logo

پنجشنبه 26 شهریور 1405

اقتصاد مقاومتی در سایه وحدت ملّی و امنیّت ملّی flag
  • تاریخ انتشار : 1404/12/25 - 18:20
  • تعداد بازدید : 7
  • تعداد بازدیدکننده : 7
  • زمان مطالعه : 8 دقیقه

در خط مقدم آوار/ جایی که امدادگر میان مرگ و زندگی می‌ایستد

سعید فریدون‌نژاد، امدادگر جمعیت هلال‌احمر، هشت سال است در عملیات‌های امدادی حضور دارد. او از نخستین ساعات آغاز جنگ در صحنه بود و از روزهایی می‌گوید که میان آوار ساختمان‌ها، صدای گریه کودکان و امید به نجات، شب و روز خود را گذراند.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ جنگ وقتی آغاز می‌شود، شهر ناگهان چهره دیگری پیدا می‌کند؛ خیابان‌هایی که تا دیروز پر از رفت‌وآمد عادی مردم بود، به صحنه انفجار، آوار و اضطراب تبدیل می‌شود. در چنین لحظه‌هایی نخستین کسانی که وارد میدان می‌شوند، امدادگران هستند؛ کسانی که میان ترس و خطر می‌ایستند تا جان دیگران را نجات دهند. 


آغاز جنگ در ساختمان صلح


صبح آن روز مثل بسیاری از روزهای کاری دیگر شروع شده بود. در ساختمان صلح جمعیت هلال‌احمر رفت‌وآمد معمولی جریان داشت و نیروها مشغول کارهای روزمره بودند. کسی تصور نمی‌کرد ساعاتی بعد شهر وارد روزهایی شود که همه چیز را تغییر می‌دهد. سعید فریدون‌نژاد آن روز در محوطه ساختمان مشغول کارهای خدماتی بود؛ کاری روزمره که ناگهان با صدای انفجار قطع شد: «من حدود هشت سال است با جمعیت هلال‌احمر همکاری می‌کنم و علاوه بر کارهای خدماتی، امدادگر هستم. روز شروع جنگ در ساختمان صلح بودم و همراه چند نفر از همکاران مشغول کارهای خدماتی بودیم. حیاط و محوطه را تمیز می‌کردیم و آب‌های معدنی را تخلیه می‌کردیم. همان‌جا خبر شروع حملات رسید. چون امدادگر بودم، دیگر نمی‌توانستم در همان وضعیت بمانم و سریع وارد صحنه شدیم. با دکتر کولیوند صحبت کردیم و قرار شد کار امدادرسانی را شروع کنیم.»


اولین صحنه انفجار


چند ساعت بعد، نخستین مأموریت جدی آغاز شد. خبر رسید که حوالی میدان ونک هدف حمله قرار گرفته است. خیابانی که همیشه شلوغ و پر از زندگی بود، حالا تبدیل به صحنه‌ای از آشفتگی و اضطراب شده بود. وقتی نیروهای امدادی به محل رسیدند، با تصویری روبه‌رو شدند که هیچ‌کس دوست ندارد آن را ببیند: «اولین جایی که رفتیم بالای میدان ونک بود که مورد اصابت قرار گرفته بود. وقتی وارد صحنه شدیم، واقعاً صحنه سختی بود. بعضی از مصدومان دست یا پایشان را از دست داده بودند. شدت موج انفجار آنقدر زیاد بود که بعضی‌ها را به وسط خیابان پرت کرده بود. خانواده‌ها هم هجوم آورده بودند و همه نگران بودند. ما سعی می‌کردیم هم مصدومان را منتقل کنیم و هم به خانواده‌ها دلداری بدهیم که آرامش خودشان را حفظ کنند.»


میان موج انفجار و ازدحام خانواده‌ها


در چنین لحظاتی، فقط زخمی‌ها نیستند که به کمک نیاز دارند. خانواده‌ها نیز با اضطراب و ترس به محل حادثه می‌آیند؛ بعضی به دنبال عزیزانشان می‌گردند و بعضی دیگر از شدت شوک نمی‌دانند چه باید بکنند. امدادگران باید در همان حال که مجروحان را منتقل می‌کنند، به این موج نگرانی هم پاسخ دهند. فریدون نژاد می‌گوید: «مصدومان زیر آوار مانده بودند و بعضی‌ها هم به خاطر موج انفجار به اطراف پرت شده بودند. ما یکی یکی آن‌ها را جمع می‌کردیم و به آمبولانس می‌رساندیم. بعد از انتقالشان به بیمارستان دوباره برمی‌گشتیم به محل انفجار. خانواده‌ها کنار خیابان ایستاده بودند و خودروهایشان هم آسیب دیده بود. بیشتر نگرانی‌شان برای فرزندانی بود که داخل ساختمان‌ها بودند. همه با اضطراب دنبال خبری از عزیزانشان می‌گشتند.»


