روایت امدادگر میناب از التماسهای مادر «ماکان» کنار مدرسه ویران شده پسرش
تصویر چهره شیرین و خندان ماکان، لحظهای از جلوی چشمانش دور نمیشود. سکینه جلالی، ماکان نصیری را از نزدیک میشناخت. پسربچهای که در خانه روبرویی آنها زندگی میکرد و هر روز صدای خندهها و ذوق و شوق کودکانهاش هنگام بازی، کوچه را پر میکرد. هرگز آن لحظهای که مادر ماکان فریادزنان به او التماس میکرد تا پسرش را پیدا کند، از یادش نمیرود. امدادگر داوطلب جمعیت هلالاحمر روایتی متفاوت از روزهای پرالتهاب حمله مستقیم به مدرسه میناب دارد.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ سکینه جلالی از سال ۱۳۹۷ عضو جمعیت هلالاحمر شد. همیشه دوست داشت فعالیت مفیدی داشته باشد و به مردم و اطرافیانش خدمت کند. از طریق کانون دانشجویی هلالاحمر در دانشگاه با این مجموعه آشنا شد و فعالیتش را شروع کرد. در این سالها حادثههای مختلفی مثل سیل را تجربه کرده بود، اما دیدن چنین صحنه هولناکی برای اولین بارزندگیاش را دگرگون کرد.
صدای مهیب آوار و آغاز دویدنها
روز نهم اسفند ماه، وقتی صدای انفجاری مهیب، سکوت شهر را در هم شکست، در آن لحظات پر از ابهام و دلهره، امدادگر جوان بدون آنکه بداند چه سرنوشت تلخی در انتظار همسایگانش است، لباس سرخ و سفید هلالاحمر را به تن کرد و سراسیمه به سمت خیابان دوید. دوید و صحنههایی را دید که هرگز در زندگیاش تصور نمیکرد، آنها را تجربه کند: «آن لحظه من در خانه بودم که ناگهان صدای بسیار شدیدی آمد. همه جا شلوغ شد و همهمه بود. هرکس یک چیز میگفت. هرچه به اداره زنگ میزدم، گوشیها خط نمیداد و تماسها قطع شده بود. با دلهره به یکی از دوستانم زنگ زدم و پرسیدم کجایی؟ گفت دارم میروم سمت مدرسه. پرسیدم دنبال بچههایت میروی؟ با صدایی لرزان گفت نه، میگویند مدرسه را زدهاند. با شنیدن این حرف، بند دلم پاره شد. سریع لباسهای امدادیام را پوشیدم و به سمت مدرسه حرکت کردم. در راه ترافیک به قدری سنگین و قفل بود که ماشینها تکان نمیخوردند. ناچار پیاده شدم و شروع به دویدن کردم. در مسیر میدیدم که همه با چشمان گریان و سراسیمه به سمت مدرسه میدوند.»
التماسهای مادری در میان خاکستر
وقتی به محوطه مدرسه رسیدند، دود و غبار همهجا را گرفته بود و شیون مادران فضا را پر کرده بود. مادرانی که تا چند ساعت پیش فرزندانشان را با موهای شانه شده راهی کلاس درس کرده بودند، حالا با دست به تپههای آوار اشاره میکردند و التماس میکردند. سکینه جلالی در میان آن همه شلوغی و فریاد، ناگهان با چشمان نگران همسایه دیواربهدیوار خود روبرو شد که برای یافتن ماکان کوچک، زمین و زمان را به هم میدوخت: «وقتی وارد محوطه مدرسه شدیم، غوغایی به پا بود و جمعیت زیادی موج میزد. چند نفر از دوستان و آشنایانم که بچههایشان در این مدرسه درس میخواندند، به محض دیدن لباس هلالاحمر من، به سمتم دویدند. دستهایم را میگرفتند و گریه میکردند و میگفتند تو را به خدا بچه ما را نجات بدهید… بچهام زیر آوار مانده است. یکی از خانمها حرفی به من زد که تمام بدنم لرزید. او با التماس میگفت بچهام تنگی نفس دارد، اگر زیر آوار باشد چه! ترو خدا نجاتش بدهید. تحمل این صحنهها نه فقط برای من بلکه از توان هر انسانی خارج بود. در همان شلوغی، همسایه روبرویی خانهمان، مادر ماکان نصیری را دیدم. وقتی چشمم به او افتاد، زبانم بند آمد و نمیدانستم چه بگویم و چطور آرامش کنم. او مدام شیون میکرد و میگفت تو را خدا ماکان من را پیدا کنید… ماکانم… ماکانم… و فقط نام پسرش را فریاد میزد. آن شب تا ساعت ۲ بامداد، پدر و مادر ماکان در مدرسه ماندند و حاضر نبودند خانه بروند. کنار آوار ایستاده بودند و چشم به لودرها و دستهای امدادگران داشتند. ما به آنها دلداری میدادیم و میگفتیم انشاءالله پیدا میشود، امیدتان به خدا باشد. اما آواربرداری به خاطر حجم بالای بتنهای درهمتنیده، تا دو سه روز طول کشید.»
