در مسیر عاشقی / روایتی از خدمت در میانه راه مرز
وقتی بحث شرکت در مراسم اربعین میشود، مهدی قشقایی با عشق و علاقه خاصی درباره آن صحبت میکند. او امدادگری است که خاطرات خواندنی و در عین حال پرفراز و نشیبی از روزهای عملیات در خاک عراق دارد. از نجات یک مادر باردار در میانه راه مرز، تا احیای یک بیمار در دل اتوبوس آمبولانس؛ همه اینها برایش انگیزهای شده تا بتواند در گرمای سخت و طاقتفرسا و در میان انبوه جمعیت، چندین شبانهروز با خستگی مفرط، ماموریتهایش را بدون ذرهای تردید انجام دهد.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر، او هنوز هم هر سال مشتاقانه برای اعزام به آنسوی مرز انتظار میکشد تا بتواند بار دیگر ماموریتهای تلخ و شیرین خدمت را تجربه کند. مهدی قشقایی که بیش از سه دهه با هلالاحمر همکاری میکند، حالا به عنوان راننده و مسئول اتوبوس آمبولانس در کربلا، جادهها را به مسیری برای نجات جان زائران تبدیل کرده است.
آغاز یک مسیر سیساله
بیش از ۳۰ سال پیش بود که مهدی قشقایی برای اولین بار با لباس جمعیت هلالاحمر آشنا شد و قدم در مسیری گذاشت که زندگیاش را عوض کرد. سالها بهصورت داوطلبانه در این راه گام برداشت. از وقتی به عنوان مسئول اتوبوس به زائران کربلا خدمترسانی میکند، شاید فشار مسئولیت و کارش به سختتر شده، اما اشتیاقش به این خدمت، هر سال بیشتر میشود.
مهدی قشقایی با مرور خاطرات دور و نزدیکش میگوید: «اگر امسال قسمت باشد و راهی شوم، فکر میکنم سال هفتم یا هشتمی است که مشرف میشوم. از سال ۷۲ بهصورت داوطلبانه با هلالاحمر همکاریام را شروع کردم. مدت زیادی داوطلب بودم و از سال ۹۵ با تیم واکنش سریع تهران وارد مسیر جدیتری در این مجموعه شدم. ماجرای اربعین برای من از همان سال ۹۵ شروع شد و با اتوبوس آمبولانس در عراق فعالیت داشتم. تا سال ۱۴۰۱ من به عنوان نجاتگر اتوبوس و کادر درمان فعالیت میکردم، اما از سال ۱۴۰۱ به بعد، مسئولیت اتوبوس و رانندگی آن هم به عهده من گذاشته شد.»
یک انتخاب آگاهانه
برای مهدی قشقایی، این زندگی موقت در چادر یا فضای بسته اتوبوس، آن هم در گرمای عراق، یک انتخاب آگاهانه است. او این روزها را نه یک ماموریت شغلی، که یک معامله میداند. معاملهای که در آن خستگی و گرما معنایی ندارد و انگیزه خدمت روز به روز پررنگ تر می شود. خانوادهاش نیز سالهاست که با این نبودنها و دوریها کنار آمدهاند و به این عشق او احترام میگذارند: «این کار اصلاً ربطی به حقوق و مزایا ندارد. کسی که به این سفر میرود و با امام حسین (ع) معامله میکند، منطقش کاملا متفاوت است. شاید خیلیها بگویند در این گرما خودت را اسیر میکنی. اما کار دلی است. ما در ایام اربعین تقریبا یک ماه در خاک عراق هستیم و حداقل ده روز آن را در محورهای مواصلاتی که به نجف و کربلا ختم میشود، استقرار داریم. یعنی ده روز باید کنار اتوبوس، در چادر یا همان داخل اتوبوس بخوابیم. شرایط سخت غذا خوردن، گرما و بیماری هم همیشه وجود دارد. خیلیها این کار را نمیکنند، اما ما توفیق خدمت به زوار را پیدا کردیم و اصلاً نمیشود برایش اجرت یا هزینهای تعیین کرد.»
