرانات را فعال کنم و با ایجاد چارچوب به امدادگران زن اجازه داده شود تا در عملیات‌های امدادی حضور پیدا کنند. سعی کردم تا رسیدن به هدفشان در کنارشان باشم. از نظر من وقتی یک زن به زنان سانحه دیده کمک و آرامش روانی برای مصدوم ایجاد میکند.

 به نظر شما در این سالها چقدر زنان امدادگر موفق عمل کرده اند؟

اگر بخواهیم موردی بگویم زنان داوطلب موفق تر از زنان کارمند امداد بوده اند و توانمندی‌های خود را بیشتر نشان داده اند. این در حالی است که بانوان کارمند امدادی در جایگاه خود راکد مانده اند و رشد مطلوبی نکرده اند. زنان داوطلب با رعایت موازین و ظرافت‌های کاری خود می‌توانند در مواقع لزوم دوشادوش امدادگران مرد فعالیت کنند. این درحالی است که خانم‌های اداری محتاط تر عمل میکنند و ریسک پذیری پایین تری دارند.