logo

یکشنبه 18 مرداد 1405

اقتصاد مقاومتی در سایه وحدت ملّی و امنیّت ملّی flag
  • تاریخ انتشار : 1405/05/17 - 11:21
  • تعداد بازدید : 89
  • تعداد بازدیدکننده : 79
  • زمان مطالعه : 6 دقیقه

وقتی نخستین ماموریت با تکه‌های بدن کودکان گره خورد / قصه پدری که پسرش را نمی‌شناخت

هیچ تجربه‌ای از امدادرسانی در صحنه‌های حادثه نداشت. نخستین ماموریتش با صحنه تکه تکه شدن کودکان بی‌گناه همراه شد. ماموریتی که نه تنها او را از امدادرسانی داوطلبانه دور نکرد، بلکه انگیزه بیشتری برای ادامه مسیر خدمات بشردوستانه به او بخشید. مرسا دهقانی، داوطلب جمعیت هلال‌احمر میناب، هنوز هم صحنه‌های تلخ مدرسه را از یاد نبرده است. وقتی از بدن تکه تکه شده کودکی پرورشگاهی می‌گوید، بغض می‌کند. وقتی از پدری تعریف می‌کند که عکس پسرش را به او داد و از او پرسید این بدن بی‌جان پسر من است، قلبش مچاله ‌می‌شود.

affa6368-4f58-48bb-9eb9-d964fc7041d1

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ مرسا دهقانی، تازه دوره‌های آموزشی در هلال‌احمر را تمام کرده بود و قصد داشت نخستین ماموریتش در صحنه حادثه را تجربه کند. اما اولین عملیات به تلخ‌ترین و دردناک‌ترین صحنه‌های زندگی‌اش تبدیل شد. او آن روز صبح، بعد از شلیک موشک، به سمت مدرسه دوید و با دیدن آن تصویر وحشتناک، زانوانش سست شد و روی زمین افتاد. برای دقایقی از شدت شوک نمی‌توانست تکان بخورد. ولی آنجا فرصت غم و سوگواری نداشت. پنج دقیقه بعد، مرسا دهقانی از جایش بلند شد و دستکش‌هایش را پوشید. جلوتر رفت و دردناک‌ترین ماموریتش را آغاز کرد.

از بیمارستان تا آوار مدرسه

مرسا پیش از این حادثه هرگز در یک میدان واقعی امدادگری قدم نگذاشته بود. او با هزاران امید دوره‌های هلال‌احمر را گذرانده بود تا روزی بتواند باری از دوش کسی بردارد. آن روز صبح وقتی در بیمارستان مشغول کارش بود، ناگهان صدای مهیبی همه‌چیز را تکان داد و او را به وسط یکی از بزرگ‌ترین فاجعه‌های شهرش پرتاب کرد. او در مورد شروع آن روز سخت می‌گوید: «حدود ده ماهی می‌شود که داوطلب هلال‌احمر شده‌ام. از قبل به این کار علاقه داشتم و خودم هم کمک‌پرستار هستم. رشته‌ام همین است و چون دوستانم در هلال‌احمر بودند، من هم راه آن‌ها را در پیش گرفتم. کلاس‌های فوریت‌های پزشکی و دوره‌های امدادگری را گذراندم. تقریبا دو ماهی از تمام شدن کلاس‌هایمان گذشته بود که جنگ شروع شد. روز اول حادثه، خودم در بیمارستان کار داشتم. در بخش سی‌تی‌اسکن و دقیقا زیر دستگاه بودم که یک‌دفعه موشک زدند. صدا خیلی وحشتناک بود و همه ساختمان لرزید. سریع ما را از آنجا بیرون آوردند. وقتی آمدیم داخل حیاط بیمارستان، همهمه بود. گفتند مدرسه را زده‌اند و هرکسی که می‌تواند، سریع راه بیفتد تا کمک کنیم. ما هم با چند نفر از کادر درمان بیمارستان راه افتادیم و دویدیم به سمت مدرسه.»

5 دقیقه شوک روی خاک‌های سرد مدرسه

تصویری که در بدو ورود به مدرسه جلوی چشمان این داوطلب قرار گرفت، فراتر از توان تحمل یک امدادگر تازه‌کار بود. دیوارهای فروریخته، دود غلیظ و پیکرهای کوچکی که روی زمین افتاده بودند، او را سر جایش میخکوب کرد. برای لحظاتی دنیا در چشمانش تیره و تار شد و پاهایش توان ایستادن را از دست دادند: «وقتی به مدرسه نزدیک شدیم، صحنه‌ای که دیدم وحشتناک بود. اصلا نمی‌توانم توصیفش کنم. بچه‌ها تکه تکه شده و روی زمین افتاده بودند. این صحنه‌ها را با چشم‌های خودم دیدم. خیلی حالم بد شد. من که تا به حال چنین چیزی ندیده بودم، به شدت شوک بودم. شاید پنج دقیقه تمام، بالای سر یک بچه حدودا هشت‌ساله زانو زده بودم و فقط نگاهش می‌کردم. بچه در وضعیت مناسبی نبود. اصلا نمی‌توانستم حرکت کنم. در همان حال بودم که یکی از بچه‌های کادر بیمارستان آمد جلو، دست گذاشت روی شانه‌ام و گفت بلند شو مرسا باید این‌ها را جمع کنیم تا مردم و خانواده‌ها صحنه را نبینند. واقعا کار سختی بود. تا به خودم بیایم طول کشید، اما بالاخره دستکش‌هایی که به من دادند را پوشیدم و شروع کردم به جمع کردن تکه‌های بدن بچه‌ها. برای من که اولین تجربه‌ام بود و هیچ صحنه حادثه‌ای را از نزدیک ندیده بودم، این کار فوق‌العاده سنگین و دردناک بود. حتی الال هم، تمام آن صحنه‌ها جلوی چشمم می‌آید و حالم بد می‌شود.»

