امروز دوشنبه  ۲۴ فروردين ۱۴۰۵
سرویس:اخبار ستادی
تاریخ خبر : چهارشنبه ۱۹ فروردین ۱۴۰۵- ۱۵:۰۴
میان آوار و خاطره شهید مجتبی ملکی/ روایت امدادگری که با گوش آسیب‌دیده از جنگ قبلی دوباره به میدان برگشت
برای برخی امدادگران، این جنگ یک حادثه تازه نیست؛ ادامه خاطره‌ای است که هنوز از ذهنشان پاک نشده. بهنام حضرتی‌فرد، امدادگر هلال‌احمر تهران، پیش از این نیز در جنگ قبلی در میدان امداد حضور داشت و همان‌جا شاهد شهادت همکارش مجتبی ملکی بود. حالا با دور تازه‌ حملات، او دوباره به صحنه بازگشت. با خاطره‌ای که هر لحظه همراهش است. او، هم از تلخی صحنه‌های امداد در محله‌های مسکونی می‌گوید و هم از یاد شهیدی که هنوز در ذهن امدادگران زنده است.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ صبح زود بود؛ ساعتی که بیشتر مردم هنوز در خانه‌هایشان بودند و روز تازه‌ای را آغاز می‌کردند. اما در یکی از محله‌های مسکونی، صدای انفجار همه چیز را تغییر داده بود. وقتی تیم‌های امدادی به محل رسیدند، خانه‌ای که هدف اصابت مستقیم قرار گرفته بود به تلی از آوار تبدیل شده و چند خانه اطراف نیز فرو ریخته بود. صبحی که با آوار آغاز شد بهنام حضرتی‌فرد آن لحظه را این‌گونه به یاد می‌آورد: «نمی دانم روز چندم جنگ بود، ولی یادم است که ساعت حدود هفت صبح بود که بعد از یک اصابت، برای ارزیابی به محل رفتیم. وقتی رسیدیم دیدیم یک خانه مسکونی مورد اصابت مستقیم قرار گرفته و چهار یا پنج خانه اطراف هم به شدت آسیب دیده یا فرو ریخته‌اند. هنوز گرد و خاک در هوا بود. در همان لحظه دو جوان را دیدیم که در میان آوار بودند. آنها را خارج رکدیم. زخمی‌شده بودند ولی در کوچه می‌دویدند. یک دختر و یک پسر بودند، حدوداً هجده تا بیست ساله. بعداً فهمیدیم خواهر و برادرند. با لباس خانگی و با صدای بلند گریه می‌کردند و فریاد می‌زدند. انگار هنوز باورشان نشده بود چه اتفاقی افتاده. پاهایشان هم برهنه بود. از یکی از همسایه‌ها برایشان دمپایی گرفتیم. آن دو فقط یک جمله می‌گفتند؛ پدر و مادرمان زیر آوار هستند.» انتظار تلخ در کنار آوار چنین صحنه‌هایی، برای امدادگران در صحنه، دردناک است. در این صحنه، حضرتی فرد و همکارانش، کار جست‌وجو و آواربرداری را آغاز کردند، در حالی که فرزندان آن خانواده کنار کوچه چشم به عملیات دوخته بودند: «آن خواهر و برادر، حالشان خیلی بد بود. برای همین تیم سحر هم آمد تا از نظر روحی به آنها کمک کند. ما عملیات آواربرداری را شروع کردیم. تجربه‌مان می‌گفت که شرایط آوار خیلی سنگین است و احتمال زنده ماندن کم است، اما باز هم کار را ادامه دادیم. آن دختر و پسر مدام کنار کوچه ایستاده بودند و نگاه می‌کردند. هیچ کاری از دستشان برنمی‌آمد جز اینکه منتظر بمانند. حدود دو یا سه ساعت طول کشید تا بالاخره توانستیم پیکر پدر و مادرشان را پیدا کنیم. آن لحظه برای همه ما بسیار تلخ بود. ما در مأموریت‌های زیادی بوده‌ایم، اما بعضی صحنه‌ها واقعاً در ذهن آدم می‌ماند.» همدلی میان ویرانی در میان خرابه‌ها، تنها چیزی که هنوز سرپا مانده بود، همدلی مردم بود. با وجود خطر و شوکی که بر محله حاکم شده بود، همسایه‌ها کنار هم ایستاده بودند و به یکدیگر کمک می‌کردند. حضرتی‌فرد می‌گوید: «چیزی که خیلی توجهم را جلب کرد رفتار مردم بود. با اینکه هنوز خطر وجود داشت و ممکن بود دوباره اصابت شود، همسایه‌ها در میان آوار می‌گشتند تا وسایل ضروری‌شان را بیرون بیاورند. همه در شوک بودند. انگار هنوز باور نکرده بودند چه اتفاقی افتاده. اما در همان حال، همکاری و همدلی بینشان فوق‌العاده