روایتی از سفر عشق، از پایتخت تا کربلای معلی
درختان سرو قامت و خیابانی طولانی که انتهایش به چند ساختمان کوتاه و بلند ختم میشود و تابلوی بزرگی که در تاریکی شب نمایان است، مرکز پزشکی حج و زیارت جمعیت هلال احمر ایران. همه در رفت و آمد و جنب و جوش و ذوقی آکنده از رسیدن به سرزمین عاشقی...، مسئول اعزام نیروها با لیستی در دست و پاسپورتها نزدیک میشود و همه را به تفکیک به یک اتوبوس فرامیخواند و سفر آغاز میشود.
آغاز مسیر عاشقی
پس از عبور از ترافیک های متمادی در مسیری به نسبت طولانی و راهی که برای رسیدن به انتهایش قرار نداشتیم، به سیل عظیمی از زائران حسینی رسیدیم و کم کم حال و هوای اربعین و شور حسینی با دیدن موکب ها و مردم و مداحی های متفاوت نمایان بود.
به مرز خسروی رسیده بودیم و پایان راه در ایران، خودروهای سفید و قرمز با هلال ماه و مهربانان قرمز پوشی که تقریبا قدم به قدم دیده می شدند باعث دلگرمی ما بود و گویی میان هزاران غریبه، اعضای خانواده خود را دیده بودیم.
به احترام لباس مقدس جمعیت هلال احمر از سیطره های زیادی بدون تفتیش گذشتیم تا به خط پایان ایران در مرز خسروی رسیدیم، جایی که تنها چند میله فلزی پایان بخش یک سرزمین بود و آنسو کشوری که پر از گرد و غبار غم و اندوه بود.
ساعات زیادی را در گرمای بالای ۴۰ درجه به انتظار نشستیم ولی هیچکدام دلیلی نبود برای انصراف و برگشت از مسیری که دعوت نامه اش را خاندان پاک نبوت امضا کرده بودند.
در انتظار پشت میله های مرز بودیم که کم و بیش طاقت های به سر رسیده را شاهد بودیم اما در این بین هم کسانی فرشته وار مشغول آرامش دادن و استفاده از زمان و مکان فعلی بودند، پزشکی را دیدم که فارغ از دنیا و جایگاهش روی زمین زانو زده و قرآن می خواند، نزدیکتر شدم و کنارش نشستم، لبخندی پر از حس و حال خوب آن هم در شرایطی که همه مضطرب و نگران از جا ماندن بودند، گفتم «قبول باشه» و التماس دعا خواستم، سری تکان داد و با همان لبخند جواب داد: «الهی توفیق خدمت در این ایام نصیب هممون بشه دخترم... »
آنطرف تر پرستاری که با آب سر و صورتش را خیس میکرد و به دیواری سیمانی تکیه داده بود نگاهم را جلب کرد، به دوستش میگفت به قدری شوق رسیدن دارم که با وجود اینکه ۲۴ ساعت قبل شیفت کاری بودم ولی ذره ای خستگی تو وجودم نیست...، به میله ها تکیه دادم و این وصل عاشقی و حال و هوای حاکم بر زمین و زمان را با خودم مرور می کردم.
به هر تقدیر از مرز رد شدیم و حالا خودم را میان انبوهی از انسانهایی میدیدم که از شوق رسیدن گویی تک به تک بالی به وسعت آسمان دارند و برای زودتر رسیدن به سرزمین عشق سر از پا نمی شناسند، همه به محل های از قبل تعیین شده اعزام شده و پس از ساعتها انتظار چشمم را در سرزمینی که سعادت قدم زدن در آن را هم در خواب نمیدیدم، باز کردم.
بازار بلند بالایی دیدم که با بنر های کوچک سفید رنگ و فلش قرمز روی آن، ما را به سوی درمانگاه هلال احمر هدایت میکرد، کمی جلوتر به هتل الماس شرق رسیدیم، یکی از درمانگاه هایی که به واسطه نزدیک بودن به حرم، تردد زیادی از زائران حسینی که نیاز به خدمات امدادی دارند، دیده میشد و نیروهای اعزامی از جمعیت هلال احمر با لباس مقدسی بر تن که مزین به نام زیبای آقا ابا عبدالله الحسین(ع) در ۳ شیفت ۸ ساعته و به صورت شبانه روزی مشغول خدمت رسانی به مراجعین بودند.
