وقتی عشق روپوش سفید میپوشد / روایتی از خدمت پرستاران داوطلب هلالاحمر در اربعین
اربعین فقط راه رفتن در جادههای منتهی به کربلا نیست. اربعین، صحنه بزرگی از همراهی، صبوری و خدمت است. جایی که خیلیها با ذوق و شوق از جان و دل میآیند. در این میان خیلیها هم هستند که با دستهای آماده برای کمک وارد میدان میشوند. در میان جمعیت زائران، نیروهای درمانی و داوطلبان هلال احمر، بیمنت مشغول خدمترسانی هستند. از پانسمان یک زخم ساده گرفته تا رسیدگی به یک بیمار بدحال. بعضی از آنها سالهاست که این مسیر را میآیند و هر بار، با ذوق و شوق بیشتر به میدان خدمت برمیگردند.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ در میان داوطلبان و نیروهای درمانی هلال احمر است، دو پرستار که هر کدام به شکلی، خدمت در اربعین را بخشی از زندگی خود کردهاند، روایتی متفاوت در کربلا و نجف دارند. یکی از زنجان آمده و سالهاست در کنار همسرش در این مسیر خدمت میکند. دیگری از خراسان شمالی است. کسی که مسیر زندگیاش را به خاطر علاقه به کمک به مردم تغییر داده و به پرستاری رسیده است.
پرستاری که خدمت را با زندگیاش گره زده است
نسرین اسدی وقتی از خدمت حرف میزند، کاملا مشخص است که این کار برایش فقط یک وظیفه نیست. سالهاست با هلال احمر آشناست و تجربهاش تنها به یک حضور کوتاه یا مقطعی محدود نمیشود. او هم درمانگاه را دیده، هم امداد را، هم آموزش را و حالا با تجربه یک پرستار، در ایام اربعین کنار زائران میایستد. نسرین اسدی میگوید: «از سال ۱۳۸۰ با هلال احمر آشنا شدم. از همان سالها همکاریام را شروع کردم. هم در درمانگاه هلال احمر کار کردم، هم امدادگر بودم و هم مدتی مربی امداد شدم. تا امروز هم این همراهی ادامه دارد. در درمانگاه هلال احمر حدود 8 سال کار کردم و در کنار آن، در بیمارستان هم مشغول بودم. الان هم پرستار هستم و در کادر درمان فعالیت میکنم. اربعین برای من تجربه تازهای نیست. این پنجمین دورهای است که در این مراسم شرکت میکنم. هر بار که اعزام میشویم، حس میکنم دوباره باید خودم را برای یک خدمت سنگین اما شیرین آماده کنم. ما معمولا حدود ۱۸ روز اینجا میمانیم.»
دل خوش در خدمت
فضای اربعین همیشه پرجمعیت، شلوغ و گرم است. کسانی که از شهرهای خنکتر میآیند، گرمای آنجا را بیشتر حس میکنند. اما برای کسانی مثل نسرین اسدی، این سختیها در برابر حس خدمت، کوچک میشود. او از روزهایی میگوید که با وجود خستگی، زمان را حس نمیکند: «اربعین خیلی گرم است و ما گرما را چند برابر حس میکنیم. بعضی وقتها حتی کولر هم جواب نمیدهد. ولی با همه این سختیها، آدم اصلا به خستگی فکر نمیکند. من همیشه میگویم شیرینی این کار، ارزش همه سختیهایش را دارد. آن ۱۸ روزی که آنجا هستیم، خیلی زود میگذرد. اصلا نمیفهمم چهطور شروع شد و چهطور تمام شد. کار ما فقط دادن دارو یا تزریق نیست. هر کسی که مشکل پیدا کند، از زائر خسته گرفته تا بیماری که مشکل قلبی دارد یا کسی که در مسیر آسیب دیده، به درمانگاه میآید. ما اول اقدامات اولیه را انجام میدهیم. اگر نیاز به اعزام باشد، او را به بیمارستان میفرستیم. گاهی یک مریض فقط به کمی آرامش و دلداری نیاز دارد، گاهی هم موضوع خیلی جدیتر است و باید سریع تصمیم گرفت. یکی از خاطراتی که هنوز در ذهنم مانده مربوط به وقتی است که برای کار درمان به نجف رفته بودیم. یک خانواده تازه از ایران رسیده بودند. خانمی از همان اول حالش بد شده بود. سرش گیج رفت و به لبه تخت خورده بود. بینیاش شکسته و کنار ابرویش هم زخم برداشته بود و نیاز به بخیه داشت. وقتی به درمانگاه آمد، خیلی ناراحت بود و گریه میکرد. دکتر به او گفته بود شاید لازم باشد برگردد ایران. همین باعث شده بود بیشتر به هم بریزد. مدام میگفت من تازه رسیدهام، چرا باید برگردم؟ ما نشستیم با او حرف زدیم، آرامش کردیم، کمکش کردیم با پزشکش در ایران تماس بگیرد. بعد از صحبت و بررسی، معلوم شد که لازم نیست فوری برگردد و میتواند زیارتش را انجام بدهد و بعد برای ادامه درمان به ایران برگردد. وقتی این را فهمید، خیلی خوشحال شد. همان لحظه روبوسی میکرد و از خوشحالی اشک میریخت. برای من، این صحنهها خیلی ارزش دارد. بعضی وقتها آدم فقط درد جسم را درمان نمیکند؛ نگرانی دل مردم هم با چند جمله آرام میشود.»
