logo

پنجشنبه 08 مرداد 1405

اقتصاد مقاومتی در سایه وحدت ملّی و امنیّت ملّی flag
  • تاریخ انتشار : 1405/05/07 - 10:52
  • تعداد بازدید : 36
  • تعداد بازدیدکننده : 28
  • زمان مطالعه : 10 دقیقه

معجزه ناخن‌های پا در تاریکی سردخانه / روایت پرواز هانی و حامد از آوار شجره طیبه

حامد به همراه برادرش هانی، در آن صبح شوم نهم اسفند ماه، برای آخرین بار روی نیمکت کلاس درسشان نشستند و بعد نفس‌هایشان زیر آوار مدرسه قطع شد. حامد تازه 7 ساله شده بود و هانی کلاس چهارم درس می‌خواند. دو برادری که رفتند و پدر و مادرشان را برای همیشه تنها گذاشتند. خانه حالا خالی شده و مادر دیگر هیچ فرزندی ندارد تا دلش از تماشای خنده او بلرزد. شب‌ها کنار خانه جدید دو پسرش زیلو پهن می‌کند و می‌نشیند و به عکس‌های آن‌ها خیره می‌شود. بارها لحظه خریدن کفش اسکیتی که به دو پسرش قول داده بود را تصور می‌کند و ذوق و شوق آن‌ها را به تصویر می‌کشد. کادویی که هرگز نتوانست به پسرهایش تحویل بدهد.

5fba2197-a18a-4e14-ad85-68e6af890c88

به گزارش پایگاه اطلاع‌رسانی جمعیت هلال‌احمر؛ هنوز شور و اشتیاق جشن تولدش را داشت و برای کادوی تولد بی‌قرار بود. فقط دو روز از 7 ساله شدنش می‌گذشت و تازه می‌خواست برای آینده‌اش تصمیم بگیرد. دلش می‌خواست فوتبالیست شود، اما هرگز نتوانست هدیه جشن تولدش را ببیند. چشمان مادر حالا پر از حسرت است. حسرت آخرین دیدار و آخرین نگاه معنادار پسر بزرگ‌ترش. وقتی آخرین بار هانی مستقیم به چشمان مادرش خیره شد و لبخند زد و مادر هرگز نفهمید این آخرین دیدار است.

آخرین نگاه‌های بی‌قرار هانی

مادر حالا، به روزی فکر می‌کند که دو پسرش مثل همیشه کیف‌هایشان را انداختند روی دوششان و رفتند. آن روز هیچ‌چیز در ظاهر تغییر نکرده بود، اما شب قبل، رفتار پسر بزرگ‌تر خبر از حادثه‌ای می‌داد. حادثه‌ای که قرار بود زندگیشان را به خاکستر تبدیل کند: «من فقط همین دو پسر را داشتم. هانی و حامد. هانی کلاس چهارم بود و حامد کلاس اول. روز حادثه رفتنشان به مدرسه مثل همیشه بود و واکنش یا رفتار خاصی نداشتند. اما هانی شب قبل از حادثه خیلی بی‌قرار بود. مدام به من نگاه می‌کرد. نگاهش یک‌جوری بود که هنوز هم نمی‌توانم وصفش کنم. انگار نگاه خداحافظی بود. خیلی عمیق خیره می‌شد و لبخند می‌زد. به او گفتم: “مامان چرا هیچی نمی‌گی؟ یک چیزی بگو.” ولی او فقط لبخند می‌زد و می‌گفت: “هیچی مامان.” اصلا نمی‌توانست صحبت کند، انگار که خودش می‌دانست قرار است اتفاقی بیفتد.»

شوق نیمه‌کاره تولد و آرزوی کفش‌های اسکیت

حامد که تازه پا به 7 سالگی گذاشته بود، مدام دور مادرش می‌چرخید و درباره جشن تولدش صحبت می‌کرد. مادر که همیشه کادوها را پنهان می‌کرد تا غافلگیرشان کند، این‌بار نتوانست جلوی خودش را بگیرد و راز هدیه تولد را فاش کرد. کادویی که آرزوی مشترک دو برادر بود: «حامد متولد هفتم اسفند بود و تازه دو روز قبل از پر کشیدنش، 7 ساله شده بود. ما مدام درباره سورپرایز تولدش با هم صحبت می‌کردیم و او خیلی خوشحال بود. برایش یک جشن گرفتیم، ولی هنوز کادویش را به او نداده بودم. می‌خواستم خودم برایش بخرم. او هم بی قرار بود که با هم برای خرید برویم. من همیشه کادوهایشان را پنهان می‌کردم تا سورپرایز شوند، اما این دفعه نمی‌دانم چطور شد که زودتر به آن‌ها گفتم. می‌خواستم برای هردویشان کفش اسکیت بخرم. چون همیشه باید برایشان وسایل ست می‌خریدم. خیلی خوشحال شدند. گفتم خودم می‌برمتان تا کفش‌ها را به سلیقه خودتان انتخاب کنید. از خوشحالی بال درآورده بودند و مدام روزشماری می‌کردند که کی برای خرید می‌رویم. اما آن حادثه آمد و همه‌چیز را خراب کرد. همیشه پدرشان آن‌ها را به مدرسه می‌رساند و آن روز هم همین‌طور شد. رفتند و دیگر برنگشتند.»

