logo

پنجشنبه 05 شهریور 1405

اقتصاد مقاومتی در سایه وحدت ملّی و امنیّت ملّی flag
  • تاریخ انتشار : 1405/06/03 - 09:32
  • تعداد بازدید : 154
  • تعداد بازدیدکننده : 102
  • زمان مطالعه : 7 دقیقه

بازگشت به زندگی در آغوش امدادگر/ قصه سربازی که در جنگ، ناجی‌اش را فراموش نکرد

چند دقیقه بیشتر طول نکشید، اما در همان دقایق ترسناک، صدای انفجارهای پی‌درپی تمام خیابان را به لرزه درآورد. در این میان امیرحسین اکبری، سرباز وظیفه ۲۵ ساله، وحشت‌زده نمی‌دانست به کجا پناه ببرد. آوار سنگین بتن و خاک روی سرش ریخت و در عرض چند ثانیه دنیا در برابر چشمانش تاریک شد. تن و بدنش از شدت موج انفجار می‌لرزید و در میان خفگی و تنگی نفس، تقلا می‌کرد تا خود را از آن مهلکه بیرون بکشد. به سختی نفس می‌کشید، تا اینکه در اوج ناامیدی، دستانی مهربان و فداکار از دل گردوغبار پدیدار شدند و این جوان را از مرگ حتمی نجات دادند. امدادگر هلال‌احمر در میان باران آتش، توانست سرباز وظیفه را نجات دهد و حالا بعد از ماه‌ها، این سرباز خود را از اردبیل به تهران رسانده تا دوباره نجات‌بخش خود ببیند و قدردان آن لحظه باشد.

IMG_1340

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر، امیرحسین اکبری دقیقا روز دهم اسفند و در دومین روز از آغاز جنگ، در خیابان رشید یاسمی و در چند قدمی ساختمان صلح هلال‌احمر، میان آوار بمب و موشک گرفتار شد. روزی هولناک که بیش از ۳۰ موشک به این محدوده و محل خدمت او اصابت کرد و سازه‌ها را فرو ریخت. امیرحسین هنوز هم باور ندارد که از آن جهنم جان سالم به در برده است. واقعه‌ای که سرنوشت او و یک امدادگر باسابقه را برای همیشه به یکدیگر گره زد.

باران موشک‌ در خیابان رشید یاسمی

گردوغبار زیادی فضای اطراف محل خدمت سرباز وظیفه را پوشانده و بوی باروت با صدای ناله‌ها درهم‌آمیخته بود. امیرحسین اکبری که در پست نگهبانی درب شمالی خدمت می‌کرد، هنوز صدای سوت ممتد موشک‌ها را در گوش خود احساس می‌کند. او که بعد از چند ماه باز هم به این خیابان آمده تا از امدادگر هلال‌احمر تشکر کرد، از آن روز می‌گوید: «آن روز در ستاد در درب شمال خیابان رشید یاسمی، درست نزدیک ساختمان هلال‌احمر خدمت می‌کردم. روز دوم جنگ بود، ساعت حدود 11:30 یا 12 ظهر که ناگهان زمین لرزید و موشک‌باران وحشتناکی شروع شد. همه چیز در چند لحظه اتفاق افتاد. سرهنگی که کنارمان بود در همان ثانیه‌های اول شهید شد و هم‌خدمتی‌ام، شهید نیکنام هم کنارم بود که جانش را تقدیم کرد. بتن‌های سقف و دیوار روی ما ریخت و پای چپم زیر آوار سنگین گیر کرد. فقط توانستم با تمام زوری که در تنم مانده بود، بالا‌تنه‌ام را بیرون بکشم اما پاهایم قفل شده بود و دیگر توانی برای راه رفتن یا فرار نداشتم.»

دستی که در اوج ناامیدی رسید

امیرحسین در میان خاکستر و باروت، هر لحظه منتظر اصابت موشک بعدی بود و هیچ امیدی به زنده ماندن نداشت. بدنش زخمی، گوش‌هایش از شدت موج انفجار، نمی‌شنید و راه تنفسش به دلیل ورود دود غلیظ بسته شده بود: «در آن لحظات وحشتناک، موج انفجار سینه‌ام را به شدت فشرده بود و با هر نفس احساس خفگی می‌کردم. گوش‌هایم زنگ می‌زد، کمرم از اصابت ترکش می‌سوخت و بدنم کاملا خونی و خاکی بود. موشک‌باران همچنان ادامه داشت و هیچ کس جرات نمی‌کرد، وارد آن خیابان شود. اما درست در همان لحظه، متوجه شدم یک دستگاه آمبولانس هلال‌احمر متوقف شد. دو امدادگر به سمتم دویدند، یکی از آن‌ها نیما گلیاری بود. زیر بازوهایم را گرفت و با سرعت من را به داخل آمبولانس کشید. اصرار داشتم کنار بقیه بچه‌ها بمانم، اما گفتند اول باید تو را برسانیم و دوباره برای نجات بقیه برمی‌گردیم.»

بازگشت دوباره برای نجات همرزمان

امیرحسین به سرعت تحت مداوا قرار گرفت، اما فکرش پیش دوستان و همرزمانش در ستاد جامانده بود. او هرگز باور نمی‌کرد نجاتگران با شجاعت تمام به آن کانون خطر برگردند: «امدادگر هلال‌احمر سر و صورتم را شست و بلافاصله من را به مرکز درمانی رساند. در آن لحظات با همان گوشی آقای گلیاری با خانواده و برادرم تماس گرفتم تا بدانند زنده‌ام، چون در تهران کسی را نداشتم و مادرم در شهرستان از نگرانی بی‌تابی بود. از جمع هفت‌نفره ما در آن پست، دو نفر شهید و سه نفر به شدت مجروح شدند. بچه‌های هلال‌احمر به قولشان عمل کردند. بعد از انتقال من، دوباره به دل همان حادثه برگشتند و توانستند سایر زخمی‌ها را هم از زیر آوار نجات دهند. من یک روز بستری شدم، چند روز استعلاجی گرفتم و دوباره برای ادامه خدمت به ستاد برگشتم و نهایتا برای ادامه سربازی به شهر خودمان منتقل شدم. ولی هرگز لطف مهربانی این امدادگر را از یاد نبردم.»

