جمعه ٢٤ آذر ١٣٩٦
مردم نوعدوست ایران اسلامی برای کمک به هموطنان آسیب دیده از زلزله در استان های غربی کشور به خصوص زلزله 7.3 ریشتری کرمانشاه می توانند از طرق زیر عمل کنند: شماره حساب 99999 به نام هلال احمر نزد اغلب بانک ها، 702070(ارزی دلار) 800300 (ارزی یورو) بانک ملی، 1404440(ارزی دلار) بانک ملت و همچنین کد های #112*3*741* به همراه شماره کارت 6104337770064606 برای دریافت و ارسال کمک های نقدی به زلزله زدگان/ تمرکز اصلی جمعیت هلال احمر بر جمع آوری کمک های نقدی است تا بتوان بر اساس نیازهای مردم آسیب دیده اقلام مورد نیاز برای آسیب دیدگان را تهیه و ارسال کرد/ از مردم شریف ایران اسلامی خواهشمندیم جهت حفظ کرامت انسانی از جمع آوری هر گونه مواد فاسد شدنی و مستمعل اجتناب کنند/هموطنان در استان تهران جهت اهدای کمک های غیرنقدی می توانند به آدرس میدان انقلاب خیابان کارگر جنوبی کوچه شهید مهدیزاده جمعیت هلال احمر شهرتهران مراجعه کرده یا با شماره تلفن 66923040 تماس بگیرند
اخبار > خاطرات تلخی که فراموش نخواهند شد/ زندگی دوباره لبخند می زند
 


  چاپ        ارسال به دوست

روایتی متفاوت از زبان امدادگران حاضر در منطقه زلزله زده کرمانشاه:

خاطرات تلخی که فراموش نخواهند شد/ زندگی دوباره لبخند می زند

گزارش: سمیرا صیدی/ ساعت 21 و 48 دقیقه یکشنبه شب؛ 21 آبان بود که لرزش های زمین ناآرام، در چشم بر هم زدنی آرامش خانواده های غرب کشور و بخصوص اهالی کرمانشاه را بر هم ریخت. زمین می لرزید و این آوارِ روزگارِ نامراد بود که بر سر و تن بسیاری از مردم مظلوم کرمانشاه فرو می ریخت؛ آواری که آن شب سرد پاییزی را به یکی از دردناک ترین و سوزناک ترین شب های پاییز کرمانشاه تبدیل کرد و تلخی خاطره آن شب را برای ابد بر دل مردم این سرزمین گذاشت.

دقایقی بیشتر از وقوع زلزله 7.3 دهم ریشتری کرمانشاه نگذشته بود که فضای مجازی پر شد از اخبار وقوع زلزله ای سهمگین در غرب کشور که نه تنها در بسیاری از نقاط کشور احساس شده بود، در عراق و عربستان و کویت هم مردم را ترسانده بود و همین ترس و اضطراب، باعث شد بسیاری از مردم در استان های مختلف کشور، شب را بیرون از منزل و در فضای باز سپری کنند اما قصه اهالی کرمانشاه در آن شب، قصه ای متفاوت و از جنس بی خانمانی و درد و جدایی بود؛ مردم بهت زده در کوچه و خیابان آواره بودند، یکی با بچه کوچک و ساک دستی مملو از شیرخشک و پوشاک، یکی با پتویی پیچیده بر تن و شیون کنان برای عزیزی رفته از دست، آن یکی آشفته حال برای نابودی اموال و دارایی زیر آواره مانده اش....

