چیزی از ساختمان، به جز ستونهایش باقی نمانده بود. هنوز لرزش ناشی از انفجار در آن مهلکهی خاک و آوار، حس میشد، اما امدادگران عقبنشینی نکردند. پیرمردی در دل ویرانهها هنوز نفس میکشید و ثانیهها، ارزشی حیاتی یافته بودند. عرشیا فرهنگ، دوربین عکاسیاش را با وجود اهمیت ثبت آن جنایت، کنار گذاشت و به تیم نجات پیوست تا در مأموریتی سه ساعته، در میان خطر ریزش مجدد و تهدید حملات دوباره، جان آن هموطن را نجات دهد. او نه تنها یک امدادگر، که روایتگر آنهایی بود که در آزمون سخت جنگ، عشق به خدمت را بر هر چیز دیگری مقدم شمرد.