غصه دردناک پدری با یک گوشی موبایل

در میان آشوب و شیون خانواده‌هایی که به سمت مدرسه ویران‌شده می‌دویدند، مرسا با سخت‌ترین سوال‌های عمرش روبه‌رو شد. پدران و مادرانی که با چشمانی سرخ و دل‌نگران به دنبال نشانه‌ای از فرزندشان می‌گشتند و او باید میان پیکرهای بی‌جان، پاسخگوی نگاه‌های ملتمس آن‌ها می‌شد: «هنوز هم شب‌ها خواب ندارم. آن صحنه‌ها هر لحظه جلوی چشمم تکرار می‌شوند. مادری را دیدم که آمده بود ولی اصلا بچه‌اش را بین آن بدن‌ها نمی‌شناخت. پدری آمد که بدن پسرش کاملا سوخته بود و اصلا باورش نمی‌شد این بچه خودش باشد. او گوشی موبایلش را داد دست من و عکس پسرش را نشانم داد. به عکس نگاه می‌کرد و با التماس مرا قسم می‌داد و می‌گفت ترو خدا نگاه کن، این عکس پسر منه. این که روی زمین افتاده بچه منه؟ برایم سخت و کشنده بود که در چشم‌های آن پدر نگاه کنم و بگویم بله، این بدن سوخته بچه شماست. این صحنه‌ها قلبم را سوزاند. من به خاطر کارم با خون سر و کار دارم، اما دیدن این وضعیت برایم غیرقابل تحمل بود. هنوز هم نتوانسته‌ام با خودم و با این حادثه کنار بیایم.»

قصه تلخ پسربچه پرورشگاهی

در میان تمام شهدای آن روز، داستان پسربچه‌ای که تازه طعم داشتن خانواده را چشیده بود، بیشتر از همه دل مرسا را به درد آورد. کودکی که بعد از سال‌ها انتظار یک خانواده، حالا روی دستان او قرار گرفته بود تا برای همیشه در خاک آرام بگیرد. مرسا داستان این کودک را این‌طور روایت می‌کند: «بعد از آن ماجرا، به بعضی از خانواده‌ها سر زدم. یکی از آن‌ها از آشناها و فامیل‌های خودمان بود. آن‌ها سال‌ها بود بچه‌دار نمی‌شدند و بالاخره یک پسربچه را از پرورشگاه آورده بودند. دیدنش برای ما خیلی سخت بود. وقتی بالای سرش رفتیم، دیدیم یک تکه‌ بزرگ از بدنش اصلا نبود. من خودم در لحظات اولی که موشک زدند، آنجا بودم و بدنش را دیدم. یک بتن بزرگ ساختمانی روی بدنش افتاده بود و از صورت تا دستش کاملا از بین رفته بود. در آن لحظات اولیه هیچ‌کس هنوز نرسیده بود. حتی بچه‌های هلال‌احمر هم نیامده بودند و فقط من بودم و یک نفر دیگر. ما اول از همه رسیدیم و این صحنه‌ها را دیدیم و شروع کردیم به جمع کردن، تا اینکه بقیه بچه‌ها هم از راه رسیدند.»

شوق بیشتر برای خدمت

با وجود تمام این دردها و کابوس‌هایی که شب‌ها رهایش نمی‌کنند، مرسا دهقانی تصمیم نگرفت کار امدادگری را کنار بگذارد. او در میان همان شعله‌ها و زیر سایه پهپادهایی که در آسمان می‌چرخیدند، یاد گرفت که وظیفه‌اش چیست و انگیزه او برای ماندن در لباس داوطلبی هلال‌احمر چندین برابر شد: «شاید خیلی‌ها فکر کنند این حادثه وحشتناک باعث می‌شود من از هلال‌احمر فاصله بگیرم، اما این‌طور نیست. شوق من برای خدمت خیلی بیشتر شده است. با اینکه سر کار خودم هم می‌روم، ولی هر برنامه‌ای و هر فراخوانی که برای داوطلبان بگذارند، من اولین نفر هستم و با انگیزه بیشتری شرکت می‌کنم. حتی در همان روز حادثه، وقتی انفجار دوم رخ داد، من و همکارم داشتیم برانکارد می‌بردیم تا یک مادر حامله و بچه‌اش را خارج کنیم. وقتی انفجار دوم شد، نیروها دیگر نگذاشتند ما آنجا بمانیم و گفتند سریع بیرون بروید. ما رفتیم بیرون ولی اصلا نترسیدیم. باز دوباره برگشتیم و به کارمان ادامه دادیم. حتی وقتی پهپادها بالای سرمان می‌آمدند و همه فریاد می‌زدند بخوابید روی زمین، بخوابید، ما روی زمین دراز می‌کشیدیم ولی بعدش دوباره بلند می‌شدیم و دست از کار برنمی‌داشتیم.» /سیما فراهانی

  • گروه خبری : اخبار ستادی,اسلایدر
  • کد خبر : 227203
کلمات کلیدی
زهرا قاسمی
خبرنگار

زهرا قاسمی

نظرات

0 نظر برای این مطلب وجود دارد

نظر دهید

تنظیمات قالب