4 برداشت از زلزله بم؛ پانزدهسال از آن پگاه سرد زمستانی میگذرد
ساعت از ٣نیمه شب میگذشت که وارد شهر بم شدیم. روز سوم حادثه بود، شهر را تلی از خاک فرا گرفته بود و در برخی ازخانهها هنوز پرتقال بر درخت دیده میشد. دستهای خاکی با چهرههای خاک گرفته، موتور سوارهای خسته، مردم پیاده و حیران، خشتهای بر زمین ریخته،
١| روز دیگری درحال آغاز شدن بود که با همه روزها فرق داشت و انگار همین دیروز بود سقفهای خانههای بم با زمین عقد اخوت بستند و در ثانیهای دار و ندار بمیها به تلی از خاک تبدیل شد و آن روز تبدیل به یک بحران جهانی شد. کودکان معصوم بم، مات و مبهوت به دنبال دلخوشیهای زندگی بودند، دخترکی سیهموی با دستان کوچک خود در لابهلای آوار خانه کاهگلی دنبال عروسکش میگشت، اما.......سکوت غریبی فضای خانه را فرا گرفته بود، هیچ کس نمیشنود و پسرک ناگاه فریاد میزند مامان و سپس مرواریدهای نقرهای ازچشمش سرازیر میشود و دستی زمخت سرش را نوازش میکند.
٢| ساعت از ٣نیمه شب میگذشت که وارد شهر بم شدیم. روز سوم حادثه بود، شهر را تلی از خاک فرا گرفته بود و در برخی ازخانهها هنوز پرتقال بر درخت دیده میشد. دستهای خاکی با چهرههای خاک گرفته، موتور سوارهای خسته، مردم پیاده و حیران، خشتهای بر زمین ریخته، گریه برخی از مردم به همراه جنازههای در کیف جاسازی شده کنار جاده منتظر و.... صحنههایی بود که تا رسیدن به مقر اصلی نظارهگر بودم. خانمی حدودا ٣٠ ساله میگفت اشکم خشک شده ١١ نفر از بچههای خودم و خواهرهایم را خودمان از زیر خاک در آوردیم، ای کاش من مرده بودم. جوانی ١٨ ساله غمگین، به عکسهای در دستش خیره شده بود و مات و مبهوت زیر لب زمزمه میکرد. چنگیز از روستای حاجی عسگر میگفت از خانواده هفت نفری ما فقط من زندهام.
لحظات سخت و طاقت فرسایی بود. انگار تمام دیوارهای شهر بم که حالا خرابهای بیش نبودند با من حرف میزدند، اما شناسایی و کم وکیف قضیه برای ما هلال احمریها ضرورت داشت. به هر حال به مقر اصلی خود که ستاد بود رسیدیم. بچههای هلالاحمر سخت در تلاش بودند به حدی که انگار خبرنداشتند نیمهشب است. در ستاد اتاقی که در طبقه اول با عنوان روابط عمومی هماهنگی کارهای خبری بود را به ما دادند. کار ما حضور در جلسات ستاد و تهیه خبر و گزارش برای ارسال به رسانهها، همکاری با رادیو بم و.... بود.
رادیو امید بم رادیویی بود که بلافاصله بعد از زلزله رادیو کرمان آن را راهاندازی کرد و در ستاد مرکزی واقع در هواشناسی مستقر بود و در روزهای نخست حادثه توسط یک تیم کامل، روزی ٨ساعت برنامه داشت، گاهی درطنین صدای گوینده برای اجرای شعرهایی که با تبحر خاصی ادا میکرد میتوانستم دردش را درک کنم که چطور سوگوارانه با همشهریانش همدردی میکند. عصرها روزی یکساعت بهعنوان مسئول روابط عمومی ستادمرکزی جمعیت هلالاحمر به رادیو بم میرفتم و با آنها همکاری میکردم و خبرهای جمعیت هلالاحمر و استقرار تیمهای مختلف اعم از امدادی، حمایتی و پشتیبانی و...را به مردم زلزلهزده میدادم، از رادیوامید بم صدای زندگی دوباره و جوش و خروش میآمد و بهطور واقعی با پیامهایش امید را در مردم زنده میکرد. خاطرات همکاری با رادیو بم یکی از بهیادماندنیترین خاطرات ذهنی من درآن روزهای سخت و دردناک است.
