اخبار / ستادی

کار خیر به سبک اوسـتا نــجار

کارگاه نجاری نیکوکار داوطلب گنبدی، روزنه امید معتادان رهایی‌یافته از اعتیاد برای بازگشت به زندگی است.

۲ ماه قبل

کار خیر به سبک اوسـتا نــجار

پیام هلال در گزارشی در شماره ۴۶۲ نوشت: وقتی از شاگردان کارگاهش حرف می‌زند انگار پدری است که برای آینده فرزندانش هزار نقشه و دغدغه دارد. «داود بخشی سرابی» استادنجار کارکشته شهرستان گنبد، کارگاه کوچکش را به محلی برای کارآموزی و از آن مهم‌تر به مکانی برای تقویت عزم و اراده گروهی خاص تبدیل کرده است. او جمعی از کارگرانش را از میان افرادی انتخاب می‌کند که درگیر مصرف موادمخدر بوده‌اند اما عزم‌شان را برای بازگشت به زندگی جزم کرده‌اند. آقا داود از داوطلبان باسابقه هلال‌احمر است که برای دانش‌آموزان کم‌بضاعت گنبد مدرسه ساخته، برای بیماران نیازمند مرهم درد بوده و خلاصه خودش را وقف کمک به نیازمندان و اقشار محروم استان گلستان کرده است. این داوطلب دلسوز از دغدغه‌هایش برای اقشار آسیب‌پذیر جامعه می‌گوید.

بهترین کارگاه نجاری دنیا

فضای کارگاه صنایع چوب آقا داود با هر کارگاه دیگری فرق دارد. شبیه یک کلاس درس درست و حسابی است. کارگران کارگاه با دل و جان به حرف‌ها و توصیه‌هایش گوش می‌دهند و او را نه فقط به‌عنوان یک استادنجار کارکشته که به‌عنوان یک معلم اخلاق تمام‌عیار قبول دارند. ۳۵ سال است که شغل آقا داود همین است و از راه ساخت در و پنجره و کابینت و… امرار معاش می‌کند. کارگاهش یک فرق اساسی دیگر هم با کارگاه‌های مشابه دارد. جایی که کارگران علاوه بر کار با چوب و ساخت انواع کابینت‌های روز، درس زندگی می‌گیرند. آقا داود در همه این سال‌ها بیش از ۲۵ نفر از افرادی که در دام اعتیاد گرفتار بودند را زیر بال و پر گرفته تا برای خودشان کسی شوند. حرف‌هایمان با این داوطلب دلسوز از همین‌جا شروع می‌شود: «بازپروری این افراد که من به آنها بیمار می‌گویم یک سرمایه‌گذاری برای آینده است. هر کسی در جامعه رسالتی دارد و من ۲۰ سال است که به این باور رسیده‌ام می‌توانم با این شیوه به آنها و آیندگان خدمت کنم. این افراد گاهی از سوی هلال‌احمر، گاهی هم از سوی کمپ‌ها و کارگران کارگاه به من معرفی می‌شوند. سراغ افرادی می‌روم که از اراده‌شان برای بازگشت به زندگی مطمئن شوم. آنها را به کمپ معرفی می‌کنم و بخشی از هزینه‌های درمان را هم می‌پردازم. وقتی آنها قدم اول را بردارند من هم یک شغل برایشان در کارگاه کنار می‌گذارم. اگر به کار چوب آشنا نباشند زیر و بم کار را یادشان می‌دهم تا روی پای خودشان بایستند.»