آشنایی در هلال احمر، ادامه راه در کنار هم
نسرین اسدی از همان جا که وارد هلال احمر شد، نه فقط مسیر حرفهایاش، بلکه مسیر زندگیاش هم شکل گرفت. آشنایی او با همسرش هم از همان روزها شروع شد: «من و همسرم حدود ۲۲ سال است که ازدواج کردهایم. آشنایی ما هم از هلال احمر شروع شد. من در درمانگاه بودم و او هم در داروخانه هلال احمر کار میکرد. همانجا با هم آشنا شدیم. بعد از آن، من بیشتر وارد دورههای امدادگری و مربیگری شدم و این مسیر ادامه پیدا کرد. در واقع، هلال احمر فقط محل خدمت برای ما نبود. بخشی از زندگی ما شد.»
لحظههای سختی که فراموش نمیشوند
در میان خاطرات اربعین، بعضی صحنهها هیچ وقت از ذهن پاک نمیشود. صحنههایی که هم اضطراب دارند، هم سرعت عمل، هم ترس و هم امید. نسرین یکی از این لحظهها را با جزئیات به یاد دارد: «یک بار در اربعین، مردی را آوردند که خیلی درشتهیکل بود. ظاهرا در یکی از موکبهای غذا، چاقو به پایش خورده بود. وقتی آوردندش، دیدیم زخم خیلی جدی است. چاقو به رگ اصلی پا آسیب زده بود. همه سریع جمع شدیم. دکتر، همسرم، پرستارها و چند نفر از نیروهای هلال احمر بالای سرش رفتیم. چون هیکلش هم درشت بود، رگ گرفتن سخت شده بود. با زحمت توانستیم رگ بگیریم و سرم وصل کنیم. حتی جابهجا کردنش روی تخت هم کار راحتی نبود. با کمک چند نفر، خیلی سریع او را سوار آمبولانس کردیم و به بیمارستان فرستادیم. بعدا خبردار شدیم که حالش بهتر شده و این برای ما خیلی آرامشبخش بود. بعضی وقتها هم فقط دیدن چهره زائران ایرانی، خودش یک اتفاق خوب است. میگویند وقتی شما را میبینیم، حس امنیت داریم. چون زبانمان یکی است، راحتتر دردشان را میگویند، درباره داروها میپرسند و حس میکنند یکی از خودشان را پیدا کردهاند. این حس برای ما خیلی قشنگ است.»
مردی که مسیرش را برای خدمت عوض کرد
مهدی سعادتمند از خراسان شمالی آمده است. مردی با سالها سابقه در هلال احمر. حرفهای او نشان میدهد که خدمت برای بعضی آدمها فقط یک شغل یا ماموریت نیست، بلکه تبدیل به باور زندگیشان میشود. او سالهاست در جمعیت هلال احمر حضور دارد و اربعین برایش یکی از صحنههای پررنگ این خدمت است. مهدی سعادتمند میگوید: «حدود ۲۵ سال میشود که در این مسیر فعالیت دارم. نزدیک ۱۴ سال هم هست که به صورت رسمی استخدام شدهام. امسال چهارمین سالی است که برای مراسم اربعین اعزام میشوم. شاید اگر کسی خودش این فضا را ندیده باشد، سخت باشد که حال و هوایش را درک کند. حس خدمت به زائران امام حسین(ع) قابل توصیف نیست. سختی دارد، خستگی دارد، بیخوابی دارد، اما همه اینها کنار آن حس خوب، کوچک میشود. من همیشه به بچهها میگویم که تازه بعد از اربعین است که آدم میفهمد چه چیزی را پشت سر گذاشته. شاید باورتان نشود، اما یک هفته بعد از اربعین، من آنقدر دلتنگ آن روزها و شبها میشوم که گاهی بیاختیار اشکم درمیآید. انگار آدم دلش در همان مسیر میماند.»
نتیجه خدمت، در زندگی برمیگردد
او باور دارد خوبی کردن و خدمت، بیپاسخ نمیماند. این را در زندگیاش به وضوح لمس کرد. حادثهای که خودش در آن تا آستانه مرگ رفت و سالم برگشت. او این نجات را بیارتباط با سالهای خدمتش نمیداند: «من نتیجه این خدمتها را در زندگیام دیدهام. یک بار از ماموریت برمیگشتم. لباس هلال احمر تنم بود. ماشین به خاطر نقص فنی واژگون شد و چهار بار ملق زد. صحنه خیلی سختی بود. به شکلی از ماشین بیرون آمدم که خودم هم باورم نمیشد. وقتی نگاه کردم، از ماشین چیزی نمانده بود، اما من فقط جای کمربند روی بدنم مانده بود. آنجا بود که بیشتر از قبل با خودم گفتم شاید این لطف خدا، نتیجه همین خدمتها باشد.»
هر لحظه اربعین، یک خاطره ماندگار
برای مهدی سعادتمند، اربعین فقط مجموعهای از روزهای شلوغ نیست. او میگوید تقریباً همه لحظههای این ایام برایش خاطره است. از مدیریت درمانگاه تا سر زدن به نیروها و آماده بودن برای هر اتفاقی: «برای من لحظه به لحظه این خدمت خاطره خوب است. الان هم که مسئولیت درمانگاه را دارم، چون خودم پرستار هستم، مدام به بچهها سر میزنم. هر جا که باشیم، همین که در این مسیر خدمت میکنیم، برای ما ارزش دارد. موارد نجات و کمک در این سالها برای من زیاد بوده، آنقدر زیاد که بعضیهایش دیگر به بخشی عادی از کارم تبدیل شده. اما با این حال، هیچوقت ارزشش کم نمیشود. ما فقط برای اربعین نیست که آمادهایم. هر وقت نیاز باشد، در درمان اضطراری، در بحرانها و در هر جایی که مردم به کمک احتیاج داشته باشند، حاضر میشویم.»
این گزارش در شماره 511 پیام هلال منتشر شده است
نظر دهید