رویای فوتبال اسپانیا و آرزوی بزرگ هانی

خانه آن‌ها همیشه زمین فوتبال کوچکی بود که صدای دویدن‌ها و شوت‌های دو برادر در آن می‌پیچید. هانی با تمام وجود عاشق توپ بود و آرزوهای بزرگی در سر داشت. آرزوهایی که با پاسخ‌های ساده مادر رنگ و بوی دیگری به خود می‌گرفت: «هر دو عاشق فوتبال بودند. هانی تیم رئال مادرید را دوست داشت. یک هفته قبل از حادثه به من گفت: “مامان، به نظرت من وقتی بزرگ شوم، می‌توانم بروم رئال مادرید؟” گفتم: “مامان، من واقعا به تو افتخار می‌کنم. تو حتما به آرزویت می‌رسی و خود رونالدو می‌آید و تو را انتخاب می‌کند.” خیلی پسر باهوش و کنجکاوی بود و در فوتبال هم از همه بهتر بود. مربی‌اش هم همیشه از او راضی بود. راستش من اصلا از فوتبال سر درنمی‌آوردم، اما هانی تا جواب سوالش را نمی‌گرفت ول‌کن نبود. او از سه سالگی فقط عاشق توپ بود. هر وقت بازار می‌رفتیم، فقط توپ می‌خواست. حامد هم از هانی الگوبرداری می‌کرد و هر کاری او می‌کرد، انجام می‌داد.»

دو برادر، تکیه‌گاه و رفیق همیشگی

رابطه میان دو برادر فراتر از یک هم‌خانگی ساده بود. آن‌ها در تمام جزئیات زندگی، از انتخاب کیف مدرسه گرفته تا طرح لباس‌هایشان، با هم یکی بودند. حامد با اینکه کوچک‌تر بود، خودش را حامی و محافظ برادر بزرگترش در مدرسه می‌دانست: «این دو برادر هیچ‌وقت از هم جدا نمی‌شدند. لباس‌هایشان همیشه باید ست می‌شد. حتی قبل از بازگشایی مدرسه‌ها که برای خرید رفتیم، حامد جلوی مغازه گریه کرد و گفت کیف اسپایدرمن می‌خواهد. بعد دید هانی کیف بتمن برداشته، سریع به هانی گفت کیف‌هایمان باید ست باشد. آخر سر هم ست خریدند. حتی لباس‌های خانگی‌شان را هم یک‌شکل برمی‌داشتم. حامد قبلا می‌گفت دوست دارد راننده مسابقات ماشین‌سواری شود، اما وقتی دید هانی عاشق فوتبال است، او هم فوتبال را انتخاب کرد. من هم همیشه افتخار می‌کردم که دو فرشته دارم که این‌طور پشت و پناه هم هستند. شبها موقع خواب، حامد دستش را می‌گذاشت زیر سر هانی و می‌گفت داداش بیا توی بغلم بخواب.»

آوار و خون

وقتی خبر حمله به مدرسه در شهر پیچید، آرامش خانه فرو ریخت و جای خود را به دویدن‌های سراسیمه در راهروهای سردخانه داد. مادر در آن لحظات تلخ، عمق دردهایی را که سال‌ها در روضه‌ها شنیده بود، با تمام وجودش لمس کرد: «وقتی آن اتفاق افتاد، واقعا صحنه کربلا جلوی چشم ما آمد. من اصلا خبر نداشتم که مدرسه را زده‌اند. همین دو پسر شیرین‌زبان را داشتم و با رفتنشان کمرم شکست. حالا می‌فهمم وقتی می‌گویند امام حسین (ع) بالای سر برادرش گفت کمرم شکست یعنی چه. من چیزهایی را در سردخانه به چشم دیدم که فقط در روضه‌ها شنیده بودم. هانی من تکه تکه شده بود. وقتی با پدرش به سردخانه رفتیم، سه دور کامل تمام پیکرها را نگاه کردیم، اما هانی قابل شناسایی نبود. هیچ‌کدام از پیکرها با نشانه‌های ما نمی‌خواند. آخر سر آمدیم بیرون و از ما تست DNA گرفتند. اما دل من آشوب بود و آرام نمی‌گرفتم.»

