ماجرای دختربچه بیپناه در آغوش امدادگر / سرعت و دورزدن در تاریکی، مادر را از فرزند جدا کرد
صدای گریههایش قطع نمیشد. بیپناه و تنها، با سر و صورت زخمی گوشه جاده در تاریکی نشسته بود و اشک میریخت. دختربچه ۷ سالهای که وقتی روی صندلی عقب خودرویشان خوابیده بود، با صدای وحشتناک تصادف از خواب پرید و در یک لحظه، تنها و وحشتزده ماند. آوا مادرش را در همان ثانیههای اول از دست داد و پدرش هم بیهوش و زخمی راهی بیمارستان شد. در میان این شلوغی، آغوش پرمهر امدادگر هلالاحمر او را از شوک، وحشت و بیپناهی نجات داد. آوا در آغوش امدادگر هلالاحمر استان ایلام آرام شد و تا وقتی در بیمارستان پدرش را ببیند، دست او را رها نکرد.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ شب گذشته در تاریکی جاده سرابله چهار خودروی پژو ۴۰۵، پژو پارس، ساینا و پراید با یکدیگر تصادف کردند. حادثهای که دو خانواده را داغدار کرد و شش نفر را راهی بیمارستان کرد. اتفاقی که اگر راننده با سرعتی کمتر رانندگی میکرد، شاید هرگز رخ نمیداد. و کودکی این چنین تلخ، مادرش را از دست نمیداد.
زنگ تلفن پایگاه امداد
معمولا شبها جاده سرابله خلوت و تاریک است. همینجاست که رانندهها گاهی خطر را دستکم میگیرند. ساعت 8 شب، تلفن پایگاه امداد و نجات شباب در گیلانغرب به صدا درآمد. خبر از تصادفی زنجیرهای رسید. محسن زمانی، امدادگر داوطلب هلالاحمر، آن لحظهها را اینطور روایت میکند: «ساعت 8 شب بود که اتاق کنترل با ما تماس گرفت. خبر از تصادف خیلی شدید داد. ظاهرا زنجیرهای بود. همان لحظه اعلام کردند که بچه هم بین مصدومان است. با آمبولانس رفتیم سر صحنه. آنجا بسیار شلوغ بود. سریع محل را ارزیابی کردم و همان لحظه اول دیدم که یک خانم فوت شده. چهار خودرو بودند، پژو ۴۰۵، پژو پارس، ساینا و پراید، که در جاده اصلی، نزدیک روستای باکو با یکدیگر برخورد کردند.»
دخترکی تنها گوشه جاده
در میان آن همه آشوب و فریاد، چشم امدادگر به دخترکی افتاد که مردم آن را گوشه جاده، گذاشته بودند. این دختربچه تنها و بیپناه بود. تصویری که امدادگر هلالاحمر بهسادگی از یاد نمیبرد. زمانی از لحظه اول دیدن آوا میگوید: «وقتی او را دیدم، دلم سوخت. تنها نشسته بود و فقط گریه میکرد. به سمت رفتم تا یککم آرامش کنم، ولی آرام نمیگرفت. شروع کردم به صحبت کردن با او تا حواسش را کمی پرت کنم. پرسیدم اسمت چیست، گفت آوا؛ هفتساله بود، کلاس اول. زخمی بود و ساق پایش خراش برداشته بود، ولی زخم خطرناکی نداشت. داخل ماشین ساینا پدر و مادرش افتاده بودند. همان لحظه خبر رسید که مادرش فوت کرده و پدرش زخمی شده است. در پژو پارس هم یک پیرمرد فوت شده بود. 6 نفر دیگر هم زخمی شدند و هیچکدام از زخمیها آشنای بچه نبود. برای همین آوا تنها مانده بود.»
