اخبار / استانی

داستان نجات/ وقتی مریم روی پاهایش ایستاد

داستان نجات این هفته، داستان نجات مریم دختر کوچکی است که به دلیل جابجایی نامناسب آسیب های جدی در ناحیه نخاع دیده بود و محمدرضا مطهری، امدادگر جمعیت هلال‌احمر شهرستان ساوه پس از رسیدن به صحنه حادثه و کمک به مصدوم تا درمان کودک خانواده او را همراهی می کند.

۴ هفته قبل

داستان نجات/ وقتی مریم روی پاهایش ایستاد

 هفته‌نامه «پیام هلال» در شماره ۴۵۹ نوشت؛ ساعت ۳ بعد از ظهر بود که با پایگاه امداد و نجات دوراهی آوه تماس گرفتند. خبر رسید در محوره سلفچگان به ساوه، یک خودرو سواری در اثر خواب آلودگی راننده با خودرو نیسان برخورد کرده و در اثر آن تصادف یک دختر خردسال دچار آسیب جدی شده است. من و گروهی از امدادگران پایگاه در کمترین زمان ممکن خودمان را به محل تصادف که روی پل جاده جعفریه رخ داده بود رساندیم.

پدر خانواده پشت فرمان خوابش برده بود و خوشبختانه به جز دختر خردسال صدمه‌ای به دیگر اعضای خانواده وارد نشده بود. خیلی زود سراغ دخترک رفتم تا میزان جراحت را بررسی کنم. پدرش بعد از تصادف او را از داخل خودرو بیرون آورده و روی زمین خوابانده بود. وقتی علائم را بررسی کردم فهمیدم دست و پای دخترک حس ندارد.‌‌‌

ظاهراً در لحظه تصادف خواب بوده و در اثر حرکت شلاقی گردن دچار ضایعه نخاعی شده بود. متأسفانه خانواده‌اش هم متوجه موضوع نشده و با خارج کردن او از خودرو باعث تشدید صدمات وارده به نخاع شده بودند. مریم همسن و سال دخترم بود. وقتی به چشم‌های معصومش نگاه کردم، فکر اینکه دیگر نتواند روی پاهایش بایستد آزارم میداد.

بر احساساتم غلبه کردم تا هرچه زودتر بتوانیم‌کاری برایش انجام دهیم. دخترک را با رعایت تمام نکات ایمنی به داخل آمبولانس منتقل کردیم. مسافر بودند و کسی را در ساوه نداشتند. تمام فکرم پیش مریم بود. اینکه آیا می‌تواند دوباره راه برود یا نه. همراه خانوادهاش به بیمارستان رفتم. پزشکان گفتند اگر هرچه زودتر مورد عمل جراحی قرار نگیرد عضلات تنفسی‌اش هم دچار مشکل خواهد شد.

بیمارستان ساوه چندان مجهز نبود و مریم هم نیاز به عمل جراحی فوری داشت. او را به بیمارستان شهید بهشتی قم منتقل کردند. وقتی می‌رفتند از پدرش خواستم شماره تماسی به من بدهد تا از حال مریم باخبر باشم. دو سال از آن ماجرا گذشت و در تمام آن مدت هر بار پای تلفن با مریم صحبت می‌کردم تا شاید یک روز خبر راه رفتنش را به من بدهد. تمام همکاران و امدادگران پایگاه هم که در آن مأموریت حضور داشتند دلشان برای شنیدن خبر خوش از مریم بیتاب بود. یک روز وقتی از یک مأموریت سخت امدادی به پایگاه برگشته بودیم، با پدرش تماس گرفتم.

صدای لرزانش را هنوز فراموش نکرده‌ام. وقتی پشت تلفن از من و همکارانم قدردانی کرد و گفت مریم امروز بعد از دو سال روی پاهایش ایستاد و توانست به لطف واکر چند قدمی روی زمین بردارد، انگار تمام دنیا را به من داده بودند. خاطرهای که هر بار وقتی تلفن پایگاه برای انجام عملیات امدادی زنگ می‌خورد به من و همکارانم انگیزه میدهد تا در سریعترین زمان ممکن به محل حادثه برسیم.