روایت نیمساعت زیارتی که به ده ساعت خدمت تبدیل شد
صفورا پورپیلهور سومین سال است که در کنار امدادگران هلالاحمر در طرح اربعین حضور دارد و در صف اول خدمترسانی به زائران قرار گرفته است. او از روزهای ماموریتش در کربلا خاطرات زیادی دارد، اما یکی از آن شبها برایش متفاوتتر از همه بود. شبی که فقط برای نیم ساعت به زیارت رفت، اما همان نیم ساعت به حدود ده ساعت خدمت و سه ماموریت امدادی تبدیل شد.
به گزارش پایگاه اطلاعرسانی جمعیت هلالاحمر؛ تصور میکرد که نتواند سختیهای شرکت در مراسم اربعین را تحمل کند. گرما، ازدحام جمعیت، چندین شبانهروز دوری از خانه و خستگیهای زیاد، او را نسبت به اجرای این ماموریت دلزده کرده بود. اما وقتی اولین بار با لباس جمعیت هلالاحمر وارد کربلا شد، دیگر نتوانست از آن فضا و از خدمت به زائران دل بکند.
آغاز مسیر
صفورا پورپیلهور سالها پیش، زمانی که هنوز تجربههای میدانی زیادی نداشت، برای اولین بار با فضای هلالاحمر آشنا شد. آن روزها شاید تصور نمیکرد که این مسیر به بخش مهمی از زندگیاش تبدیل شود. مسیری که او را به دل حوادث مختلف، از زلزله و سوانح جادهای گرفته تا حتی جنگ و ماموریتهای بینالمللی مانند اربعین، خواهد برد. در این سالها پلهپله در این مسیر رشد کرد. از امدادگر داوطلب تا نجاتگری که امروز در بحرانهای مختلف حضور موثر دارد.
او درباره آغاز فعالیتهایش در جمعیت میگوید: «از سال ۹۲ با جمعیت هلالاحمر آشنا شدم. ابتدا دورههای امدادی را گذراندم و بعد به عنوان امدادگر فعالیت میکردم. مدتی بعد هم ارتقا گرفتم و نجاتگر شدم. در این سالها در صحنههای مختلفی حضور داشتم. حتی در جنگ اخیر هم ماموریت داشتم و 40 روز بی وقفه فعالیت کردم. همه این تجربهها باعث شد کمکم بفهمم امدادگری فقط یک فعالیت داوطلبانه نیست، بلکه یک سبک زندگی است. در این سالها فرصتهای مختلفی برای خدمت داشتم، اما حضور در طرح اربعین تجربه متفاوتی بود. تقریبا دو سال است که در ماموریت اربعین شرکت میکنم و هر بار چیزهای تازهای یاد میگیرم.»
اولین تجربه
اولین مواجهه او با اربعین، آنطور که تصور میکرد، تجربهای ساده و آرام نبود. گرمای شدید، ازدحام جمعیت و فشار کاری باعث شد در ابتدا تصور کند که شاید نتواند با شرایط این ماموریت کنار بیاید. حتی برای مدتی فکر میکرد شاید این تجربه برای او مناسب نباشد. او آن روزها را به یاد میآورد و میگوید: «اولین باری که در عملیات اربعین شرکت کردم، مدت حضورم خیلی کوتاه بود. راستش، همان بار اول احساس کردم شاید نتوانم سختیهایش را تحمل کنم. هوا خیلی گرم، جمعیت خیلی زیاد و فشار کاری هم بالا بود. حس کردم شاید این فضا برای من مناسب نباشد.»
اما نگاه او در سفر دوم کاملا تغییر کرد: «بار دوم که رفتم، نگاهم کاملا عوض شد. احساس کردم این سفر با همه سفرهایی که تجربه کردهام فرق دارد. شاید سختیهایش زیاد باشد، اما در کنار آن چیزهایی به تو یاد میدهد که در هیچ جای دیگری تجربه نمیکنی. فکر میکنم هر کسی باید حداقل یک بار این سفر را تجربه کند. چون در کنار تمام سختیها، تو را قویتر میکند. وقتی بار دوم رفتم، حدود ۱۵ تا ۲۰ روز در آن فضا بودم و آن زمان تازه فهمیدم اربعین چه معنایی دارد.»
