ماجرای امدادگری که فرشته نجات دانشآموزان «شجره طیبه» شد
درست از همان دقیقه اول عملیات نجات را آغاز کرد. در آن مهلکه آتش و دود، وقتی هنوز بعضی نفسها قطع نشده و بعضی صداها از میان آوار شنیده میشد، علی قضایی، امدادگر داوطلب هلالاحمر دست به کار شد و توانست دو دختربچه را نجات دهد. دو دانشآموزی که در میان تیرچههای آهن و دود و آتش نفس میکشیدند، در آغوش این امدادگر راهی بیمارستان شدند. امدادگر داوطلب جمعیت هلالاحمر صحنههای تلخی را در مدرسه میناب به چشم دید، اما در میان آنهمه تلخی، توانست نجاتگر دو دانشآموز باشد و این صحنه را هرگز فراموش نخواهد کرد.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ علی قضایی از سال ۱۳۹۸ در جمعیت هلالاحمر به عنوان داوطلب خدمت میکند. آن روز تلخ، از همان لحظات اولیه که خبر را شنید با بچههای تیم به مدرسه شجره طیبه اعزام شد. وقتی از در بزرگ مدرسه وارد حیاط شد، اولین چیزی که چشمش به آن افتاد، پیکر بیجان دو بچه بود که همانجا روی زمین افتاده بودند. او درباره این لحظات چنین میگوید: «دنیا روی سرم خراب شد، اما وقت برای زاری نبود. کیف کمکهای اولیه را محکم چسبیدم و به سمت ساختمان ویران دویدم. فقط یک چیز در سرم میچرخید. اینکه داخل این جهنم آوار و دود بروم و حداقل یک نفر، فقط یک نفر را زنده بیرون بکشم.»
جدال 20 دقیقهای با تیرچههای آهن
این امدادگر در میان تودههای غبار و دیوارهایی که هر لحظه امکان فروپاشیشان وجود داشت، راه خود را به داخل ساختمان باز کرد. در میان آن تاریکی و سوزش چشم ناشی از گاز و باروت، سایهای از یک پیکر کوچک توجهش را جلب کرد که هنوز رمقی در جان داشت. او این لحظات نفسگیر را اینگونه روایت میکند: «داخل ساختمان که رفتیم، همهجا تاریک و پر از غبار گچ و خاک بود. کمی جلوتر، پیکر بیجان چند دانشآموز افتاده بود، اما درست در میان همان ردیف، نگاهم به یک دختربچه افتاد که تکان میخورد. بالا سرش پیکر یکی دیگر از بچهها قرار داشت که تمام کرده بود، اما این دختربچه که پایینتر و در یک گودی پلهمانند گیر افتاده بود، هنوز نفس میکشید. سریع خودم را به او رساندم. دور دهان و بینیاش پر از خاک و گچ سیمان شده بود. با انگشتهایم خاکها را از روی صورت و دهانش پاک کردم تا مجرای تنفسش باز شود و خفه نشود. در همین حال بچههای آتشنشانی هم رسیدند. یک تیرچه سنگین سقف روی او افتاده بود و مانع بیرون کشیدنش میشد. با تمام توان و ابزارهایی که داشتیم شروع کردیم به بریدن و سبک کردن آوار. کار سختی بود و هر ثانیهاش برای ما مثل یک سال میگذشت. آن دختربچه کلاس پنجم بود و تمام بدنش زیر سنگینی تیرچه فشرده شده بود. نزدیک به 20 دقیقه تلاش کردیم تا بالاخره توانستیم او را سالم از زیر آوار بیرون بکشیم. زیر بغلهایش را گرفتم، روی دست بلندش کردم و به سمت آمبولانسی که بیرون حیاط منتظر بود، انتقالش دادم.»
