امروز يك شنبه  ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
سرویس:اخبار ستادی
تاریخ خبر : سه شنبه ۱ اردیبهشت ۱۴۰۵- ۱۲:۳۹
تسکین آلام در دل ویرانه‌های جنگ/روایتی از پدری که با نگاهش اجازه توقف نداد
عصر سرد و بارانی یکی از روزهای بمباران ایران، عملیات دشوار جست‌وجو و انتقال پیکرهای شهدا در یکی از مناطق آسیب‌دیده از جنگ آغاز شد؛ عملیاتی که سرمای هوا، باران، و تلخیِ حادثه آن را چند برابر سنگین‌تر کرده بود. اما در میانه آوار، نگاه یک پدر سالخورده سرنوشت مأموریت را تغییر داد؛ نگاهی که با تمام اندوهش، نیروها را واداشت تا تا آخرین لحظه کنار او بمانند.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ هوای سردِ منطقه با باران ریز و ممتد همراه شده بود و بر زمین خیس و لغزنده‌ای می‌بارید که ساعتی پیش شاهد یک انفجار مرگبار بود. صدای آژیرها، جمعیت مضطرب و بوی خاک باران‌خورده با ویرانی درهم آمیخته بود. نیروهای هلال‌احمر یکی‌یکی به محل می‌رسیدند تا برای آغاز عملیات آماده شوند. هورامان عثمان‌زاده، رئیس جمعیت هلال‌احمر شهرستان سروآباد در روایت این عملیات دشوار می‌گوید: «دوشنبه یازدهم اسفند بود، حدود ساعت ۱۵:۳۵ خبر حادثه رسید. بدون معطلی اعزام شدیم. منطقه حال‌وهوای سنگینی داشت؛ وقتی رسیدیم، در همان نگاه اول فهمیدیم که با یک حادثه عادی روبه‌رو نیستیم. آوار گسترده بود و مردم در شوک حادثه جمع شده بودند. مأموریت ما واضح بود: انتقال آسیب‌دیدگان و رهاسازی پیکرهای مدفون‌شده. هر کسی نگاهش را به ما می‌دوخت، انگار انتظار داشت که در میان آن همه ویرانی، پاسخ یا خبری با خود بیاوریم.» جست‌وجو در سرمای استخوان‌سوز باران شدت گرفته بود و سرمای هوا عملیات را دشوارتر می‌کرد. اما تیم‌های امدادی بی‌وقفه میان آوارها می‌گشتند. گاهی صدای برخورد کلنگ با سنگ و گاهی صدای آرام دعاهای مردم در فضا می‌پیچید: «وقتی وارد محل اصابت موشک شدیم، کاملاً روشن بود که تعدادی از پیکرهای شهدا زیر آوار دفن شده‌اند. عملیات را در حالی شروع کردیم که باران بی‌وقفه می‌بارید و سرما دست‌هایمان را کرخت می‌کرد. با این حال، کسی حتی به فکر توقف نبود. هر قطعه از آوار که کنار می‌رفت، امیدی تازه در دل ما زنده می‌شد. جست‌وجو در چنین وضعیتی، هم جسم را خسته می‌کند و هم روح را. اما وظیفه ما روشن بود و باید ادامه می‌دادیم.» سایه‌ای خمیده بر فراز آوار در میانه ویرانه‌ها، قامت خمیده مردی سالخورده میان باران تکان می‌خورد. چهره خسته او در نور کم‌رنگ عصر، چیزی میان اضطراب و درد را فریاد می‌زد. هر بار که آوار جابه‌جا می‌شد، قدم‌های لرزانش تندتر می‌شد: «در همان اوایل عملیات بود که چشمم به پیرمردی افتاد. بعد فهمیدم او پدر یکی از شهداست. با نگرانی و اصرار، میان آوارها دنبال نشانی از فرزندش می‌گشت. چند بار، او را از محل دور کردیم تا حادثه دیگری برایش پیش نیاید. اما هر بار، بی‌اعتنا به هشدارها، دوباره برمی‌گشت. نگاهش پر از التماس بود. وقتی یکی از پیکرها پیدا می‌شد، او با عجله به سمتش می‌رفت؛ اما وقتی می‌دید که آن پیکر فرزندش نیست، لحظه‌ای مکث می‌کرد، آهی می‌کشید و بعد با همان دل‌شکستگی به جست‌وجویش ادامه می‌داد. آن صحنه‌ها واقعاً قلب آدم را می‌سوزاند.» چشمانی که اجازه توقف نمی‌دادند سرما شدت گرفته بود و خستگی کم‌کم سنگینی‌اش را بر دوش نیروها می‌انداخت. زمزمه‌هایی از توقف عملیات تا روز بعد شنیده می‌شد. تصمیمی منطقی در برابر شرایط دشوار. اما چیزی در صحنه، همه چیز را تغییر داد: «با گذشت زمان و بیشتر شدن باران، نیروها واقعاً خسته شده بودند. برخی می‌گفتند ادامه عملیات را به روز بعد موکول کنیم. تاریکی کم‌کم نزدیک می‌شد و شرایط سخت‌تر می‌شد. اما درست همان لحظه، چشمم دوباره به پدر افتاد. همچنان روی آوار خم شده بود و با دستان یخ‌زده‌اش، تکه‌های سنگ را جا‌به‌جا می‌کرد. آن تصویر، تمام خستگی را از تنم بیرون کرد. با دیدنش انگار جان تازه‌ای گرفتم. همان لحظه، بدون تردید دستور ادامه عملیات تا اذان مغرب را صادر کردم. احساس می‌کردم اگر ما کنار بکشیم، او هرگز این کار را رها نخواهد کرد.» خبر امیدبخش ساعتی از عملیات گذشته بود. سرمای هوا بر تن نیروها نشسته بود و برخی کنار آتشی که اهالی روشن کرده بودند، خود را گرم می‌کردند. شعله‌های آتش، صورت‌های خسته امدادگران را روشن کرده بود تا اینکه صدایی میان همهمه پیچید: «کنار آتشی که اهالی برایمان روشن کرده بودند، کمی خود را گرم می‌کردیم. ناگهان صدای یکی از نیروها آمد: “پیکر پیدا شد!” همه با شنیدن این جمله، نگاهشان پر از امید شد. انگار یک نیروی تازه در تیم جاری شد. با سرعت خود را به محل رساندم.» لحظه تلخِ رهایی در آن نور کم‌جان عصر، پدر بر روی زمین نشسته بود. دستان لرزانش پیکر فرزندش را در آغوش گرفته بود. نه فریادی، نه گریه‌ای… فقط سکوتی سنگین و اندوهی عمیق: «وقتی رسیدم، صحنه‌ای دیدم که هیچ‌وقت فراموش نخواهم کرد. پدر شهید، فرزندش را در آغوش گرفته بود. آرام سرش را نوازش می‌کرد و کنار پیکر نشسته بود. هیچ حرفی نمی‌زد، فقط نگاه می‌کرد. همان نگاه، غم چندین سال را در خود داشت. همان لحظه، یکی از اهداف والای جمعیت هلال‌احمر، یعنی تسکین آلام بشری، در خالصانه‌ترین شکل ممکن در برابر دیدگانم مجسم شد. ما نتوانسته بودیم فرزندش را به او بازگردانیم، اما توانسته بودیم حداقل دلش را آرام کنیم.»
© 2022 - info@rcs.ir