کودکان زخمی و ترسیده


در میان مجروحان، دیدن کودکان همیشه سخت‌تر است. کودکانی که هنوز مفهوم جنگ را نمی‌فهمند اما ناگهان خود را در میان صدای انفجار و شیشه‌های شکسته می‌بینند. بعضی از آن‌ها فقط زخمی‌های سطحی داشتند، اما ترسشان عمیق‌تر از زخم‌ها بود: «چند کودک زخمی‌شده بودند. شیشه‌ها شکسته بود و سر بعضی‌هایشان زخم شده بود. به هوش بودند اما خیلی ترسیده و مدام گریه می‌کردند. من بعضی از آن‌ها را بغل می‌کردم و سعی می‌کردم آرامشان کنم. به آن‌ها می‌گفتم نترسید، همه چیز درست می‌شود. بیشتر از زخم، ترس موج انفجار آن‌ها را اذیت کرده بود.»


نگرانی یک دختربچه برای موهایش


در میان آن همه آشوب، گاهی یک جمله ساده از یک کودک، دل آدم را می‌لرزاند. کودکان با دنیای کوچک خودشان به حادثه نگاه می‌کنند؛ چیزهایی که برای بزرگ‌ترها شاید مهم نباشد، برای آن‌ها همه دنیا است. یکی از آن لحظه‌ها برای سعید فریدون‌نژاد دیدار با دختربچه‌ای بود که با وجود زخم سر، بیشتر از هر چیز نگران موهایش بود: «یک دختربچه بود که خیلی به موهایش علاقه داشت. موی بلند و زیبایی داشت. سرش زخم شده بود و کمی سوختگی هم داشت. با نگرانی به من گفت: عمو موهای من سوخته یا نه؟ من سعی کردم آرامش کنم و گفتم نه چیزی نشده. گفتم فقط بیا سرت را ببندیم که خون نیاید و پانسمان کنند. بعد که کمی آرام شد، لبخند زد و دیگر گریه نکرد.»


پسربچه‌ای که نگران پرنده‌اش بود


در میان آن همه نگرانی، هر کودک دل‌بستگی کوچکی دارد که برایش از همه چیز مهم‌تر است. یکی اسباب‌بازی‌اش را می‌خواهد و دیگری حیوان خانگی‌اش را. یکی از صحنه‌هایی که در ذهن این امدادگر مانده، مربوط به پسربچه‌ای است که در میان آوار، بیشتر از خودش نگران پرنده‌اش بود: «یک پسربچه هم بود که خیلی به پرنده‌اش علاقه داشت. وقتی به او رسیدیم گفت من حالم خوب است، فقط پرنده‌ام را برایم بیاورید. او مدام می‌گفت پرنده‌ام داخل خانه مانده. من رفتم داخل ساختمان و دنبال قفس پرنده گشتم. وقتی آن را پیدا کردم و برایش آوردم خیلی خوشحال شد. همان لحظه انگار همه ترسش کمتر شد.»


شبانه‌روز در صحنه


با ادامه حملات، مأموریت‌های امدادی نیز یکی پس از دیگری آغاز می‌شد. نیروهای امدادی باید بلافاصله بعد از هر انفجار به محل می‌رفتند، وضعیت را بررسی می‌کردند و در صورت نیاز نیرو و آمبولانس بیشتری درخواست می‌دادند. این کار به ساعت خاصی محدود نبود؛ شب و روز فرقی نداشت: «از زمان شروع جنگ تا همین الان تقریباً مدام سرکار هستیم. هرجا انفجاری رخ دهد ما به محل می‌رویم. اول ارزیابی می‌کنیم که چه تعداد مصدوم وجود دارد. اگر لازم باشد آمبولانس یا نیروهای بیشتری درخواست می‌دهیم. شب و روز در حال خدمت‌رسانی هستیم. کارمان در این روزها متوقف نمی‌شود.»


ترسی که با عشق همراه است


حضور در چنین صحنه‌هایی بدون ترس نیست. هر لحظه احتمال حمله دوباره یا فرو ریختن آوار وجود دارد. با این حال بسیاری از امدادگران با وجود این خطرها، داوطلبانه در صحنه می‌مانند. برای آن‌ها انگیزه کمک به مردم از ترس قوی‌تر است: «طبیعی است که ترس هم وجود دارد. اما این ترس آنقدر نیست که مانع کارمان شود. ما با دل و علاقه این کار را انجام می‌دهیم. بعضی از نیروها حتی وقتی شیفتشان تمام می‌شود هم نمی‌روند. می‌گویند بگذارید همین‌جا بمانیم تا اگر حادثه‌ای شد سریع برسیم. همه با دل خودشان می‌خواهند در صحنه حضور داشته باشند.»