دلداری در آغوش امدادگر
در میان آن شلوغی کاری که امدادگر داوطلب هلالاحمر کرد، دلداری بود. محسن زمانی از راههایی میگوید که در آن لحظات برای آرام کردن آوا امتحان کرد: «بچه را خودم بغل کردم و بردم بیمارستان؛ تمام راه پیش خودم بود. مدام گریه میکرد و میگفت من صندلی عقب ماشین خواب بودم. من هم سعی کردم با او صحبت بیشتری کنم. خودم را معرفی کردم و برایش توضیح دادم که کارم چیست. فیلم و عکسهایی که در گوشیام داشتم را نشانش دادم. تا به آمبولانس و سگهای امداد رسید، لبخند به لبش آمد و آرام شد. آنقدر به من وابسته شد که از بغل من پایین نمیآمد. عکسهای خواهرزادهام را به او نشان دادم. گفتم یک روز میآیم دنبالت، میرویم بازی میکنیم و خواهرزادهام را میبینی. وقتی رسیدیم بیمارستان، متوجه شدم که پدرش هم حالش کمی بهتر شده است. همانجا او را تحویل پدرش دادم.»
دور زدن در تاریکی و سرعت مجاز
کارشناس تصادفات بعد از بازدید از صحنه به نتیجه رسید که علت اصلی این تصادف سرعت و زیاد در تاریکی شب بود: «جاده اصلی فاقد جداکننده بود. راننده میخواست در تاریکی دور بزند. در این حال از خط خارج شد و به لاین مخالف رفت و با دو ماشین دیگر تصادف کرد. خودروی آوا و پدر و مادرش ساینا بود و آنها اهل گیلان غرب بودند. کارشناس که آمد، گفت سرعت بالای 140 کیلومتر بوده؛ جاده تازه آسفالت شده بود و ۱۵ کیلومترش هم صاف است. فقط سرعت زیاد و دور زدن خطرناک.»
اگر یک کمربند بسته میشد یا دخترک در صندلی با ایمنی بیشتری مینشست، این تراژدی شکل دیگری داشت. امدادگر با نگرانی از بیاعتنایی خیلی از خانوادهها به این نکتهها هشدار میدهد: «این بچه عقب ماشین بود. نه کمربندی، نه صندلی ایمنی. خوابیده بود و مادرش هم کمربند نداشت و برای همین این اتفاق برای او افتاد. علت بیشتر این تصادفات همین سرعت غیرمجاز است. به همین دلیل بستن کمربند، رعایت سرعت مجاز و دور زدن ایمن بهخصوص در تاریکی جاده، جان خیلی از سرنشینان را حفظ میکند.»
یک ساعت و نیم عملیات در جاده
عملیات امدادی در حوادث جادهای، فقط نجات آدمها نیست، بازکردن جاده، رساندن مصدومان به بیمارستان و کنترل صحنه هم بخشی از ماموریت است. محسن زمانی از آن شب طولانی میگوید: «5 نفر از امدادگرها رفتیم سر صحنه. یک ساعت و نیم آنجا ایستادیم. جاده را باز کردیم و ماشینها را کنار کشیدیم. بعد که بچه و مصدومان را رساندیم بیمارستان، شماره پدر آوا را گرفتم. چند ساعت بعد تماس گرفتم و متوجه شدم که ظاهرا حالشان خوب است. پدر آوا هم حالش بهتر شد، ولی مادر دیگر نبود و یک خانواده در عرض چند ثانیه نابود شد. آوا تکفرزند بود و خواهر و برادر نداشت.»
خاطرهای که هیچوقت از ذهن نمیرود
امدادگران، سالها با صحنههای سخت دستوپنجه نرم میکنند و بعضی خاطرهها برای همیشه با آنها میماند. زمانی با ۱۹ سال سابقه داوطلبی در هلالاحمر، از حادثهای تلختر میگوید که سالها پیش تجربهاش کرد: «من از سال ۸۵ امدادگر داوطلب هستم و هنوز هم داوطلبم. چند سال پیش یک تصادف مشابه داشتیم که هنوز هم در ذهنم مانده است. خوابآلودگی باعث این تصادف شده بود. پدر و مادر فوت کرده و بچه از ماشین کنار جاده پرت شده بود. متاسفانه آن بچه را پیدا نکردیم. اصلا کسی نمیدانست که این زن و شوهر فرزندی هم داشتند. گویا پسر بچه گوشهای افتاده و زنده بود، تا صبح زنده ماند و بعد فوت کرد. ماشین رفته بود ته دره، بچه به بیرون پرت شده و بیهوش شده بود. کسی نمیدانست بچهای وجود دارد. آنبار هم خوابآلودگی و سرعت زیاد علت اصلی این تصادف بود.»
نظر دهید