آغوش امن امدادگر در راه بیمارستان
بعد از تحویل اولین مجروح به نیروهای درمانی، علی قضایی بلافاصله به دل حادثه بازگشت. جادهها بسته و شلوغ بود و مسیرهای دسترسی به سختی باز میشد، اما او در راه بازگشت به نقطه صفر انفجار، با معجزه دیگری روبرو شد که برای همیشه نامش در ذهنش حک شد. علی قضایی از مواجهه با دومین نجاتیافته میگوید: «وقتی دختربچه اول را تحویل آمبولانس دادم، ثانیهای معطل نکردم و دوباره برگشتم سمت محل اصلی انفجار. در مسیر برگشت، دیدم بچهها یک مصدوم دیگر را از داخل ساختمان بیرون کشیدهاند. او را تحویل من دادند تا سریع به آمبولانس برسانم. این یکی هم زنده بود، اما حالش خیلی خراب بود. اصلا نمیتوانست حرف بزند. تمام بدنش و صورتش سوخته بود. پوست صورتش بر اثر حرارت انفجار آسیب دیده بود. در آغوشم گرفتمش و سعی کردم با او صحبت کنم تا هوشیاریاش را از دست ندهد. مدام صدایش میزدم و میپرسیدم اسمش چیست. با صدایی که به زور از گلویش خارج میشد، فقط یک کلمه گفت: ثنا. دیگر توان صحبت کردن نداشت. وقتی او را به بیمارستان انتقال دادیم، در آن شلوغی بخش اورژانس، توانستم نام خانوادگیاش را هم بپرسم. ثنا حبشیان بود. این اسم هنوز که هنوز است در گوشم زنگ میزند و هرگز از یادم نمیرود. بعدها شنیدم که به خاطر شدت سوختگی او را برای درمان تخصصی به شیراز انتقال دادند. هنوز هم پیگیر احوالش هستم و سراغش را از دوستانم میگیرم تا مطمئن شوم حال این دختر خوب شده است.»
فریادهای پدری در جستجوی فرزند
محوطه بیمارستان و حیاط مدرسه پر از خانوادههای سراسیمهای بود که با چشمهای خیس و چهرههای برافروخته دنبال جگرگوشههایشان میگشتند. در این میان، مواجهه با نزدیکان و دوستان در آن شرایط جنگی، سختترین بخش کار برای امدادگران داوطلب بود. علی قضایی این رویاروییهای تلخ را چنین توصیف میکند: «یکی از صمیمیترین دوستانم در آن شلوغی من را پیدا کرد. چشمانش از ترس و گریه کاسه خون بود. هر بار که پیکری را از زیر آوار بیرون میآوردم و به سمت آمبولانس میبردم، سد راهم میشد. بازوهایم را میگرفت، التماس میکرد و میگفت علی، تو را به خدا قسم، پسر من را ندیدی؟ پسر من کجاست؟ قلبم برایش میلرزید و هیچ کاری از دستم برنمیآمد. هر بار که کاور جسد را میآوردیم تا به آمبولانس منتقل کنیم، میآمد جلو و میگفت در کاور را باز کن، بگذار ببینم پسر من است یا نه؟ به او میگفتم که جلو نیاید و اینها همه دختربچه هستند، پسر تو اینجا نیست. آخر کار فهمیدم که پسرش را به بیمارستان منتقل کرده بودند، اما متاسفانه او هم شهید شده بود و داغ سنگینی روی دل دوست صمیمیام گذاشت.»
ایستادگی تا آخرین نفس، حتی زیر باران موشک
آسمان شهر همچنان ناامن بود و صدای هولناک شلیکها قطع نمیشد. تهدید انفجارهای بعدی سایه سنگینی روی سر امدادگران انداخته بود، اما هیچکدام از آنها حاضر نشدند پست خود را رها کنند و عقب بکشند. قضایی از لحظات دلهرهآور شلیکهای بعدی میگوید: «ما در حال کار و آواربرداری بودیم که انفجار دوم آمد. موشک خورد. درست همان موقعی که داشتیم آواربرداری میکردیم تا اگر نفسی باقی مانده نجاتش دهیم. اما حتی یک نفر از بچههای هلالاحمر یا آتشنشانی عقب نکشید. نترسیدیم و به کارمان ادامه دادیم. بعد از آن موشک چهارمی و پنجمی هم آمد و صداهای مهیبی در منطقه پیچید. در تمام آن لحظات، تنها فکری که در سر داشتیم این بود که سرعت کار را بالا ببریم تا کسی زیر آوار نماند. دو روز تمام، شبانهروز و بدون ثانیهای استراحت در صحنه بودیم. خانوادهها دور تا دور مدرسه جمع شده بودند. محوطه بسیار شلوغ و پر از تنش بود. خانوادههای داغدار و نگران، از شدت اضطراب گاهی مانع کار ما میشدند، چون فقط میخواستند هرچه سریعتر بچههایشان را ببینند یا خبری از سلامتیشان بگیرند تا دلشان آرام شود. در آن غوغا، ما هم کار امداد و نجات انجام میدادیم و هم سعی میکردیم با در آغوش کشیدن پدران و مادران، کمی از بیقراریشان کم کنیم. با این حال تا آخرین لحظه آنجا بودیم و سعی کردیم هرکاری از دستمان برمیآید انجام دهیم.»
/سیما فراهانی
نظر دهید