میز پذیرش با ۳ نیروی پر انرژی در ابتدای راهرو مستقر بودند که با پرسیدن کدملی و ثبت در سامانه به صورت آنلاین، افراد را به میز تریاژ هدایت و پس از اولویت بندی افراد را به سوی پزشکان متخصص حاضر در درمانگاه می فرستادند.
در این میان از ابتدای سالن تا میز پزشک چند نیروی مترجم مسلط هم حضور داشتند که در صورت نیاز روند پذیرش تا ترخیص را برای مراجعین غیر ایرانی تسهیل می کردند.
از درب شیشه ای وسط سالن رد شده و خودم را به محل استقرار پزشکان رساندم، یک سو بیماران در انتظار و سوی دیگر اتاق پزشکان که بر اساس نوع خدمات با بنر هایی به دو زبان فارسی و عربی تفکیک شده بودند که علاوه بر هدایت انتظامات مستقر در سالن برای قرار گرفتن در صف مناسب، کمک شایانی به ایجاد نظم حاکم در آنجا بود.
افراد یک به یک توسط پزشک مورد نظر ویزیت شده و جهت دریافت داروی تجویز شده و خدماتی که پزشک برایشان در نظر گرفته بود اتاق را ترک و به سوی اتاق صیدلیه(داروخانه) می رفتند، اتاقی که پر از کارتن های مختلف و رنگارنگ دارویی بود و این امر نشان از آمادگی جمعیت هلال احمر در پاسخگویی به همه نیازهای درمانی زائران داشت.
در همان راهرو با کسانی که از خدمات درمانگاه هلال احمر بهره مند شده بودند به گفتگو نشستم که در این بین دختر بچه بی قراری با چشمان رنگی و موهای روشن نگاهم را به خودش جلب کرد، نزدیکتر شدم و کنارش نشستم، خودش را به آغوش مادر نزدیک کرد و کمی عقب کشید، از مادرش جویای احوال آن دختر بچه زیبا شدم که گرمازدگی را علت حال بی قرار دختر عنوان کرد، سفر اولی بودند و بسیار مضطرب از اتفاق پیش آمده برای تنها فرزندشان، از میزان رضایتشان از خدمات دریافتی پرسیدم که جواب داد: «دیدن این همه همزبان در کشور غریب یه نعمته بزرگه و ما به قدری از دیدن این درمانگاه و برخورد خوب افراد این درمانگاه دلگرم شدیم که اضطراب بیماری دخترم را به حداقل رساند.»
در همان سالن درست پشت سرم دو اتاق تزریقات به تفکیک خانم و آقا بود و پرستاران خبره ای که در کثری از ثانیه رگ گیری میکردند و روند ارائه خدمات در این دو اتاق بسیار روان و بدون معطلی بود، در این بین پرستاری که به نظر سن پایینی داشت را دیدم و از او پرسیدم؛ سفر اولی هستی؟ با لبخندی که از حالت چشمانش هم دیده میشد سرش را به نشانه جواب مثبت تکان داد و من دوباره پرسیدم از اینکه اینجایی و در خدمت زائران امام حسین، چه حسی داری، جواب داد: «واقعا نمیتونم حسمو بیان کنم ولی خیلی خوشحالم که این افتخار رو داشتم قطعا اگه توفیق داشته باشم می خوام هر سال در خدمت مردم باشم... »
دستش را فشردم و کم کم خودم را به بیرون از سالن رساندم، مردی میانسال با کاور هلال احمر را در بین مراجعین دیدم که با حوصله به تک تک آنها جواب میدهد و سعی در کمک به مردم دارد، نزدیکتر شدم و از مترجمی که مدام در رفت و آمد بود سوال کردم: «فامیلی این آقا چیه؟ جواب داد آقای دکتر مسئول مرکز پزشکی هلال احمرو نمیشناسین؟»
عقب تر رفتم و یک گوشه نشستم، کلماتی که بتوانم حال و هوای خوب حاکم در فضای پیش رو را توصیف کنم در ذهنم می چرخید و من قلم به دست، به راستی چطور عشق به حسین(ع) پس از هزار سال و اندی همچنان مثل خون در رگها جاری ست و نسل به نسل جریان دارد؟ عشقی که جایگاه و پست و مقام نمیشناسد و همه با هر جایگاهی برای خدمت به آقا و زائرانش به صف شده اند و بدون لحظه ای خستگی و تفاوتی در رفتارشان مشغول خدمت رسانی هستند!!!
سیده پریا میرطالبی/خبرنگار