یک یاعلی بگو و برگرد

نگران جوان‌هایی است که به قول خودش دچار بیماری اعتیاد شده‌اند. مثل یک پدر مهربان برای آنها وقت می‌گذارد تا دوباره طعم خوش زندگی واقعی را بچشند. هرچند می‌گوید مواردی هم پیش آمده که بعضی‌ها پای‌شان لغزیده و دوباره به سمت موادمخدر کشیده شده‌اند، اما باز هم پای‌شان ایستاده تا جان بگیرند. آقا داود خاطره‌های بسیاری از کارگرانش دارد. آنها را مثل فرزندانش می‌داند و سرنوشت هر کدام‌شان برایش یک دغدغه بزرگ است. او با سری بالا از موفقیت یکی از شاگردانش می‌گوید: «معتقدم زکات علم نشر آن است. من هم هنری دارم که از جوانی یاد گرفته‌ام پس باید زکاتش را بپردازم. باور دارم کمک به این جوان‌ها همان زکات هنرم است. ۷ سال پیش بود که یکی از کمپ‌ها جوانی را به من معرفی کرد. چند ماهی در کارگاه مشغول به کار شد و داشت فوت و فن کار با چوب را یاد می‌گرفت که متأسفانه پایش لغزید و دوباره … او را کنار کشیدم و گفتم هدفم این بود که الگو باشی. برو یک یا علی بگو و دوباره وقتی که تصمیمت را گرفتی برگرد. یک ماه بعد برگشت. این بار قول داد دیگر مشکلی ایجاد نکند. از همان روز اول فهمیدم اراده‌اش جدی است. در تمام ۵ سال بعد از آن، تا روز آخری که در کارگاه کار می‌کرد آخرین نفری بود که دست از کار می‌کشید و به خانه می‌رفت. حالا خودش یک کارگاه کوچک دارد و ۳ نفر برایش کار می‌کنند. ۳ نفری که یک روز مثل خودش درگیر مصرف موادمخدر بودند و حالا زیر بال و پرشان را گرفته تا مثل او عاقبت به خیر شوند. خوشحالم که بعد از ۲۰ سال ۱۰ نفر از همین شاگردانم خودشان کارگاه زده‌اند و با همین نیت کار می‌کنند.»

وقتی با آقا داود آشنا شدم

۳ سال است که در کارگاه آقا داود مشغول به کار شده. ۱۵ سال تاریک را پشت سر گذاشته و به قول خودش تمام آن چیزهایی که در ۱۵ سال گذشته برایش رویایی دست نیافتنی بود پس از آشنایی با آقا داود به دست آورده است: «از اجتماع که هیچ، دیگر از خانواده هم طرد شده بودم. آنقدر که همه حرمت‌ها شکسته شده بود و کسی به من اعتماد نداشت. دیگر به آخر خطر رسیده بودم که به یک مرکز ترک اعتیاد رفتم. پس از ۵۰ روز من را به آقا داود معرفی کردند. گفته بودم سررشته‌ای در نجاری دارم و همین موضوع باب آشنایی من با او شد. راستش امید زیادی به بهبودی نداشتم اما وقتی وارد کارگاه شدم و دیدم آقا داود دست خیلی‌ها را گرفته و پدرانه آنها را به زندگی امیدوار کرده است، با تمام وجود شروع به کار کردم. حالا ۳ سال از آن روزها گذشته و شرایط من هیچ شباهتی با آن ۱۵ سال تاریک ندارد. می‌خواهم یک کارگاه مستقل راه‌اندازی کنم و راه آقا داود را ادامه دهم.»

امدادگر همیشه در صحنه

خیر محبوب گنبدی، یک امدادگر تمام‌عیار و کارکشته هم محسوب می‌شود. ۴۵ سال پیش وقتی در دوران مدرسه لباس داوطلبی شیر و خورشید سابق را به تن کرد، خیلی زود دوره‌های امداد مانند حمل مصدوم، آتل‌بندی، احیا و… را هم گذراند تا در صورت لزوم کمک حال حادثه‌دیدگان باشد. اکنون در آستانه ۶۰ سالگی هم هنوز آن شور و اشتیاق امدادرسانی به حادثه‌دیدگان را در سر دارد. نشان به آن نشان که همیشه یک کیف امدادی را درخودروی شخصی‌اش با خود به همراه دارد تا زودتر از هر امدادگر دیگری به یاری مصدومان حوادث مختلف بشتابد. بخشی خاطره‌های زیادی از امدادرسانی در جاده‌ها دارد. از نجات جان ۳ سرنشین خودرو نیسان در جاده بهشهر به گرگان تا امدادرسانی به حادثه‌دیدگان یک تصادف جاده‌ای در محور اصفهان به نائین. او یکی از خاطراتش را این‌طور برای‌مان تعریف می‌کند: «کیف امداد را همیشه با خودم دارم تا اگر تصادف یا حادثه‌ای در حضور من اتفاق افتاد بتوانم به مصدومان کمک کنم. در یکی از سفرهایم به استان اصفهان، در محور نائین به اصفهان خودرویی درست چند‌متر جلوتر از ماشین ما واژگون شد. به سرعت خودم را به خودرو سواری رساندم و هر دو مصدوم حادثه را با رعایت نکاتی چون حمل مصدوم از خودرو خارج کردم. هوشیاری‌شان را بررسی کردم، خونریزی‌ها را با تجهیزات داخل جعبه کمک‌های اولیه مهار کردم تا نیروهای امدادی از راه برسند.

