امروز چهارشنبه  ۲۰ خرداد ۱۴۰۵

کلکسیونی از مهربانی در روزهای جنگ/ روایتی از ۴۰ روز همدلی و پشتیبانی از امدادگران

در روزهایی که کشور زیر سایه جنگ و تهدید بود، مردمی‌که خودشان هم در دل اضطراب زندگی می‌کردند، برای سرخ‌وسفیدپوشان هلال‌احمر غذا می‌فرستادند. اما در کنار هر بسته غذا، یادگاری مهم‌تری هم داشتند. یادداشتی کوچک، نقاشی کودکانه، همدردی از ته دل و دعایی برای کسانی که بی‌وقفه در میدان مانده بودند. زهرا برات‌نژاد از آن ۴۰ روز، فقط صدای هشدار، خبر اصابت و اضطراب اعزام تیم‌ها را به یاد ندارد؛ او از جنگ، کلکسیونی از امید ساخته است.

به گزارش پایگاه اطلاع‌رسانی جمعیت هلال‌احمر؛ هر واژه برایش به انگیزه‌ای تازه تبدیل می‌شد. در آن روزهای بحرانی، هر جمله، بار سنگین خستگی را، از روی دوش خودش و امدادگران می‌زدود. مردم و کودکان، کنار خوراکی‌ها، کاغذهای کوچکی گذاشته بودند. کاغذهایی با تصویر فرشته‌ها، آدمک‌هایی با دست‌های باز برای بغل کردن امدادگران و جمله‌هایی که در برابر پیام‌های تهدیدآمیز دشمن، به نیروها جان دوباره می‌داد. برات‌نژاد آن یادداشت‌ها را جمع کرد، تابلو ساخت و به دیوار راهرو زد، تا هرکس از راه می‌رسد، بداند در دل تاریک‌ترین روزها، مردم چگونه برای امدادگران چراغ روشن کرده‌اند.

از سال‌های امدادگری تا بزرگ‌ترین حادثه

زهرا برات‌نژاد سال‌هاست که با لباس و مأموریت‌های هلال‌احمر زندگی کرده است. اما خودش هم اعتراف می‌کند که هیچ‌کدام از تجربه‌های پیشین، به بزرگی و سنگینی جنگ‌های اخیر نبود. او در روزهای جنگ، نقشی ستادی اما حیاتی برعهده داشت: «حدود ۱۸، ۱۹ سال است که در جمعیت هلال‌احمر فعالیت می‌کنم و امدادگر بوده‌ام. در این سال‌ها حادثه‌های مختلفی را دیده‌ام، اما بزرگ‌ترین حادثه‌ای که تجربه کردم همین جنگ‌های اخیر بود. هم در جنگ ۱۲ روزه حضور داشتم و هم در جنگ تحمیلی سوم. هیچ‌کدام از اتفاق‌هایی که قبل از آن دیده بودم، از نظر حجم فشار، نگرانی، اعزام‌ها و خطر، قابل مقایسه با این روزها نبود.»

۴۰ روز در ستاد

او در تمام روزهای جنگ، در مرکز استان تهران مستقر بود. هر تصمیمی‌که آنجا گرفته می‌شد، با جان نیروهای میدان گره خورده بود. برات‌نژاد و همکارانش باید اوضاع را مدیریت می‌کردند، تیم‌ها را اعزام و نیازهایشان را پیگیری می‌کردند: «هرکدام از ما یک پهنه را زیر نظر داشتیم؛ پهنه‌ای که شامل چند شهرستان و تعدادی از مناطق می‌شد. اگر حادثه‌ای در آن محدوده اتفاق می‌افتاد، ما تیم‌ها را اعزام می‌کردیم و پشتیبانی‌شان را انجام می‌دادیم. مدام با نیروها در ارتباط بودیم؛ هم برای اینکه بدانیم چه نیازهایی دارند، هم برای اینکه اگر خبری رسید که یک نقطه قرار است دوباره مورد اصابت قرار بگیرد، سریع تیم‌ها را خارج کنیم.»

خوراکی‌هایی با طعم همدلی

در روزهای طولانی جنگ، نیروها ساعت‌های زیادی در ستاد می‌ماندند. خستگی، بی‌خوابی، نگرانی و فشار تصمیم‌گیری مداوم، بخشی از روزمره آنان شده بود. در همین میان، بسته‌های غذایی که از طرف مردم، خیران و گروه‌های جهادی می‌رسید، فقط برای رفع گرسنگی نبود؛ هر بسته، نشانی از همراهی مردم بود. برای زهرا برات‌نژاد اما مهم‌ترین بخش این بسته‌ها، یادداشت‌هایی بود که کنارشان گذاشته می‌شد: «مردم و گروه‌های جهادی لقمه‌هایی آماده می‌کردند و از طریق واحد داوطلبان به دست ما می‌رسید. آنها کنار لقمه‌ها، یادداشت‌هایی می‌گذاشتند که واقعاً برای ما خیلی ارزش داشت. کودکان با ذوق نقاشی کشیده بودند، بعضی‌ها پیام نوشته بودند؛ مثلاً اینکه "اگر شما نباشید، این اتفاق‌ها سخت‌تر می‌شود"، "خدا قوت، شما به خاطر ایران ایستاده‌اید، ما هم پای کاریم." همین جمله‌ها برای بچه‌ها خیلی انگیزه‌بخش بود.»