احترامی که لباس هلالاحمر میآورد
در میان میلیونها زائر، لباس هلالاحمر نشانی از اعتماد و امنیت است. صفورا پورپیلهور میگوید وقتی با این لباس در میان جمعیت حرکت میکند، نگاه مردم کاملا متفاوت است. هم زائران و هم خادمان حرم، با احترام و مهربانی بیشتری با امدادگران برخورد میکنند: «یکی از مواردی که در اربعین خیلی برایم جالب بود، نگاه مردم به لباس هلالاحمر بود. وقتی این لباس را میپوشی، احساس میکنی در میان جمعیت متمایز شدهای. مردم ایرانی و حتی عراقی وقتی این لباس را میبینند، خیلی احترام میگذارند. هم مردم و هم کسانی که در حرم یا اطراف آن کار میکنند، نگاه ویژهای دارند. لبخندشان، خستهنباشید گفتنها و آن حس قدردانی واقعا انرژی میدهد. انگار همه میدانند تو برای کمک آمدهای.»
این حس احترام و اعتماد، انگیزهای قوی برای ادامه مسیر خدمت در او ایجاد کرده است: «همین نگاهها باعث میشود خستگی کمتر حس شود. وقتی میبینی مردم با امید به تو نگاه میکنند، احساس میکنی مسئولیت بزرگی داری.»
سختیهایی که مرا قویتر کرد
با وجود تمام زیباییهای معنوی این سفر، سختیهای آن هم کم نیست. گرمای بالای ۵۰ درجه، ساعتهای طولانی کار و پیادهرویهای سنگین بخشی از واقعیت ماموریت امدادگران در اربعین است. این امدادگر میگوید در بعضی روزها حتی صورتش به دلیل گرمای شدید آسیب دیده است: «واقعا گرما در بعضی روزها خیلی اذیتکننده است. یادم هست بعضی روزها دمای هوا به ۵۰ درجه میرسید. حتی صورتم از شدت گرما زخم شده بود. یک روز حدود ۱۸ کیلومتر پیادهروی کردم. در گرمای شدید از مرکز درمانی به مرکز دیگر میرفتیم تا گزارش تهیه کنیم و وضعیت را بررسی کنیم. آن روز خیلی خسته شده بودم. با این حال پایان ماموریت برایم لحظهای بسیار احساسی بود. روز آخر وقتی داشتیم وسایل را جمع و خداحافظی میکردیم، اصلا فکر نمیکردم اینقدر دلتنگ شوم. مدام گریه میکردم و از خدا میخواستم سال بعد هم بتوانم دوباره بیایم.»
وقتی خدمت، مهمتر از ترس میشود
شرایط منطقه در سالهای اخیر گاهی با نگرانیهایی همراه بوده است، اما صفورا پیلهور میگوید وقتی کسی وارد هلالاحمر میشود، باید بداند که این مسیر با خطر و مسئولیت همراه است: «وقتی تصمیم گرفتم وارد هلالاحمر شوم، از همان ابتدا میدانستم این کار با خطر و شرایط سخت همراه است. امدادگری یعنی حضور در لحظههایی که دیگران مشکل دارند. برای همین هیچوقت به این فکر نکردم که اگر اتفاقی بیفتد چه میشود. حتی سال گذشته هم با وجود شرایط خاص منطقه، لحظهای پشیمان نشدم که چرا آمدهام. وقتی شغلی را انتخاب میکنی، باید مسئولیتهایش را هم بپذیری. من هم از ابتدا با همین نگاه وارد این مسیر شدم.»