حالا بعد از گذشت چند روز از این زلزله، روایت آن شب سرد و سنگین را از زبان امدادگران هلال احمر می خوانیم:

 

تولد یک سالگی اش بود

مجید جهانشاهی؛ عضو تیم واکنش سریع جمعیت هلال احمر استان کرمانشاه در تعریف صحنه هایی که شب زلزله دیده، می گوید: نیمه های شب بود که با چند تن از دوستان امدادگر برای کمک و آواربرداری به سرپل ذهاب رسیدیم. آنجا با صحنه های دلخراشی روبرو شدیم؛ بیش از 90 درصد خانه ها ویران شده بود و برخی از مردم شهر، زیر آوار مانده و اکثر ماشینها به تکه ای آهن تبدیل شده بوند، اما در این میان، صحنه هایی می دیدیم که از همه دردناک تر بود آن قدر که عمق وجودمان را به آتش می کشید، دیدن خانه های ویران شده ای که معلوم بود تا چند ساعت قبل بساط جشن و شادی در آنجا برپا بوده، بند رخت هایی که لباس های نوزادی بر روی آنها پهن شده بود و خاطره ای که هیچگاه فراموش نخواهم کرد و آن هم بادکنک های آویزان شده بر سقف خانه ای که حکایت از جشن تولد کودکی در آن خانه داشت.

با تمام این احوال، کار آواربرداری را با کمک همکارانم شروع کردیم. دوشبانه روز بدون لحظه ای وقفه تنها آواربرداری و کار جست و جو را انجام دادیم. پس از سه روز که وضعیت قدری بهتر شد در این شهر ویران شده، گیج و سردرگم در پی چیزهایی که در لحظات اول دیده بودم، می گشتم، ناخداآگاه به همان کوچه ای که بادکنک های رنگی بر دیوار خانه و لباس نوزادی بر رخت آویزان داشت؛ رسیدم. در آن جا افراد بسیاری بی خانمان و در کوچه و زیر چادرها بودند اما می خواستم داستان آن خانه ای که بادکنک از سقفش آویزان بود را بدانم. یک به یک از همه پرسیدم، تا اینکه به یک خانم و آقای تقریبا جوان رسیدم؛ صاحبان همان خانه. وقتی آقای جوان کنجکاوی من را برای شنیدن قصه اش متوجه شد، با بغضی سنگین شروع به تعریف کرد که: «بعد از سالها درمان و نذرهای مختلف، خداوند فرزندی به ما هدیه کرد، دخترمان فقط فرزند ما نبود بلکه تمام وجود ما بود، آن شب هم تولد یک سالگی اش بود، همه فامیل را برای این هدیه خدادادی دعوت کرده بودیم که جشن بگیریم اما در همان لحظه که می خواستیم به روژان کمک کنیم تا شمع تولدش را فوت کند یک دفعه همه جا تیره و تار شد، زمین لرزید، برق ها قطع شد و زیر پایمان خالی و خانه ویران شد، در یک لحظه فرزند، خانه، خانواده، پدر، مادر، خواهر، برادر و چند تن از فامیل هایمان را از دست دادیم...

 

امید در اوج نا امیدی

دکتر فرزین معتمدی معاون بهداشت، درمان و توانبخشی جمعیت هلال احمر استان کرمانشاه اینگونه نقل می کند: در آن شب رعب آور پس از نیم ساعت جلسه مدیریت بحران تشکیل شد و همه افراد برای کمک رسانی فراخوان شدند، ما هم در حوزه درمان، پزشکان داوطلبی را که سالیان طولانی است با جمعیت همکاری دارند دعوت کردیم و با یک سری از لوازم و وسایل مورد نیاز پزشکی به سوی سرپل ذهاب حرکت کردیم. جاده به علت تردد خودروهای امدادی بسیار شلوغ بود، مسیر دو ساعته تقریبا بیش از چهار ساعت طول کشید تا به منطقه رسیدیم. بلافاصله پس از رسیدن، چادر بیمارستان صحرایی را بر پا کردیم و شروع به ارائه خدمات کردیم. یک نفر به شدت آسیب دیده بود، یک نفر دست و پایش شکسته بود، یک نفر خونریزی شدیدی داشت و خیلی های دیگر برای گرفتن گواهی فوت جهت دفن خانواده هایشان مراجعه می کردند، همه تیم پزشکی از نظر وضعیت روحی بسیار شکننده و آسیب پذیر شده بودیم تا اینکه در شب بعد از حادثه یعنی دوشنبه شب یک زن باردار را که درد زایمانش شروع شده بود به درمانگاه سیار هلال احمر آوردند، ما تمام تجهیزات دستگاه سونوگرافی و رادیوگرافی و... را در آنجا داشتیم، پس از سونوگرافی مشخص شد که سر نوزاد به جای آنکه پایین باشد برعکس قرار گرفته، یعنی سر جنین بالای شکم مادر بود که در اینگونه موارد، زایمان بسیار سخت و خطرناک می شود. ما مجبور بودیم که آن خانم را با آمبولانس به بیمارستان استان اعزام کنیم و به دلیل وخیم بودن وضعیت جسمی و روحی خانم یک ماما و دو تن دیگر از نیروهای کادر پزشکی را همراه او فرستادیم. در نیمه های راه به دلیل درد زیاد زائو، ماما مجبور می شود با کمترین امکانات موجود در آمبولانس بچه را به دنیا آورد، در تمام آن نا امیدی و خستگی ها چنین خبر خوشحال کننده ای می توانست نور امیدی در دل تمام کادر پزشکی داوطلب باشد تا بتوانند با نیرویی مضاعف به مردم آسیب دیده خدمت کنند. علاوه بر آن خانم دو نوزاد دیگر هم با همین شرایط و شرح حال به دنیا آمدند تا امیدی روشن در اوج نا امیدی باشند.