کلکسیونی از مهربانی

برات‌نژاد آن یادداشت‌ها را یکی‌یکی نگه داشته است. در روزهایی که اخبار تلخ، هشدارهای پیاپی و پیام‌های تهدیدآمیز فضای ذهنی نیروها را درگیر می‌کرد، این یادداشت‌ها انگیزه بخش بود: «من از این یادداشت‌ها یک تابلو درست کردم و روی دیوار نصب کردم. برایم مهم بود هرکسی که می‌آید، این پیام‌های محبت‌آمیز را ببیند. این برای بچه‌ها خیلی جالب بود، روحیه‌شان را عوض می‌کرد و خستگی‌شان را درمی‌آورد. تا جاییکه وقتی لقمه‌ها را باز می‌کردیم، دنبال یادداشت‌ها می‌گشتیم. کم‌کم تبدیل شد به یک کلکسیون. من آن‌ها را نگه داشتم، چون فکر می‌کنم این‌ها فقط یادگاری نیستند؛ سند همدلی مردم‌اند. سند اینکه در سخت‌ترین روزها، مردم و امدادگران کنار هم ایستادند.»

فرشته‌هایی برای امدادگران

در میان همه آن پیام‌ها، نقاشی‌های کودکان جای ویژه‌ای داشتند. دست‌خط‌های کودکانه، آدمک‌های ساده، فرشته‌هایی که انگار قرار بود از امدادگران مراقبت کنند، و شکل‌هایی که با تمام سادگی‌شان، خستگی را از دل نیروها بیرون می‌کشیدند: «قشنگ‌ترین چیز برای من نقاشی بچه‌ها بود. بعضی‌ها آدمکی کشیده بودند که دست‌هایش را باز کرده، انگار می‌خواهد امدادگرها را بغل کند. بعضی‌ها حالت فرشته کشیده بودند. در بعضی پیام‌ها نوشته بودند "عمو جان ازت ممنونم" ، برای همه ما شیرین بود. برای ما خیلی ارزش داشت.»

مردمی‌که ایثار را دیدند

به باور برات‌نژاد، نگاه مردم به هلال‌احمر در سال‌های مختلف و حوادث گوناگون شکل گرفته است. از زلزله کرمانشاه تا جنگ ۱۲ روزه و بعد جنگ تحمیلی سوم. اما آنچه در جنگ اخیر برجسته‌تر شد، تماشای مستقیم فداکاری امدادگران بود: «من فکر می‌کنم همدلی مردم بیشتر شده است. از قبل هم مردم نسبت به جمعیت هلال‌احمر نگاه خوبی داشتند؛ مثلاً در زلزله کرمانشاه، تلاش بچه‌ها را دیده بودند. اما در دو جنگ اخیر، حضور به‌موقع نیروها خیلی برای مردم ارزش داشت. واقعا هم همینطور بود. هیچ‌کس دوست نداشت نباشد، هیچ‌کس دوست نداشت صحنه را ترک کند. مردم این را می‌دیدند و شاید برای همین، با این خوراکی‌ها و پیام‌ها می‌خواستند بگویند ما هم سهمی داریم، ما هم کنار شما هستیم.»

خانواده‌ای که نگرانی‌اش را با صبوری عوض کرد

جنگ فقط نیروها را درگیر نمی‌کرد؛ خانواده‌های آنان هم با هر خبر و هر تأخیر، در اضطراب زندگی می‌کردند. برات‌نژاد تفاوت رفتار خانواده‌اش را میان جنگ ۱۲ روزه و جنگ بعدی به خوبی به یاد دارد: «خانواده‌ام خیلی نگران بودند. در جنگ ۱۲ روزه، دور بودن من برایشان خیلی سخت می‌گذشت. شاید روزی ۲۰ بار مادرم تماس می‌گرفت. اما در جنگ بعدی، دیگر این‌طور نبود. انگار شرایط را پذیرفته بودند. می‌گفتند اگر وظیفه‌ات این است، ما اذیتت نمی‌کنیم. من خودم هر وقت تایم آزاد پیدا می‌کردم، به آنها زنگ می‌زدم. این صبوری خانواده برای من خیلی مهم بود، چون وقتی پشت تلفن مدام نگرانی باشد، تمرکز آدم سخت‌تر می‌شود. اما وقتی می‌بینی خانواده‌ات هم فهمیده که باید بمانی، خودت هم محکم‌تر می‌ایستی.»