تلخ‌ترین لحظه زیر آوار


در میان همه مأموریت‌ها، برخی صحنه‌ها هرگز از ذهن پاک نمی‌شوند. لحظاتی که فاصله میان امید و ناامیدی تنها چند دقیقه است. یکی از دردناک‌ترین خاطرات سعید فریدون‌نژاد مربوط به مردی است که زیر آوار مانده بود و هنوز صدا می‌زد: «یک بار مردی زیر آوار مانده بود و ما صدایش را می‌شنیدیم. او ما را صدا می‌زد و می‌گفت اینجا هستم. از مردم خواستیم ساکت شوند تا صدایش را بهتر بشنویم. داشتیم آخرین سنگ‌ها را برمی‌داشتیم تا به او برسیم. اما وقتی به او رسیدیم متوجه شدیم که فوت کرده است. آن لحظه خیلی برایم دردناک بود.»


اشک‌هایی که پنهان نماند


گاهی حتی امدادگران هم نمی‌توانند احساسات خود را پنهان کنند. دیدن مرگ نزدیک و نرسیدن به موقع برای نجات، باری سنگین بر دل انسان می‌گذارد. آن روز نیز چنین شد: «واقعاً قلبم لرزید. احساس کردم نتوانستیم به موقع نجاتش بدهیم. اشک در چشمانم جمع شد و نتوانستم جلویش را بگیرم. رفتم کمی‌کنارتر و گریه کردم. چند روز بعد از آن هم حالم خوب نبود. نمی‌توانستم غذا بخورم. با کسی حرف نمی زدم. آن صحنه هنوز در ذهنم مانده است.»


نجات از زیر آوار


در کنار این تلخی‌ها، لحظاتی هم وجود دارد که امید زنده می‌شود. وقتی کسی از زیر آوار زنده بیرون آورده می‌شود، خستگی ساعت‌ها کار از تن امدادگران بیرون می‌رود. یکی از عملیات‌ها برای او چنین لحظه‌ای بود: «در بعضی جاها هم افراد زنده زیر آوار بودند. با تلاش تیم توانستیم آن‌ها را بیرون بیاوریم. حجم آوار زیاد بود اما حدود نیم ساعت کار کردیم و چند نفر را نجات دادیم. در میان آن‌ها یک کودک هم بود. وقتی او را سالم بیرون آوردیم همه خوشحال شدیم. این لحظه‌ها واقعاً ارزش تمام سختی‌ها را دارد.»


بازگرداندن آرامش به کودکان


در یکی از مناطق تهران، یک خانه هدف حمله قرار گرفته بود و ساختمان‌های اطراف هم آسیب دیده بودند. کودکان زیادی در میان این خرابی‌ها ترسیده بودند و نمی‌دانستند چه اتفاقی افتاده است. امدادگران تلاش کردند علاوه بر نجات آن‌ها، آرامششان را هم برگردانند: «دور یکی از میدان‌های تهران خانه‌ای مورد اصابت قرار گرفته بود. خانه‌های اطراف هم تقریباً خراب شده بودند. بچه‌ها خیلی ترسیده بودند. ما آن‌ها را از خانه‌ها بیرون آوردیم و سعی کردیم آرامشان کنیم. برای بعضی‌هایشان وسایل بازی آوردیم تا حواسشان پرت شود. می‌گفتیم عمو ناراحت نباش، همه چیز تمام شده.»


ادامه راه با افتخار


سال‌ها حضور در عملیات‌های امدادی، از سیل و زلزله گرفته تا جنگ، برای سعید فریدون‌نژاد تجربه‌ای سنگین اما ارزشمند بوده است. او می‌گوید در همه این سال‌ها تنها انگیزه‌اش خدمت به مردم بوده است. حتی در میان سخت‌ترین شرایط، این احساس مسئولیت او را در صحنه نگه داشته است: «من در جنگ دوازده روزه هم حضور داشتم و شبانه‌روز امدادرسانی می‌کردم. با دل و جان در خدمت مردم بودم. در کنار امدادرسانی، کارهای خدماتی هم انجام می‌دادیم. به مردم غذا، آب، چای و میوه می‌دادیم. چه در آن جنگ و چه در این روزها، با افتخار کار می‌کنم. هر کاری از دستم برآید انجام می‌دهم تا باری از روی دوش مردم کشورم بردارم.» / سیما فراهانی

  • گروه خبری : اخبار بدون گروه خبری
  • کد خبر : 189011
کلمات کلیدی
مدیر سیستم
خبرنگار

مدیر سیستم

تصاویر

تنظیمات قالب