به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ 20 سال از عمرش را با سگهای زندهیاب، نفسهای بریده زیر آوار و با امیدی که از دل خاک بیرون کشیده میشود گذرانده است. اما هیچکدام از این 20 سال، به اندازه این 20 روز جنگ در تهران، او را با مرگ و زندگی نزدیک نکرده بود.
جنگی که همه چیز را دگرگون کرد
در تمام سالهایی که امین عیدی در هلالاحمر است، عملیاتهای بسیاری دیده، اما روز دوم جنگ در مشهد نقطهای بود که ورق زندگیاش برگشت. شهر در شوک بود، مردم مضطرب، و تیمهای امدادی اولین بار طعم عملیات جنگی را میچشیدند. او روایت میکند: «۲۰ سال است عضو تیم آنست جمعیت هلالاحمر مشهد هستم. روز دوم جنگ، اولین اصابت را در مشهد داشتیم. سریع رفتیم سر صحنه. دو نفر شهید را از زیر آوار خارج کردیم. یک هفته کامل در آمادهباش بودیم. اصلاً نمیدانستیم تهران قرار است چه شرایطی داشته باشد.»
فراخوان به تهران
تهران، مقصد بعدی او بود؛ شهری که هر روزش با صدای انفجار از خواب میپرد و هر شبش با آژیر بیمارستانها به پایان میرسد. از روزی که آمد، تا لحظهای که روایت میکند، ۲۰ روز گذشته؛ ۲۰ روزی که پر از عملیاتهای سنگین، نجاتهای نفسگیر و صحنههای تلخ بود: «۲۰ روز است در تهران هستم. فراخوان دادند و ما اعزام شدیم. تا این لحظه ۹ عملیات سنگین داشتیم. جایی نبود که برویم و دل آدم نلرزد.»
چهار نفر زنده در دو ساعت
یکی از عجیبترین و سریعترین عملیاتها، در یکی از خیابانهای تهران رقم خورد. لئو، سگ زندهیاب عیدی، در عرض دو ساعت توانست چهار نفر زنده را در آوار نشان دهد. رکوردی که کمتر در جنگ و بحران ثبت میشود: «در آن خیابان، لئو در دو ساعت توانست جای شش نفر را نشان بدهد. چهار نفرشان را زنده بیرون آوردیم. دو نفر دیگر اما دوباره حمله شد و متأسفانه شهید شدند.»
او به صحنهای اشاره میکند که هنوز در ذهنش سنگینی میکند: «یک جوان ۲۷، ۲۸ ساله را تا گردن از آوار بیرون آورده بودیم. نبض داشت. جنگنده آمد، دستور تخلیه دادند، پناه گرفتیم. وقتی دوباره برگشتیم دیدیم نفس نمیکشد. همان جا تمام کرده بود. فقط چند دقیقه فاصله بود. لحظه خیلی سختی برای همه ما بود.»
وقتی لئو بیتاب میشود
در بخش دیگری از همان خیابان، لئو به نقطهای حساس رسید؛ رفت پایین، بو کشید، چنگ زد و بیتاب شد. این یعنی احتمال زنده بودن. امین عیدی میگوید: «رفتیم جلوتر؛ ساختمان ناپایدار بود. یک قسمت از پشتش را با بیل نگه داشته بودند که نریزد. در آن قسمت هیچکس نمیتوانست وارد شود. حتی آتش نشانی هم وارد نشد. اما لئو رفت داخل، جستجو کرد و در نهایت پیکری را پیدا کرد و برگشت. جلوتر که رفتیم دیدیم دوباره لئو دارد بیتابی میکند، زمین را میکند. فهمیدیم قطعا یک نفر زنده است. تمام منطقه را ساکت کردیم تا شاید صدایی بشنویم. رفتم وسط آوار، گوشم را گذاشتم روی زمین و فریاد زدم کسی صدای مرا میشنود؟ که ناگهان صدای یک نفر را شنیدم که گفت: صدای سگ را میشنوم! همان لحظه بلافاصله تیم آمد و نیم ساعت آواربرداری کردیم. پسر جوانی بود که دو مچ پایش شکسته بود. در حین آواربرداری صدا قطع شد، فکر کردیم شهید شده. اما گویا بیهوش شده بود.»
اما ماجرا اینجا تمام نشد: «بعد از نجات این جوان، بلافاصله فیلم دوربین را که نگاه کردیم، دیدیم لحظه انفجار دو نفر دیگر هم آنجا بودهاند. دوباره جستجو را شروع رکدیم و در همان نقطه دو پیکر را پیدا کردیم.»
نجات دو نفر زیر ستون آهنی
ساختمان شش طبقه کناری، میزبان دو قربانی دیگر بود؛ یک خانم میانسال و یک پسر جوان. گیر افتاده بودند و فقط لئو میتوانست نشان بدهد کجا زندهاند. امین روایت میکند: «بعد از نجات آن جوان، کمی جلوتر رفتیم. در ساختمان مجاور گویا دو نفر زنده بودند. لئو دقیق جایشان را پیدا کرد. آواربرداری که شروع شد، دیدیم یک زن میانسال و پسری جوان گوشه اتاق گیر کردهاند و یک ستون آهنی رویشان افتاده. با سختی زیاد بیرونشان آوردیم. هر دو زنده بودند.»