معجزه شناسایی در تاریکی سردخانه

مادر نمی‌توانست بدون پیدا کردن فرزندش سردخانه را ترک کند. ندایی درونی او را به سمت کاوری هدایت کرد که در دورهای قبلی اصلا دیده نشده بود. کشف معجزه‌آسایی که بند دل مادر را با نشانه‌ای کوچک از ناخن‌های پا بند زد: «دلم راضی نمی‌شد دست خالی بروم. قبل از اینکه وارد سردخانه شوم، انگار صدای هانی در گوشم می‌پیچید که می‌گفت مامان بیا من را نجات بده. رو کردم به آسمان و گفتم خدایا من امشب بچه‌ام را از تو می‌خواهم. و واقعا معجزه شد. انگار نیرویی من را دوباره به داخل سردخانه کشاند. رفتم سمت کاوری که در آن سه دور قبلی اصلا ندیده بودمش و باز نشده بود. با خودم زمزمه می‌کردم، هانی مامان، کجایی پسرم؟ من صدایت را می‌شنوم، خودت را به من نشان بده. کاور را باز کردم. داخلش فقط یک زانوی قطع‌شده بود. زانو کلا متلاشی شده بود، اما مچ پایش سالم بود. از روی ناخن‌های پایش شناختمش. ناخن‌هایش نه شبیه من بود و نه شبیه بابایش. دقیقا شبیه به پدربزرگش بود. تا پایش را دیدم فهمیدم هانی من است و دیگر هیچ‌چیز نفهمیدم و از حال رفتم.»

لالایی‌های نگفته و دیدار نهایی با حامد

حسرت نخواندن لالایی برای پسر بزرگ‌تر، دل مادر را می‌سوزاند. او با تمام ناتوانی جسمی‌اش اصرار کرد تا پسر کوچکش را پیش از آن‌که برای همیشه پنهانش کنند ببیند. وداعی با کودکی که آرام خوابیده بود: «همیشه غصه می‌خورم که چرا آن لحظه زبانم بند آمد و نتوانستم برای هانی لالایی بخوانم. بگویم هانی مادر بدنت کجاست. روز بعد به من قرص دادند تا آرام شوم. گفتم تا حامد را نبینم آرام نمی‌گیرم. می‌دانستم اگر فردا شود، دیگر در تابوت‌ها را باز نمی‌کنند و نمی‌گذارند بچه‌ام را ببینم. مرا بردند جایی که حامد را در تابوت گذاشته بودند. او را کامل در کفن پیچیده بودند. درست مثل روزی شده بود که تازه به دنیا آمده بود. سرش به یک طرف خم بود و آرام خوابیده بود. فقط توانستم لپش را لمس کنم. با گریه گفتم مامان جان، شهادتت مبارک و دوباره از حال رفتم. برای حامد هم نتوانستم آن‌طور که دلم می‌خواست لالایی بخوانم.»

غمی که قامت مادر را خم کرد

شب‌ها بر سر مزار دو برادر، سنگینی داغ آن‌ها به جسم مادر هجوم می‌آورد و او را بی‌حال می‌کند. خانه بدون آن‌ها دیگر آن خانه قدیمی نیست، اما رویای پسرهایش هنوز هم هر شب به خواب‌های مادر سرک می‌کشد: «این دو برادر اصلا از هم جدا نمی‌شدند و آخرش هم با هم رفتند. حالا هر وقت سر مزارشان می‌آیم و گریه می‌کنم، از ناحیه کمر فلج می‌شوم. انگار سنگینی غمشان مستقیما به کمرم می‌زند و تا ساعت‌ها نمی‌توانم پاهایم را حس کنم. داغشان هر روز که می‌گذرد به جای بهتر شدن، بدتر و سنگین‌تر می‌شود. اصلا پایم نمی‌کشد که سمت مدرسه بروم. اما آن‌ها مدام در خواب به سراغم می‌آیند. در خواب می‌بینم که با هم به گردش می‌رویم و آن‌ها مثل همیشه پیشنهاد می‌دهند که مامان این را درست کن، مامان برویم شهربازی. در خانه هم هر وقت صدایی می‌آید، حس می‌کنم صدای هانی و حامد است. با آن‌ها حرف می‌زنم و کمی آرام می‌شوم، ولی دلتنگی‌ام هیچ‌وقت تمام نمی‌شود.»

رویای دست‌های کبود

چهار ماه پس از حادثه، خبری از راه می‌رسد که خواب عجیب مادر را تعبیر می‌کند. او که قبلا نشانه‌ای از بقیه پیکر هانی را در رویای خود دیده بود، حالا با بیم و امیدی دوباره مواجه شده است: «از هانی من فقط یک پا پیدا شده بود، اما بعد از نزدیک به چهار ماه، خبر آوردند که تکه دیگری از پیکرش پیدا شده است. من پیش از این خواب دیده بودم که در سردخانه هستم و دستی کبود را به من نشان می‌دهند که شبیه دست هانی است و می‌گویند دیگر کاری با شما نداریم، مابقی پیکر پسرت پیدا شده است. حالا دقیقا به همان تعبیر رسیده‌ام و مطمئنم دستش هم پیدا شده است. فقط مدام دعا می‌کنم و می‌گویم خدایا، یا طاقتی به من بده که بتوانم این روزها را تحمل کنم، یا من را از این دنیا ببر. خیلی برای یک مادر سخت است که دوباره تکه‌های بدن بچه‌هایش را ببیند. با این اتفاق، تمام دردهای روز اول دوباره برایم تکرار شد.» /سیما فراهانی

  • گروه خبری : اخبار ستادی
  • کد خبر : 227062
کلمات کلیدی
زهرا قاسمی
خبرنگار

زهرا قاسمی

نظرات

0 نظر برای این مطلب وجود دارد

نظر دهید

تنظیمات قالب