يکشنبه ٢٨ آبان ١٣٩٦
مردم نوعدوست ایران اسلامی برای کمک به هموطنان آسیب دیده از زلزله در استان های غربی کشور به خصوص زلزله 7.2 ریشتری کرمانشاه می توانند از طرق زیر عمل کنند: شماره حساب 99999 به نام هلال احمر نزد بانک‌های ملی، ملت، صادرات، رفاه،‌ مسکن،‌ دی، تجارت،‌ سپه،پارسیان، شهر،‌ آینده و رسالت، 702070(ارزی دلار) 800300 (ارزی یورو) بانک ملی، 1404440(ارزی دلار) بانک ملت و همچنین کد های #112*3*741* به همراه شماره کارت 6104337770064606 برای دریافت و ارسال کمک های نقدی به زلزله زدگان/ تمرکز اصلی جمعیت هلال احمر بر جمع آوری کمک های نقدی است تا بتوان بر اساس نیازهای مردم آسیب دیده اقلام مورد نیاز برای آسیب دیدگان را تهیه و ارسال کرد/ از مردم شریف ایران اسلامی خواهشمندیم جهت حفظ کرامت انسانی از جمع آوری هر گونه مواد فاسد شدنی و مستمعل اجتناب کنند/هموطنان در استان تهران جهت اهدای کمک های غیرنقدی می توانند به آدرس میدان انقلاب خیابان کارگر جنوبی کوچه شهید مهدیزاده جمعیت هلال احمر شهرتهران مراجعه کرده یا با شماره تلفن 66923040 تماس بگیرند
اخبار > دفتری که هر روز ورق می‌خورد
 


  چاپ        ارسال به دوست

روایت «شهروند» از زندگی شهید دکتر عباسعلی جوزی

دفتری که هر روز ورق می‌خورد

چشم‌هایت را که بشویی و کمی دور و برت را جور دیگر، اما با دقتی بیشتر بنگری، اطرافت پُر است از آدم‌هایی که بوی ناب انسانیت می‌دهند؛ بوی آغوش خدا می‌دهند و روح‌شان پَر می‌زند تا در آغوش خدا آرام بگیرند...

مرضیه باغستانی|عباسعلی یکی از آن مردان نیک زمان بود؛ آمده بود تا برود، برای همین آرام و قراری برای ماندن نداشت. دنیا برایش پلی بود تا به خلق خدا خدمت کند؛ عبادت کند و برود به بهشت برین... آن‌جا که مأمن فرشتگان است و آرامگه یار...

از همان ‌سال ۴۵ که چشم به جهان گشود؛ متفاوت زیست و بشردوستی و مهرورزی را با بندبند وجودش معنا بخشید...

جوانی رشید و با احساس مسئولیت که قد بلندش به کمک دستکاری عدد شناسنامه‌اش رفته بود و در جبهه‌های نبرد حق علیه باطل حاضر می‌شود و جبهه‌های کردستان و جنوب را زیرپا می‌گذارد؛ اما ترکش نامهربانی در والفجر مقدماتی پیشانی‌اش را هدف قرار می‌دهد تا کم کند از این عزم راسخ...!

اما اراده فولادینش باز او را به صحنه می‌کشد تا این کبوتر آزاده و دوستانش در عملیات خیبر‌ سال ۶۲ در چنگال رژیم بعثی اسیر شوند و داغ سال‌ها اسارت و شکنجه را به جان بخرند؛ اما همچنان فعالیت‎های فرهنگی و روحیه مبارزه‌طلبی خود را حفظ کنند و شهریور ‌سال۶۹ با بدنی پر از زخم و روحی سرشار از آزادگی به آغوش پرمهر خانواده و مردم میهنش بازگردند.

با بدنی پر از درد و زخم و آسیب آمد و اسمش را جانباز ۷۰‌درصد گذاشتند، اما باز هم از سکون هراسید و تلاش کرد تا جامه سپید بر تن کرده و خدمت به مردم را از نو آغاز کند.

حال هم دانشجوی پزشکی و هم بانوی پاکدامن و ازخودگذشته‎ای برای  شریک دردها و رنج‌ها و البته شادی‌‌هایش شده بود.

روزگار با آمدن «حسین» به زندگی‌شان در ‌سال ۷۸؛ نور تازه‌ای بخشید و همه اینها روح خدمت بیشتر را در جان پدر می‌دمید.

عباسعلی اما، فقط پدر حسین و مرد خانواده‌اش نبود! او خود را وقف مردم کرده بود و از هیچ کوششی برای حضور در جامعه خدمت‌رسان فروگذار نمی‌کرد.