 

برای التیام درد خود عروسک و اسباب بازی خریدم

مرتضی امین الرعایی عکاس و عضو سازمان جوانان جمعیت هلال احمر هم خاطراتش را از روزهای پس از زلزله در استان کرمانشاه اینگونه روایت می کند: برای کمک همراه با تیم سحر رفته بودم تا بتوانم خدمت کوچکی انجام دهم و در کنار این فعالیت، از مناطق عکس می گرفتم. برای یک نویسنده یا عکاس همه چیز می تواند سوژه ای تاپ باشد. به روستای کوئیک از توابع سرپل ذهاب رفتیم. آنجا خانه ویران شده ای را دیدم که به نظرم می توانست یک عکس خاص باشد، اما جلوتر که رفتم...

با دیدن صحنه ای در آن خانه از درون متلاشی شدم و دیگر تنها چیزی که هیچ اهمیتی نداشت، سوژه عکاسی و عکس بود. درد آنچه را که آنان کشیده بودند با تمام وجود حس می کردم. خانه ای که حتی در خرابه های آن چیزهایی وجود داشت که از گرمی و شور و شوقِ از دست رفته در آن حکایت می کرد؛ تخت نوزاد و برچسب هایی که بر دیوار خانه چسبانده بودند، قاب عکس و عروسک هایی که از سقف و دیواره های آن آویزان بود، اسباب بازی های شکسته ای که تکه های آن در لابه لای آجرها دیده می شد...

نتوانستم تحمل کنم آن وضعیت دردناک را. به خانه که بازگشتم بسیاری از اقوام با من تماس می گرفتند و می گفتند چه چیز برای مردم  زلزله زده در آنجا نیاز است که تهیه کنیم؟ نمی دانم چه چیز باعث می شد که تنها بگویم اسباب بازی و عروسک برای کودکان!

شاید می خواستم با این کار درد درونی و رنج بر جان کشیده خود را به گونه ای التیام بخشم. با کمک بسیاری از افراد تعداد زیادی  اسباب بازی خریده شد و من در مناطق بین کودکان توزیع کردم. خدا می داند که کودکان با دیدن ریزترین اسباب بازی هم چقدر خوشحال می شدند و در آن شرایط سخت و دردناک از ته دل می خندیدند. واقعا همین لبخند بر لب نشسته آنها برایم آب سردی بود بر آتشی که تمام جانم را در بر گرفته و سوزانده بود.

 

 

 

 

 

 


١٠:٥٣ - دوشنبه ١٣ آذر ١٣٩٦    /    عدد : ١٠٣٤١٧    /    تعداد نمایش : ٤٢٣


برای این خبر نظری ثبت نشده است
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 

خروج