مداد رنگیها و جورابهای به جا مانده
هر بار که امدادگران پیکری را از میان خروارها خاک و بتن بیرون میآوردند، تپش قلب خانوادهها به اوج میرسید. حلقهای از چشمان منتظر و اشکبار دور هر کاور جسد شکل میگرفت تا شاید نشانهای از فرزند خود بیابند. در این میان، وسایل شخصی، دفترچههای مشق پاره شده و مداد رنگیهای خونی پراکنده روی زمین، گواهی بر عمق فاجعهای بود که بر سر این کودکان آمده بود: «آن روزها سختترین کار دنیا، تماشای بیقراری خانوادهها بود. هر بار که بچههای امدادگر کیسه جسدی را از زیر آوار بیرون میآوردند، همه خانوادهها بدو بدو به آن سمت میرفتند تا ببینند آیا این پیکر، متعلق به فرزند آنهاست یا نه. صحنههای بسیار دلخراشی را تجربه کردیم. تکههایی از پیکرهای پاک بچهها لای بوتهها افتاده بود. مداد رنگیهایشان، کفشهای کوچک و خونیشان همهجا پخش بود. بعضی از پیکرها به دلیل شدت انفجار و آوار اصلا قابل شناسایی نبودند و خانوادهها مجبور میشدند آنها را از روی جورابها، النگو یا گوشوارههایشان شناسایی کنند و بگویند این بچه ماست. چند نفر از بستگان و فرزندان دوستانم در این مدرسه بودند که متاسفانه شهید شدند. ما از اولین لحظه حادثه تا آخر شب آنجا بودیم. شبها دیروقت برای چند ساعت استراحت به خانه میرفتیم و دوباره ساعت ۷ صبح در محل حاضر میشدیم. این کار سه روز تمام ادامه داشت. تکههای پیکرها را با احترام جمعآوری میکردیم و وسایل به جا مانده را تحویل میگرفتیم.»
ایستادگی در میان آتش و هشدارها
در میان تلاشهای بیوقفه امدادگران برای نجات جانهای گرفتار زیر آوار، ناگهان صدای آژیر خطر و انفجار دوم در نزدیکی محل حادثه طنینانداز شد. فریادهای هشدار برای تخلیه مدرسه بلند شد و ترس از ریزش مجدد یا حملات بعدی، کار را دشوارتر کرد. با این حال، اراده امدادگران داوطلب برای رها نکردن پیکرهای کودکان، بزرگتر از هر ترسی بود: «هنگامی که مشغول کار بودیم، حمله دوم اتفاق افتاد و بار دیگر صدای اصابت آمد. همه فریاد میزدند که سریع از مدرسه خارج شوید چون احتمال دارد دوباره همینجا را هدف قرار دهند. ما برای چند لحظه پناه گرفتیم و به ناچار از داخل محوطه مدرسه بیرون آمدیم. اما برادران امدادگر بدون هیچ استراحتی، کار آواربرداری را ادامه دادند. آنها حتی یک لحظه هم دست از کار نکشیدند، چون میدیدند که خانوادههای داغدار بیرون محوطه منتظر پیکر فرزندانشان هستند و چشمانتظاری آنها اجازه نمیداد کار متوقف شود. بعد از چند دقیقه که اوضاع کمی آرامتر شد، ما هم دوباره به سرعت به داخل مدرسه برگشتیم تا در کنار بقیه کار را ادامه دهیم.»
نظم بخشیدن به وسایل به جا مانده از شهدا
پس از پایان عملیات جستوجو، نوبت به یکی از غمانگیزترین بخشهای کار امدادگران رسید. جمعآوری و مرتبکردن دفترها، کتابها و کیفهای خاکی و خونی دانشآموزانی که دیگر هیچوقت به کلاس درس بازنمیگشتند. هر دفترچه مشق نیمهکاره، داستان زندگی کوتاهی بود که در یک لحظه به پایان رسیده بود: «یکی از کارهایی که بر عهده ما گذاشته شد، جمعآوری و مرتب کردن وسایل بچهها بود که از زیر آوار بیرون کشیده میشد. ما کیفها را با دقت کنار هم میچیدیم، کتابها و دفترها را مرتب قرار میدادیم تا وقتی خانوادههای داغدار برای گرفتن وسایل فرزندانشان میآیند، بتوانیم راحتتر نام آنها را پیدا کنیم و وسایلشان را تحویل بدهیم. این کار قلب هر انسانی را به درد میآورد. دیدن مشقهای ننوشته و کتابهای درسی که با خون پرشده بودند، داغ سنگینی بر دل ما گذاشت.»
زخمی که هر روز تازه میشود
حالا ماهها از آن روز تلخ اسفندماه میگذرد و سکوت کوچه بار دیگر جایگزین صدای بازی کودکان شده است. امدادگر داوطلب هلالاحمر هر روز هنگام خروج از خانه، چشمش به خانه روبرویی میافتد که پیش از این پناهگاه ماکان کوچک بود. او میداند که برخی خاطرات هرگز کمرنگ نمیشوند و تا همیشه بخشی از هویت و زندگی او خواهند بود: «این صحنهها هیچوقت از ذهن ما پاک نمیشود و فکر نمیکنم تا آخر عمر بتوانیم فراموشش کنیم. هر روز که از خانه بیرون میآیم و درِ خانه ماکان را میبینم، تمام آن لحظات و صدای التماسهای مادرش برایم زنده و تازه میشود. ماکان پسربچه بسیار شیرین و دوستداشتنی بود. هر روز به کوچه میآمد، با برادرزادههایم بازی میکرد و خیلی وقتها به خانه ما میآمد و مهمان ما میشد. رفتن او حفره بزرگی در دل خانوادهاش و همه اهل این کوچه ایجاد کرد و یاد او و دیگر شهدای این فاجعه برای همیشه در قلب ما زنده خواهد ماند.» /سیما فراهانی
نظر دهید