گاه پزشک داوطلب کاروان‌های سلامت می‌شد و گاه پزشک کاروان‌‌های حج و زیارت. درنهایت به واسطه‌ ۷۸ ماه مهمان‌نوازی عراقی‌ها از جنس شکنجه و زخم و خون، پای راست و فک و زانویش آسیب دیده بود.

او در تمام سال‌های خدمتش فقط رضایت خالق هستی را از نظر می‌گذراند و از او یاری می‌جست تا با کمکش بتواند بیشتر و بیشتر به خلق خدا کمک کند. مکان و زمان و پست و مقام برایش بی‌معنا بود! در هر جایگاه؛ سخت‌کوشی، وقت‌شناسی و خُلق نیکویش را چاشنی کارش می‌کرد تا با استعانت از یگانه معبود هستی، بتواند خدمت کند. چه زمانی که کلینیک نبی اکرم(ص) نجف‌آباد را مدیریت و آن را به کلینیک تخصصی تبدیل کرد و چه زمانی که به یاد همرزمان شهیدش در کنگره شهدا مشغول بود و چه هرجای دیگر. هر جا نیاز به خدمت بود، عباسعلی پیشتاز خدمت‌رسانی می‌شد! حتی خود را بر بالین بیماران نیازمند می‌رساند تا رنجی جز بیماری آزارشان ندهد و بدون چشمداشت در مداوای آنان کوشا بود.

دفتر زندگی عباسعلی هر روز ورق می‌خورد و رد می‌شد و هر روز بیش از پیش سعی می‌کرد تا با شوخ‌طبعی و نظم مثال‌زدنی‌اش مرهمی باشد بر زخم دل نیازمندان و التیامی باشد بر دل‌های بیمارشان...!

‌سال ۹۴ از راه رسید و همه چیز رنگ‌وبوی دیگر گرفت. خدمات دکتر جوزی به مردم ادامه داشت تا این‌که نوبت به اعزام کاروان‌ها به سرزمین حجاز رسید...!

قرار سازمان حج و زیارت بر این شد که هر دو کاروان از حجاج، یک پزشک به همراه خود ببرند تا در طول سفر در سرزمین وحی همراه و مرحم‌شان باشد و حلاوت طواف خانه خدا را برای‌شان دوچندان کند.

کاروان‌های شهرستان‌های نجف‌آباد و خمینی‌شهر هم پزشکان خود را معرفی کردند تا یکی انتخاب شود و پس از پنج‌بار قرعه‌کشی، قرعه را به نام عباسعلی جوزی؛ پزشک کاروان نجف‌آباد زدند و مسیر دیگری از عاشقی و خدمت به رویش گشوده شد!

خود می‌دانست که چه در انتظار او است و همه مقدمات سفرش را مهیا کرد و حتی خمس سالش را کنار گذاشت و آماده رفتن شد. زمان موعود فرارسید. عصر یک پنجشنبه دلگیر که قلب آسمان هم از خداحافظی آخر گرفته بود، به همراه همسر و یگانه فرزندش؛ حسین، راهی فرودگاه شهید بهشتی اصفهان شدند. بارها و بارها از همراهانش برای تمام لحظات عمر شریفش حلالیت طلبید، بی‎قرار دیدار یار بود و بی‌تاب تنهایی خانواده! همسر را به حسینش سپرد و رفت تا خدا را در آغوش بگیرد.

این کاروان از آخرین کاروان‎های اعزامی ایران به کشور عربستان برای به جا آوردن اعمال حج بود و رفتند تا به وعده واجب خدا عمل کنند.

روزگار اما برای دکتر عباسعلی جوزی، پزشک کاروان‌های خمینی‌شهر و نجف‌آباد جور دیگری در پیش بود. کیف مجهز پزشکی‌اش همیشه یار و همراه او بود! در کارهایش شتاب داشت و از استراحت خود می‌گذشت تا بتواند اعمالش را کامل به جای آورد و حق‌الناسی از خدمت به خلق نیز به گردنش نماند. به نقل از مدیر کاروان نیز پزشک کارآمدی بود و گاه رابط بیماران ایرانی با بیمارستان‎های عربستان می‌شد و با تسلطش بر زبان‎های عربی و انگلیسی، تمام آنچه در چنته داشت را به کار می‎گرفت تا دردی نماند بر جان زائران خانه خدا و هموطنان عزیزتر از جانش...

آخر شب، اعمال مشعرالحرام را به جای آورد، برای آخرین بار با خانواده‌اش تماس تلفنی برقرار کرد، حلالیت طلبید و فقط مانده بود رمی جمرات....

پیش‌قراول کاروان شد و در منا سکنی گزیدند! آخر، عید قربان شده بود و هر حاجی سفیدپوش باید در روز عید با حضور در سرزمین منا، شیطان نفس و شیطان ظاهر را سنگسار کند و رمى جمره عقبه را به جای آورد. یعنى باید هفت عدد سنگریزه به جمره آخرى بیندازد و قربانی کند هوای نفسش را...!