بود. یادم هست یکی از همسایه‌ها که خانه خودش هم تخریب شده بود، آمد سمت آن دختر جوان. او را در آغوش گرفت و شروع کرد به گریه کردن. سعی کرد او را آرام کند. آن صحنه برای من خیلی سنگین بود. شاید بگویم تلخ‌ترین صحنه‌ای بود که در این مأموریت‌ها دیدم.» اشکی که پشت ماسک‌ها پنهان می‌شد امدادگران هلال‌احمر تجربه مأموریت‌های زیادی دارند و بارها با صحنه‌های سخت روبه‌رو شده‌اند. با این حال، بعضی لحظه‌ها حتی برای باتجربه‌ترین نیروها هم بسیار سنگین است: «بچه‌های ما تجربه‌های زیادی دارند. خیلی از آنها سال‌ها در عملیات‌های مختلف حضور داشته‌اند. اما آن روز وقتی به چهره‌شان نگاه می‌کردم، بغض را در چشم‌هایشان می‌دیدم. هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت. فقط گاهی همدیگر را نگاه می‌کردیم. هرکدام سعی می‌کرد خودش را کنترل کند تا بتواند کارش را ادامه دهد. شرایط واقعاً وحشتناک بود. غم و ناراحتی در فضا موج می‌زد، اما بچه‌ها میدان را ترک نکردند. همه ماندند و کارشان را انجام دادند.» بازگشت انفجار در میانه عملیات حضور در صحنه‌های جنگ همیشه با خطر همراه است؛ خطری که گاهی حتی هنگام امدادرسانی دوباره بازمی‌گردد. حضرتی فرد درباره یکی از لحظات پرخطر می‌گوید: «در این چهل روز تقریباً همیشه در صحنه حضور داشتم. یکی از صحنه‌هایی که هیچ وقت یادم نمی‌رود وقتی بود که به محل حادثه رسیدیم و هنوز عملیات شروع نشده بود که دوباره همان منطقه مورد اصابت قرار گرفت. صدای انفجار آمد و ما مجبور شدیم سریع پناه بگیریم. چند لحظه همه چیز متوقف شد. بعد از اینکه مطمئن شدیم شرایط کمی امن‌تر شده دوباره به محل برگشتیم. خوشبختانه آن بار جان سالم به در بردیم، اما آن لحظه واقعاً خطرناک بود.» زخمی از جنگ قبلی برای برخی امدادگران، این مأموریت‌ها یادآور خاطراتی است که در جنگ پیشین تجربه کرده‌اند؛ خاطراتی که هنوز آثارش در جسم و روحشان باقی مانده است: «در جنگ قبلی خودم آسیب دیده بودم. گوشم در همان زمان آسیب دید. اما در این جنگ اصلاً ترس نداشتم. برعکس، احساس می‌کردم محکم‌تر و منطقی‌تر عمل می‌کنم. بچه‌ها هم همین‌طور بودند. تجربه قبلی باعث شده بود بهتر شرایط را بشناسیم. آن ترسی که شاید در دفعه اول وجود داشت، حالا تبدیل شده بود به نوعی پایداری و آمادگی. ما با شرایط آشنا بودیم و می‌دانستیم چطور دقیق‌تر و سریع‌تر عمل کنیم.» یاد شهید ملکی در میدان در میان همه صحنه‌های عملیات، خاطره یک همکار شهید بارها در ذهن او زنده می‌شود؛ امدادگری که در جنگ 12 روزه، در همین مسیر جان خود را از دست داد. حضرتی فرد با مکثی کوتاه ادامه می‌دهد: «در جنگ قبلی من کنار شهید مجتبی ملکی بودم؛ همان لحظه‌ای که به شهادت رسید. این خاطره هیچ‌وقت از ذهنم پاک نشده. در این جنگ هم خیلی به یادش بودم. شاید اگر بگویم تقریباً تمام لحظه‌ها به او فکر می‌کردم اغراق نکرده باشم. حتی یک بار نزدیک همان محلی که او شهید شده بود دوباره اصابت شد و ما برای مأموریت به آنجا رفتیم. وقتی وارد محل شدم حس کردم مجتبی کنارم ایستاده. انگار هنوز حضورش را احساس می‌کردم. حتی احساس کردم صدایش را می‌شنوم. با بغض کار می‌کردم. مجتبی هنوز برای ما فراموش نشده. او تبدیل به یک الگو شده است. همیشه قبل از عملیات، تجهیزات بچه‌ها را چک می‌کرد و خیلی به نظم و ایمنی اهمیت می‌داد. حالا هم بچه‌ها همان کار را انجام می‌دهند. خیلی از چیزهایی که او به ما یاد داد هنوز بین امدادگران ادامه دارد. در واقع، یادگار او در کار و رفتار بچه‌ها زنده مانده است.»  / سیما فراهانی
© 2022 - info@rcs.ir