٣| ششمین شب حادثه بود که برای مراسم شب هفت کسانی که جان خود را در حادثه از دست داده بودند به بهشت زهرای بم رفتم. حزن و اندوه از همه جا به چشم میخورد، آسمان ابری بود من نیز در غم آنان شریک شده و همراهیشان میکردم: شمعهای مشکی بر روی قبرها مزین بود، ضجه و ناله از هر طرف بر گوش میرسید. روی بعضی از مزارها آوای زیبا و آرامبخش قرآن گذاشته بودند، گلهای به رنگ سفید، زرد و صورتی روی قبرها نمایان بود، جوانکی خوشتیپ با آه و ناله دست بر پیشانی گریه میکرد، محشر و غوغایی بود که دل هر رهگذری را به درد میآورد، تا بهحال این صحنهها وهمدردیهای یکپارچه را یکجا ندیده بودم. مردی حدودا ٥٠ ساله زیر بغل مادر سالخوردهاش را گرفته بود و میبرد، نوید٢٠ ساله که از تهران آمده بود و مادربزرگ، عمو، خاله، پسر و دختر دایی و پسر خالههایش را از دست داده بود، میگفت ما یکشنبه صبح رسیدیم بم، مادربزرگ و دختر داییام را خودم از زیر آوار در آوردم، دلم پر از خالی است و دیگر هیچی برایم مهم نیست. مرد جا افتاده و حدودا ٤٠ ساله دستهایش را نشان میداد و میگفت با همین دستام عموهایم را شستم وکفن کردم، اما نمیدانستم یک روز همین دستهایم عموهایم را کفن میکند. چنان به دستهایش اشاره میکرد که انگار بند بند انگشتانش در این فاجعه شریک هستند. میگفت ١٥٠نفر از طایفه نزدیکم کشته شدند، قلبم درد می کند و تا مغز استخوانهایم میسوزد.
٤| یکی از روزها با تیم حمایت روانی جمعیت هلالاحمر که متشکل از تعدادی خانم و آقا بود، همراه شدم تا گزارشی تهیه کنم. بیشتر بچههای تیم حمایت روانی، بومی بودند. خانمها محمدی، بنیاسدی از بم و باقری اهل براوات، حمیده حسین شاهی و آقای رحمانی کارشناس رشته روانشناسی در پروژه حمایت روانی فعالیت میکردند. رحمانی که متولد کرمان است و از ٢ سالگی در بم زندگی میکند، از تجربیات خود این طور میگوید: «مردم از اینکه ما نیز بمی هستیم، ما را از خودشان میدانند و با ما همکاری خوبی کرده و غمهایشان را بهراحتی با ما در میان گذاشته و ارتباط برقرار میکنند و این خود گام مثبتی است به سوی تخلیه روانی و سلامت روحی آنان. من خود داغدیدهام و در اوایل فکر میکردم کسی غم و داغداریاش مثل من نیست، اما وقتی پای صحبت مصیبتدیدگان بمی مینشینم میبینم، عظمت داغ آنان در مقابل غم من، نقطهای است در وسط دایره. درکشان میکنم.» رحمانی همچنین به یک خاطره اشاره میکند و میگوید: «دختر خانمی از مدرسه رفتن خودداری میکرد و مادرش اشک میریخت که بچهاش مدرسه نمیرود و در خود فرو رفته و روز به روز آب میشود. چند نفر از تیم ما برای سرکشی و درمان روانه چادر آنها شدند، آنقدر خاطرههای تلخ و سنگینی را شنیدیم که سخت تحتتاثیر قرار گرفتیم. ما هم بالاخره انسانیم اما چون مردم را دوست داریم میخواهیم که کار کنیم و خوشحالیم که سنگ صبور این مردم هستیم.»باقری از کارشناسان روانشناسی اهل براوات از احساس خود میگوید:«در روزهای اول گیج بودم و انگار با شنیدن حرفهای مردم خاطرات خودم هم زنده میشد و با همولایتیهایم که مشکلاتشان مثل من است همدرد میشدم و زمانیکه با مردم حرف میزدم تخلیه میشدم.» او میگوید یکی از موردهایی که روانشناسیاش را انجام دادم دختر ١٨ سالهای بود که پدر و برادرش را از دست داده بود. خیلی افسرده شده بود و خودش را آخر خط دنیا میدید که هیچ کاری نتیجه ندارد و زود تمام میشود و دنیا هیچ فایدهای ندارد. چند روزی روی او و ذهنیاتش کار کردیم و خوشبختانه به نتیجه مثبت رسیدیم.حمیده شاه حسینی یکی دیگر از حمایتگرها که در مدرسه غیرانتفاعی جامعهشناسی تدریس میکرد و در زلزله مادر، خاله، دایی و دختر داییاش را از دست داده بود، میگوید:«خاطرات تلخ و روز اسفبار زلزله را هرگز از یاد نمیبرم و دوست ندارم از آن موقع بگویم. آرزو دارم این مصیبت برای هیچکس رخ ندهد، اما اینها را حکمت و آزمایش الهی میدانم. خیلی نگران همولایتیهای خودم هستم و درد آنها را درد خودم میدانم و دوست داشتم فقط خودم ضجر میکشیدم نه مردم شهرم.»