ردپای ماندگار تروما

پایان دوران سربازی و گذر زمان نتوانست آن روز هولناک را از ذهن این جوان پاک کند. امیرحسین اکبری پس از تسویه پایان خدمت، رنج سفر از اردبیل به تهران را به جان خرید تا رو در رو از فرشته نجاتش قدردانی کند: «خدمتم تمام شد و تسویه کردم، اما دردهای آن روز تمام‌شدنی نیست. هنوز از عوارض ریوی و اختلال استرس پس از سانحه رنج می‌برم. شب‌ها کابوس آن انفجارها از ذهنم بیرون نمی‌رود. اما در تمام این ماه‌ها یک وظیفه روی دوشم سنگینی می‌کرد. چند بار با شماره آقای گلیاری تماس گرفتم و گفتم به محض اینکه به تهران بیایم، حتما حضوری می‌آیم تا دستتان را ببوسم. در آن جهنم که هر لحظه مرگ می‌بارید، هر کسی جرات نداشت از جانش بگذرد. اگر شجاعت پرسنل هلال‌احمر نبود، امروز من و خیلی از بچه‌ها زنده نبودیم.»

از شطرنج و المپیاد تا دل آتش و آوار

در همان دقایقی که دود سیاه به آسمان می‌رفت، آمبولانس‌های هلال‌احمر در آماده‌باش کامل بودند. نیما گلیاری، نجاتگری که سال‌ها پیش از طریق ورزش شطرنج وارد جمعیت شده بود، لباس امداد را پوشید تا جان انسان‌ها را نجات دهد. او نیز از آن روز تلخ و پراضطراب می‌گوید: «من فعالیتم در هلال‌احمر را از ۱۲ سالگی شروع کردم. ابتدا برای تیم شطرنج انتخاب شدم و در المپیاد کشوری مشهد رتبه اول را به دست آوردیم. بعد از آن به دوره‌های امدادی دعوت شدم و تمام دوره‌های تخصصی کوهستان، آوار، سیلاب، امداد هوایی و درجه ایثار را گذراندم. سال‌ها امدادگر بودم و در نهایت در بخش دیگری فعالیت کردم. با اینکه سال‌ها در بخش اداری و پشتیبانی فعال بودم، اما در روزهای بحران و آغاز جنگ، خودم را در خط مقدم امدادگری می‌دانستم. روز دهم اسفند وقتی صدای انفجارهای سهمگین در اطراف ساختمان صلح پیچید، بلافاصله همراه یکی از همکاران سوار آمبولانس شدیم تا به سمت کانون حادثه حرکت کنیم.»

تردید راننده و تصمیم قاطع نجاتگر

آسمان خیابان رشید یاسمی زیر آتش مستقیم بود و هر لحظه احتمال اصابت ریزپرنده‌ها یا موشک‌های جدید وجود داشت. در حالی که همه از صحنه فرار می‌کردند، آمبولانس نجات در خلاف جهت حرکت خودروها پیش می‌رفت: «همه‌جا در حال سوختن بود و مردم وحشت‌زده فرار می‌کردند. 35 موشک به آن منطقه اصابت کرده بود. اما من اصرار داشتم که بروم. به راننده گفتم فقط برو جلو، صدای ناله از زیر آوار می‌آید. وقتی به محل دژبانی رسیدیم، دیدیم متاسفانه چند نفر شهید شده‌اند و چند نفر هم بیهوش زیر بتن‌ها مانده‌اند. امیرحسین را در شرایطی پیدا کردیم که موج‌گرفتگی شدید داشت، ریه‌اش پر از دود پ و پایش آسیب جدی دیده بود. او را سوار کردیم و به سرعت راهی مراکز درمانی شدیم، در حالی که خود بیمارستان‌های اطراف نیز به خاطر نزدیکی اصابت‌ها در حال اجرای پروتکل تخلیه اضطراری بودند.»

زیباترین پاداش امدادگری

برای یک امدادگر، هیچ لحظه‌ای شیرین‌تر از دیدار دوباره با انسانی نیست که روزگاری نبض زندگی‌اش در میان دستان او می‌تپید. نیما گلیاری با دیدن سلامت سرباز نجات‌یافته، رسالت انسانی خود را دوباره مرور می‌کند: «بعد از آن روز سخت در دهم اسفند، ارتباط ما قطع شد تا اینکه چند تماس از خط ناشناس داشتم. وقتی فهمیدم همان سرباز دژبان است و سلامتی‌اش را به دست آورده، از ته دل خوشحال شدم. وقتی امروز وارد اتاق شد و پس از چند ماه او را ایستاده روی پاهایش دیدم، تمام خستگی آن سال‌ها از تنم بیرون رفت. ما امدادگریم و وظیفه‌مان همین است که در سخت‌ترین لحظات کنار مردم باشیم. دیدن لبخند امیرحسین و بازگشتش به آغوش خانواده، بزرگ‌ترین آرامش برای من و همکارانم است.»

  • گروه خبری : اخبار ستادی,اسلایدر
  • کد خبر : 227714
کلمات کلیدی
سیما فراهانی
خبرنگار

سیما فراهانی

نظرات

0 نظر برای این مطلب وجود دارد

نظر دهید

تنظیمات قالب