ماجرای دختربچه بیپناه در آغوش امدادگر / سرعت و دورزدن در تاریکی، مادر را از فرزند جدا کرد
صدای گریههایش قطع نمیشد. بیپناه و تنها، با سر و صورت زخمی گوشه جاده در تاریکی نشسته بود و اشک میریخت. دختربچه ۷ سالهای که وقتی روی صندلی عقب خودرویشان خوابیده بود، با صدای وحشتناک تصادف از خواب پرید و در یک لحظه، تنها و وحشتزده ماند. آوا مادرش را در همان ثانیههای اول از دست داد و پدرش هم بیهوش و زخمی راهی بیمارستان شد. در میان این شلوغی، آغوش پرمهر امدادگر هلالاحمر او را از شوک، وحشت و بیپناهی نجات داد. آوا در آغوش امدادگر هلالاحمر استان ایلام آرام شد و تا وقتی در بیمارستان پدرش را ببیند، دست او را رها نکرد.
آشنایی با بخش نوروتراپی مرکز جامع توانبخشی هلالاحمر
شاید برای بسیاری از افراد واژه نوروتراپی ناشناخته باشد اما درمان عصبی و یا درمان نرونی (مغزی) یکی از روشهای درمان توانبخشی است که در مرکز جامع توانبخشی جمعیت هلالاحمر انجام میشود؛ درمانی که مخصوص گروه تخصصی مغز و اعصاب است و این بار، با مغناطیس و الکترودها، مغز مورد تمرین و درمان قرار میگیرد.
از جشن تا سوگ / مراسم وداع با شهدای عروسی بندرکوهستک برگزار شد
روز پنجشنبه، ۱۲ شهریورماه، پیکر چهار شهید حادثه در بندرکوهستک شهرستان سیریک تشییع شد. مراسم وداع با شهیده کلثوم ملاحینژندنیا، شهیده زرخاتون طاهری، شهید امیرمحمد کریمی، شهید محمد ملاحی و آسیه ملایینژاد با حضور گسترده مردم و مسئولان برگزار شد.
شهید ۶ ساله عروسی سیریک / آینده ای که از اوگرفته شد / قصه تلخ کیانا و امیرمحمد کریمی در حمله دشمن به یک مراسم عروسی
برای رفتن به عروسی هیجان داشت. ذهن کوچکش، برای یک حمله، یک اصابت وحشتناک و برای شهادت، برنامهای نداشت. فقط میخواست به مراسم عروسی برسد و در کنار بچههای فامیل، بازی کند، برقصد و شاد باشد. برای همین دست خواهر بزرگترش را گرفت تا با هم زودتر به عروسی برسند، اما موشکهای دشمن امانش ندادند. امیرمحمد کریمی ۶ سال بیشتر نداشت که با اصابت ترکش به شهادت رسید. خواهرش کیانا در لحظه حادثه همراهش بود که او هم بهشدت مجروح شده است. حالا مادر مانده با داغی که میداند هیچگاه آرام نمیشود.
فقط یک لنگه کفش و مشتی خاکستر / روایتی از لحظههای آخر زندگی دومین جاویدالاثر مدرسه میناب
لحظههای آخر تمام رفتارهایش عجیب شده بود. لباسهایش را پوشید، کفشهای مورد علاقهاش را با دستان کوچک خودش شست و کنار گذاشت. وقتی میخواست کتانی زنگ ورزشش را بپوشد، یک لنگه آن را گوشهای از حیاط انداخت و از پدرش خواست آن را برایش بیاورد. هیچکس نمیدانست که تا دقایقی بعد، از مسیحا فقط همان یک لنگه کفش و یک مشت خاکستر باقی میماند. پدر مسیحا ساعتی بعد، در حیاط ویرانشده مدرسه، به دنبال نشانهای از پسرش گشت و در نهایت همان لنگه کفش را در سردخانه یافت. از مسیحا سالاری فقط همین یک لنگه کفش و مشتی خاکستر به جا ماند و پدر برای اینکه مادر مسیحا از غصه دق نکند، این راز تلخ را پنهان کرد.
روایت خبرنگاران و عکاسانی که امسال در مراسم حضور داشتند
قاب دلدادگی
برای هر خبرنگار و عکاسی که در زمان اربعین به عراق رفته است، یک حس و حالی در جریان است. گاهی یک عکس، گاهی روایت یک اتفاق و بعضی وقت ها هم یک حس جاری در کربلا و نجف، مورد توجه است. در ادامه 4 نفر از عکاسان و خبرنگارانی که امسال در مراسم اربعین حضور داشتند، از یک قاب، یک روایت یا یک حس می گویند. .
در سالن مغز و اعصاب مرکز توانبخشی جمعیت هلالاحمر چه خبر است؟
تقویت مغز و اعصاب با هلالاحمر
در نگاه اول شبیه به سالن ورزش است، اینجا اما نه یک سالن ورزشی که سالن مغز و اعصاب مرکز توانبخشی جمعیت هلالاحمر است؛ برای چند ساعتی، کنار مراجعین این سالن نشستهایم و از هم و غمشان گفتهایم.
روایت دختر جوانی که خواهر کوچکش را از روی جورابهایش شناخت
فاطمهزهرا علیحسینی هنوز هم وقتی از خواهرش ستایش حرف میزند، انگار میان آوار همان روز ایستاده و فریادزنان خواهرش را صدا میزند. هنوز هم فریادهای بیپاسخ آن روز را از یاد نبرده است. روزی که خواهر ۹ سالهاش به مدرسه رفت و دیگر برنگشت. ستایش دختری آرام، مودب و قرآندوست بود. کودکی که صبح با بوسهی خواهرش راهی مدرسه شد و شب، نشانهاش را از روی جورابهایش پیدا کردند.
قرار ناتمام دانشآموز مینابی در بهشت پدر
قرار بود او را سر خاک پدرش ببرند، تا روز تولد پدرش کنار او باشد. ضحا پسند، دختربچه 8سالهی مدرسه «شجره طیبه»، درست در همان روزهای تقویم که یادآور تولد پدر بود، به سوی او پر کشید و خانوادهاش را برای همیشه در اندوهی بیپایان تنها گذاشت. گویی تقدیر، او را برای ضیافتی در آنسوی ابرها فراخوانده بود و این بار، ضحا به جای خاک سرد مزار، در آغوش گرم پدر، تولدش را جشن میگرفت.
قصه آخرین وعده ناتمام مادر و دختری که در میناب پر کشیدند/ 70 روز پرسه پدر در خیابانها برای رسیدن به آرامش
شلیک موشکهای دشمن به مدرسه شجره طیبه میناب، پنج نفر از عزیزانش را از او گرفت و حالا امید ذاکری، بیش از هر بازماندهی دیگری، دلش از داغی سنگین پر است. او همسرش، دختر کوچکش، خواهرزنش و دو کودک دیگر از بستگانش را از دست داد. چندین شبانهروز در خیابانها سرگردان بود و اشک ریخت، تا در خانه و کنار دو دختر دیگرش، از پا نیفتد. او حالا از آخرین خاطره حنانه و همسرش الهام میگوید. آخرین شبی که کنار آنها بود و دیگر هرگز نتوانست صدایشان را بشنود. این پدر دلشکسته، از آخرین غذای همسرش در یخچال و خمیربازی که حنانه فرصت نکرد با آن بازی کند، روایت میکند.