دستش خالی بود اما غیرت داشت

برای داوطلب دلسوزی که در مناطق زلزله‌زده کرمانشاه خانه بهداشت بنا کرده و همین تازگی‌ها برای یک خانواده محروم شهرستان نیمروز هم سرپناه ساخته است، دانش‌آموزان نیازمند هم جایگاه خاصی دارند. داود بخشی اگرچه شانه به شانه دیگر خیّران و داوطلبان نیکوکار گلستانی پای ثابت طرح‌های همای رحمت و رفاقت مهر است تا برای دانش‌آموزان نیازمند نوشت‌افزار تهیه شود و از اینها گذشته برای آنها چند مدرسه هم ساخته، در این سال‌ها اما چند دانش‌آموزان بی‌بضاعت را هم تا شکوفا شدن استعدادشان زیر بال و پر گرفته است. او یکی از شیرین‌ترین خاطراتش را از همه سال‌های داوطلبی این‌طور برای‌مان تعریف می‌کند: «تابستان سال ۷۳ بود که برای کار به کارگاه من آمد. گفت دانش‌آموز است اما می‌خواهد کار یاد بگیرد تا کمک حال پدرش شود. خانواده‌اش توان پرداخت هزینه‌های تحصیلش را نداشتند اما حسابی غیرت داشت. خودش آستین بالا زد و دست به کار شد. دیدم کار یاد می‌گیرد اما درس خواندش بهتر است. اگر درس بخواند موفق‌تر می‌شود. به او گفتم بیا همین‌جا کار یاد بگیر اما من خرج تحصیلت را می‌دهم. تا دانشگاه هم کنارش بودم. حالا یکی از پزشکان متخصص و مطرح استان ماست و برای بیماران نیازمند دغدغه دارد. این یکی از همان موفقیت‌هایی است که به آن افتخار می‌کنم.»

مدرسه‌هایی به نام دخترم فائزه

آقا داود دوم آبان سال ۱۳۸۰ را نقطه عطف زندگی‌اش می‌داند. روز تلخی که دست سرنوشت دختر ۱۲ ساله‌اش را از او گرفت اما چیزهای بیشتری به او بخشید: «دخترم بدون هیچ دلیلی دچار مرگ مغزی شد. در مدرسه بود که این اتفاق برایش افتاد. گنبد مرکز سی تی اسکن نداشت و تا به گرگان برسیم دیگر کار از کار گذشته بود. چیزهایی از اهدای عضو شنیده بودم. آن سال‌ها هنوز فرهنگ اهدای عضو جا نیفتاده بود. خودم با بیمارستان امام خمینی(ره)تماس گرفتم و ۵ دکتر برای انجام مراحل اهدا آمدند. وقتی فائزه برای همیشه پر کشید و به ۸ نفر دیگر زندگی بخشید، شد نخستین اهدای عضو استان گلستان و سی و نهمین اهدای عضو کشور. همان روز تصمیم گرفتم بعد از فائزه برای‌ ترویج این فرهنگ قدم‌های بیشتری بردارم. استان گلستان جزو سه استان نخست کشور در آمار بالای مرگ مغزی است. برای همین سال ۱۳۸۴ یک دبیرستان دخترانه در روستای هیوه‌چی گنبد به نام دخترم ساختم. پس از آن یک دبیرستان دیگر در روستای حالی آخوند، یک خانه بهداشت در روستای ایگدر و پس از آنها هم دبستان پیش ساخته‌ای در منطقه زلزله‌زده ورزقان که همگی به نام دخترم ساخته شده. می‌خواستم نام فائزه، اتفاقی که برایش افتاده و ماجرای اهدای عضو به این واسطه به گوش دیگران برسد تا بیشتر از قبل این موضوع پذیرفته شود.» آقا داود و همسرش همه سال‌های بعد از فائزه را برای‌ ترویج این فرهنگ زحمت کشیده‌اند. آنقدر که خودش می‌گوید در این سال‌ها از والدین بسیاری برای اهدای عضو فرزندشان که دچار مرگ مغزی شده بود رضایت گرفته اند: «هر وقت مرگ مغزی در استان رخ دهد من و همسرم را باخبر می‌کنند تا به پدر و مادرها آگاهی بدهیم و از درد مشترک‌مان برایشان تعریف کنیم. حتی مدیران مدارسی که ساخته‌ام دراین‌باره به خانواده‌ها آگاهی می‌دهند تا این موضوع بیشتر از قبل در جامعه درک و پذیرفته شود.»