 کاروان پس از استراحتی کوتاه عزم رفتن کرد! عباسعلی اما، خواست تا اندکی خستگی چند روز گذشته‌اش را به‌درکند و به کاروان بپیوندد. کیف پزشکی همیشه همراهش را زیر سر گذاشت، دراز کشید و از دوستانش در کاروان خواست تا برایش فاتحه‌ای بخوانند...!

کاروان رفت و او ماند و خدای بی‌همتا! پس از استراحتی کوتاه او نیز مهیای رفتن شد و رفت تا در آغوش یگانه معبود هستی مأمنی یابد برای رنج‎های دیرینه‌اش، برای زخم‌های اسارتش و برای ...

کیفش را برداشت و دست ‌در دست یکی از دوستانش به سوی خیل عظیم جمعیت رهسپار شدند. ازدحام جمعیت، هر لحظه بیشتر و بیشتر شد! هر لحظه به تعداد زائران اضافه می‌شد! دکتر و دوستش نیز از هم جدا شدند! هرچه او را صدا کرد، عباسعلی که شوق وصل یار در سر پرورانده بود، با قد بلندش در جمعیت خودنمایی می‎کرد و بی‌اعتنا به صحبت‎های دوستش، مسیر خدمتش را ادامه می‌داد و در پاسخ به فریادهای دوستش که در آن ازدحام او را صدا می‌کرد تا ادامه مسیر ندهد! گفت: می‌روم شاید بتوانم به کسی کمکی کنم! او خدا را دیده بود! رفت تا از نظر دوستش نیز محو شد!

رسانه‎ها از یک رخداد تلخ و ناگوار خبر دادند! گویی فاجعه‎ای عظیم در پیش بود. رخدادی که پس از گذشت اندک زمانی، «فاجعه منا» نام گرفت و بیش از صدها خانواده مسلمان را در سوگ و ماتمی عظیم فرو برد.

تماس‎های خانواده‎ها با حاجیان‌شان شروع شد. تلفن‎های همراه آن‌قدر زنگ می‌خورد که یا با پاسخی از آن سوی خط روزنه امیدی در دل خانواده‎های چشم انتظار می‎گشود یا بعد از ساعت‎ها بدون پاسخ خاموش می‌شد و ترس و دلهره و صدها فکر و خیال را مثل خوره به جان خانواده‏ها می‎انداخت.

تلفن همراه دکتر عباسعلی جوزی نیز بدون پاسخ خاموش شد و با اعلام یکی‌یکی اسامی شهدا و مجروحان این فاجعه، نامش برای بار دوم و پس از عملیات خیبر، این‌بار در فاجعه منا در لیست مفقودان جا گرفت و دلشوره‎های خانواده، رفقا و همراهانش بیشتر و بیشتر شد تا این‌که اخبار اعلام کرد تمامی مفقودان از شهدای فاجعه منا هستند و تمام کورسوهای امید را فروبست!

جان دادن لاله‎های سپید در حریم جانان اگرچه زیباست و خود تولدی دوباره است، اما چشم انتظاری خانواده برای بازگشت زائر را نمی‌توان نادیده گرفت و عباسعلی جوزی نیز، پس از انجام آزمایش‎های DNA حسین و عمویش در کشور عربستان، پس از گذشت ماه‎ها به آغوش خانواده بازگشت. او روی دوش خیل عظیم مردم شریف و قدرشناس شهرستان نجف‌آباد که به یمن ورودش شهر را تعطیل کرده بودند، تشییع شد و در جوار دوستان شهیدش در گلستان شهدای شهرستان آرام گرفت.

پدر رفت و زندگی برای حسین و مادرش جور دیگری رقم خورد. سخت است که در ١٦سالگی، داغ پدر ببینی و مادرت بشود تنها یار و غم‌خوارت...! حسین اما، همیشه جملات آخر پدر را به یاد دارد. جملاتی که بوی رفتن به بهشت برین می‌داد و مادر را به او سپرده بود! حسین با توکل به خدای متعال و با نگاه همیشه همراه پدر مهربانش، تحصیلات حوزوی خود را ادامه داد تا پا جای پای پدر مهرورزش بگذارد و با حمایت مادرش، نام و یاد پدر را تا همیشه تاریخ زنده نگه دارد، هرچند که شهدا زنده‎اند و بر خوان با برکت پروردگارشان، همنشین اولیا و اوصیا می‌شوند...!


٠٩:٠٩ - دوشنبه ٢٠ شهريور ١٣٩٦    /    عدد : ١٠١٥٥٥    /    تعداد نمایش : ٣٢٣


برای این خبر نظری ثبت نشده است
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 

خروج