زندگی مشترک با یک امدادگر
زندگی صفورا پورپیلهور با دنیای امدادگری گره خورده است. هم خودش نجاتگر هلالاحمر است و هم همسرش سالها در ماموریتهای اربعین حضور داشته است. همین موضوع باعث شده که هر دو درک مشترکی از سختیها و مسئولیتهای این کار داشته باشند. او درباره این موضوع میگوید: «همسرم هم امدادگر است و سالها در ماموریتهای اربعین حضور داشته. چه در مرز و چه در کربلا. وقتی با او ازدواج کردم، از همان ابتدا میدانستم چقدر به هلالاحمر علاقه دارد. هیچوقت مانع ماموریت رفتنش نشدم و او هم همینطور. چون هر دو میدانیم این کار چه معنایی دارد.»
شبی که نیم ساعت زیارت به ده ساعت خدمت تبدیل شد
در میان تمام خاطرات اربعین، یک شب برای صفورا متفاوتتر از بقیه است. شبی که او و یکی از همکارانش بعد از ساعتها کار تصمیم گرفتند فقط برای لحظهای کوتاه به زیارت بروند، اما همان لحظه کوتاه به یک شب طولانی از ماموریتهای امدادی تبدیل شد: «پارسال یک شب تقریبا ۲۴ ساعت نخوابیده بودیم. چندین ساعت پیادهروی کرده و ماموریتهای زیادی را انجام داده بودیم. ساعت از نیمهشب گذشته بود که کارمان در حوزه رسانه تمام شد. با وجود خستگی اما دلم هوای زیارت کرد. با یکی از دوستانم که او هم نجاتگر بود تصمیم گرفتیم فقط برای زیارت کوتاهی به حرم برویم. رفتیم نماز خواندیم و زیارت کردیم و تصمیم گرفتیم سریع برگردیم. اما همان لحظه اول یک نفر که گرمازده شده بود را دیدیم. خانوادهاش وقتی لباس هلالاحمر ما را دیدند، سریع سراغ ما آمدند و گفتند حالش خیلی بد است. بلافاصله وارد عمل شدیم. اقدامات اولیه را انجام دادیم و او را به درمانگاهی در نجف منتقل کردیم. همین کار تقریباً یک ساعت طول کشید.»
سه ماموریت در یک شب
بعد از اولین ماموریت، آنها دوباره تصمیم گرفتند برگردند، اما در مسیر با حادثه دیگری روبهرو شدند. خانوادهای مضطرب به سمتشان آمدند و از حال بد مادرشان خبر دادند: «یک خانواده با استرس زیاد به سمت ما آمدند و گفتند مادرشان مشکل قلبی دارد و احتمالا دچار سکته شده. ما سریع یک ویلچر پیدا کردیم و او را هم به همان درمانگاه داخل صحن منتقل کردیم.»
این ماموریت هم زمان زیادی از آنها گرفت. وقتی دوباره راه افتادند، تصور میکردند بالاخره به محل اقامتشان خواهند رسید. اما ماموریت سوم در راه انتظارشان را میکشید: «بار سوم یک دختر نوجوان را دیدیم که دچار شوک عصبی شده بود. دست و پایش قفل کرده و فقط گریه میکرد. خانوادهاش خیلی نگران بودند. بلافاصله با استفاده از آموزشهایی که دیده بودیم، تلاش کردیم او را آرام کنیم. سعی کردیم هم از نظر جسمی و هم از نظر روحی به او کمک کنیم. علائم حیاتیاش را بررسی کردیم و بعد با کمک خودروهای هلالاحمر عراق او را به درمانگاه منتقل کردیم.»
زیارتی که تا صبح طول کشید
وقتی سومین ماموریت هم به پایان رسید، زمان زیادی گذشته بود. آنها بالاخره توانستند به اقامتگاهشان برگردند، اما دیگر صبح شده بود: «دقیقا زمانی به محل اقامت رسیدیم که صبحانه را آماده کرده بودند. یعنی نیم ساعتی که برای زیارت رفته بودیم، تبدیل شد به چندین ساعت خدمت. آن شب شاید خستهترین شب ماموریتم بود، اما در عین حال یکی از قشنگترین خاطراتم هم شد. چون فهمیدم حتی وقتی برای زیارت هم میروی، ممکن است ماموریت تازهای در انتظارت باشد.»
/سیما فراهانی
نظر دهید