دختری که از خرید برگشت و خانه‌اش را آوار دید

در میان روایت‌هایی که از تیم‌های عملیاتی به ستاد می‌رسید، بعضی صحنه‌ها برای همیشه در ذهن برات‌نژاد ماندند. یکی از تلخ‌ترین آنها، تصویری بود که تیم‌های سحر جوانان برایش فرستادند. دختر جوانی که برای خرید از خانه بیرون رفته و وقتی برگشت، پدر و مادرش را زیر آوار دید: «یک روز تیم‌های سحر جوانان رفته بودند برای عملیات و بعد عکسی برای من فرستادند. یک دختر جوان شاید ۱۸ یا ۱۹ ساله بود. برای خرید از خانه بیرون رفته بود، اما وقتی برگشت، خانه‌شان را دید که مورد اصابت قرار گرفته است. پدر و مادرش هر دو داخل خانه بودند. هنوز هم وقتی یاد آن عکس می‌افتم، تنم می‌لرزد. دختری کاملاً مستأصل، ناامید و ویران. بچه‌ها که از عملیات برگشتند، می‌گفتند ما نتوانستیم همان لحظه به او بگوییم پدر و مادرش فوت کرده‌اند. فقط به او گفتیم آرام باش. در آن لحظه هیچ کاری نمی‌شد کرد جز اینکه نگذاری او بیشتر فروبپاشد. اما من صورت فروپاشیده او را در عکس دیدم و دلم لرزید.»

وقتی امدادگران برای ماموریت اصرار می‌کردند

برای امدادگران، ماندن دور از میدان گاهی سخت‌تر بود. برات‌نژاد از نیروهایی می‌گوید که با اصرار می‌خواستند برای کمک به مناطق مورد اصابت، اعزام شوند. برای او، این شور و اشتیاق یکی از تصویرهای ماندگار آن روزهاست: «بچه‌هایی که در پهنه‌ها و مناطق مستقر بودند، گاهی زنگ می‌زدند و التماس می‌کردند که ما را هم بفرستید. می‌گفتند فلان تیم را فرستادید فلان‌جا، ما هم می‌توانیم برویم کمکشان؟ اگر یکی ماموریت نداشتند، اعتراض می‌کردند که چرا ما را اعزام نکردید. واقعاً مشتاق بودند. این‌طور نبود که از خطر فرار کنند. حتی گاهی خودشان خبر می‌دادند که مثلاً شرق را زده‌اند، اجازه بدهید برای کمک برویم. این روحیه برای من خیلی اثرگذار بود.»

تصمیم‌هایی در چند ثانیه

یکی از سخت‌ترین بخش‌های کار ستاد، مدیریت خطر اصابت دوم بود. وقتی تیم‌ها روی یک منطقه کار می‌کردند، هر خبر درباره ورود جنگنده‌ها یا احتمال حمله دوباره می‌توانست سرنوشت‌ساز باشد. برات‌نژاد و همکارانش باید در کوتاه‌ترین زمان تصمیم می‌گرفتند و به نیروها دستور تخلیه می‌دادند: «بارها پیش آمد مناطقی که بچه‌ها رفته بودند و کار می‌کردند، دوباره مورد اصابت قرار گرفت. مثلاً در یکی از مناطق، نیروها رسیده و مشغول عملیات بودند، یک ساعت بعد دوباره همان محدوده هدف قرار گرفت. ما از طریق ویدئوکنفرانس و مرکز، خبرها را می‌گرفتیم. وقتی اعلام می‌کردند جنگنده‌ها دارند وارد می‌شوند، سریع اعلام می‌کردیم که محل را خالی کنید. این لحظه‌ها خیلی سخت بود، چون می‌دانی شاید کسی هنوز کمک بخواهد، اما از طرف دیگر جان نیروها هم در خطر است.»

وقتی ماندن انتخاب شد

برات‌نژاد و همکارانش اگرچه در ستاد بودند، اما از خطر دور نبودند. اصابت‌ها به ساختمان‌های اطراف اداره، آنها را بارها با احتمال مرگ روبه‌رو کرد. با این حال ماندند و کار را ادامه دادند: «اطراف ساختمان ما هم مورد اصابت قرار گرفت. چند بار تخلیه کردیم و پایین رفتیم، اما از یک جایی به بعد با خودمان گفتیم اگر قرار باشد این ساختمان آسیب ببیند، چه داخل اداره باشیم، چه در خیابان، خطر وجود دارد. برای همین برمی‌گشتیم داخل اداره و کارمان را ادامه می‌دادیم. باید می‌ماندیم، چون تیم‌ها بیرون بودند و نیاز داشتند کسی پشتشان باشد، اعزامشان کند، خبرها را بدهد و مراقبشان باشد.»  /سیما فراهانی

کلیدواژه‌ها:

0
/
۱۴۰۵/۰۳/۱۹- ۱۵:۰۱
/
متن دیدگاه
نظرات کاربران
تاکنون نظری ثبت نشده است
لینک کوتاه