شش ساعت امید و یک پایان دردناک
یکی از سختترین صحنههایی که امین دیده، نالههای دختری به نام «ملیکا» بود؛ دختری حدود ۲۵ ساله که پدرش بالای سر آوار اشک میریخت و لئو مدام جای او را نشان میداد: «از ساعت ۱۲که ما به آن منطقه رفتیم تا ساعت ۶، دختر جوانی به نام ملیکا زنده بود. پدرش رسیده بود، مدام التماس میکرد. میگفت دخترم را نجات بدهید. حتی به لئو التماس میکرد. ما هم صدایش را میشنیدیم. اما آنقدر آوار سنگین بود که نمیشد سریع رسید. وقتی بالاخره به او رسیدیم، دیگر نفس نمیکشید. پدرش باور نمیکرد. از حال رفت و در نهایت وقتی به هوش آمد با این حال از ما تشکر کرد که حداقل پیکر دخترش را پیدا کردیم. ما هم داغدار شدیم. این صحنه تا آخر عمرم از ذهنم نمیرود.»
پیکرهای تکهتکه کودکان
یکی از دردناکترین مأموریتها در شمال تهران بود؛ جایی که ابتدا دو پیکر پیدا شد و سپس نه نفر دیگر. اما باز هم کار تمام نشد. امین عیدی توضیح میدهد: «وقتی در یک عملیات در شمال تهران، دو پیکر را کردیم، جستجوها در آنجا آغاز شد. در ادامه پیکر یک کودک و هشت نفر دیگر را هم پیدا کردیم. عملیات تمام شد و برگشتیم. دو روز بعد دوباره گفتند بیایید که در همان نقطه یک بچه گم شده. خانوادهاش میگفتند: یک تکه هم از بچهمان پیدا شود، آرام میشویم. همانجا لئو وارد عمل شد. در نهایت جستجوها به یک درخت ختم شد. لئو کنار یک درخت کاج بیتاب شد. آنجا پسربچه ۱۰، ۱۲ سالهای بود. بدنش متلاشی شده بود. وقتی پیکرش را پدربزرگش از حال رفت. بعد که به هوش آمد، لئو را بوسید و گفت: آرام شدم که بچه پیدا شد. درواقع در کل ما در همان ساختمان دو بچه تکهتکه شده پیدا کردیم. صحنههایی که هیچوقت فراموشم نمیشود.»
شیرینی نجات
در میان تلخیها، لحظات شیرین هم هست؛ لحظاتی که روح امدادگر را زنده نگه میکند: «امروز یک خانم حدود ۵۰ ساله را در میان آوار یک ساختمان فروریخته پیدا کردیم. زیر پلهها گیر کرده بود. هیچکس فکر نمیکرد آنجا باشد. وحشت کرده بود و می لرزید. لئو رفت و پیدایش کرد. وقتی او را بیرون آوردیم، میخواست دستم را ببوسد. میگفت فکر نمیکردم زنده بمانم. با اینکه از سگ می ترسید، رفت جلو و لئو را بوسید.»
لئو؛ سگی که به قهرمان تبدیل شد
در این ۲۰ روز، لئو بیش از هفت نفر زنده را پیدا کرده و ۲۵ تا ۳۰ پیکر را نیز مشخص کرده است. نه خسته شده، نه زخمی؛ فقط میدود، بو میکشد، خاکی میشود و جان نجات میدهد. امین عیدی با افتخار میگوید: «لئو واقعاً قهرمان شده. خیلی آماده است، خیلی قوی و نترس. سرعتی کار میکند. در این مدت هفت نفر زنده پیدا کرده. حدود ۳۰ پیکر هم مشخص کرده است. حتی یک لحظه هم از پا نیفتاده.»
غم همیشگی
هیچ انسانی نمیتواند این حجم از رنج را ببیند و بیتفاوت بماند. این امدادگر هم مثل همه امدادگران، گاهی در خلوت گریه میکند: «ما هیچ ترسی نداریم. باید قوت قلب مردم باشیم. اما غم هست، اندوه هست. گاهی در خلوتمان گریه هم میکنیم. مخصوصاً وقتی پیکر بچه میبینیم.»
در خط مقدم بودن، انتخابی که عقبنشینی ندارد
با وجود تمام خستگیها، او هنوز ایستاده، آماده عملیات بعدی، آماده شنیدن اولین پارس لئو در جایی که ممکن است جان دیگری زیر آوار مانده باشد: «تا زمانی که توان داشته باشم، هستم. افتخار میکنم در خط مقدم کار کنم. یک ساعت مفید در خط مقدم بودن، بهتر از ۲۰ سال نشستن در پایگاه است. چه افتخاری بالاتر از اینکه بتوانم برای مردم و میهنم کاری انجام دهم.» / سیما فراهانی