نبرد مرگ و زندگی در جادههای عراق
آمبولانسها و اتوبوسهای امدادی هلالاحمر در عراق، خط مقدم نجات هستند. بیماران بدحال، کسانی که در بخشهای آیسییو یا سیسییو بستری بودند و حالا نیازمند انتقال به ایراناند، به این تیمها سپرده میشوند. قشقایی صحنههایی را به یاد میآورد که در آن مرگ در یک قدمی مسافر بوده، اما با تلاش کادر درمان و لطف خدا، زندگی دوباره به جریان افتاده است: «این سفر سراسر خاطره است. معمولاً بیمارانی که به اتوبوسهای ما سپرده میشوند، وضعیت بسیار حساسی دارند. مشکلات مغزی، بیمارانی که نیاز به مانیتورینگ دائمی دارند. تا به حال بارها پیش آمده که بیمار نیازمند به احیای قلبی، در ماشین داشتیم. یادم است، بیماری را تحویل گرفتیم که وضعیتش وخیم بود. در مسیر، ناگهان شرایط تغییر کرد و مجبور شدیم احیا را شروع کنیم. لحظات حساسی بود. عملیات احیا را خودم شروع کردم. اما با لطف امام حسین (ع) دیدیم که همان بیمار حالش خوب شد، به زندگی برگشت و چند ساعت بعد وقتی به مرز رسیدیم، خودش روی تخت نشسته بود و با ما صحبت می کرد. اینها خاطرههایی است که با هیچ زبانی قابل توصیف نیست. آن بیمار ساکن شیراز بود و هنوز هم، نزدیک ایام اربعین با من تماس میگیرد و خداقوت میگوید.»
بار سنگین اندوه مادرانه
گاهی در میان خدمت، اتفاقاتی رخ میدهد که قلب قویترین امدادگران را هم میلرزاند. قشقایی از روزهایی میگوید که مأموریت فقط انتقال بیمار نیست، بلکه مرهم گذاشتن بر روحی زخمی است. او از خانم بارداری میگوید که شرایطش آنقدر حاد بود که هیچکس امیدی به زنده ماندن مادر و فرزند نداشت، یا تصادفهای هولناکی که خانوادهها را داغدار کرده بود. تصادفاتی که او را در موقعیتی سخت قرار میداد: «بدترین خاطرهای که داشتم، تصادفی بود که پدر و مادری، دو فرزندشان را از دست داده بودند. چهار نفری آمده بودند کربلا و حالا داشتند دو نفری برمیگشتند. مادر نمیدانست دو فرزند ۹ و ۷ سالهاش فوت کردهاند. سختترین حالت ممکن بود. بچههای تیم جرات نمیکردند با آنها صحبت کنند. من بالای سرش رفتم. چشمانش را باز کرد و تنها چیزی که گفت این بود: "خواب بچههامو را دیدم. شما منو آوردید، خدا خیرتون بده، اما بچههای مرا در کربلا جا گذاشتید…" نمیدانستم چه بگویم، فقط اشک ریختم. این اتفاقات جوری است که هیچوقت از خاطر آدم بیرون نمیرود. انگار بخشی از روح ما هم با آنها در آن جاده جا میماند. یک بار هم مادری که هشت ماهه باردار بود را به سلامت به مرز ایران رساندیم. ولی لحظات پراضطرابی بود. در نهایت هم مادر و هم نوزادش صحیح و سالم به مقصد رسیدند.»
۴۸ بیمار در اتوبوسی برای 12 نفر
فداکاری کادر درمان و تیمهای امدادی وقتی معنا پیدا میکند که شرایط اضطرار پیش میآید. زمانی که تصادفی رخ میدهد و ظرفیت محدود است. قشقایی داستانی از روزهای نزدیک مرز مهران میگوید که در آن، اتوبوس آمبولانس آنها فراتر از توان استاندارد، هموطنان مصدوم را جای دادند تا کسی در خاک عراق جا نماند.
او این ماجرا را اینگونه توصیف میکند: «پارسال نزدیک مرز مهران، وقتی داشتیم بیمارانی را به مرز می رساندیم، در راه تصادفی رخ داد و ما شاهدش بودیم. ما معمولا با ۱۲ یا 13 مصدوم میآییم، اما آن روز ۴۸ نفر را انتقال دادیم. بچههای ما خودشان روی پلههای اتوبوس ایستادند تا جا برای مصدومان باز شود. خودمان هم کار نجات کردیم، هم پانسمان، هم انتقال. ۴۸ نفر را تا مرز مهران آوردیم. در آن شرایط، رسیدگی به هموطن اولویت داشت. کادر درمانمان ۸ تا ۱۰ ساعت سرپا ایستادند تا این ۴۸ نفر به سلامت به وطن برسند. اینها لحظاتی است که خستگی اصلا معنا ندارد.»
همبستگی در اوج خستگی
گاهی تکرار انتقالها چنان خستگی را بر تن تیمها مینشاند که رمقی برایشان نمیماند، اما یک نگاه به هم، یک جمله کوتاه یا حتی یادآوری هدف، موتور محرک آنها میشود. قشقایی به نکته مهمی اشاره میکند. اینکه این خدمت جمعی، یک هماهنگی نانوشته دارد. تیمهای استانهای مختلف مثل ایلام و تهران، دست به دست هم میدهند تا هیچ زائری در راه نماند.
او درباره یک شب خاص میگوید: «یک بار پس از بازگشت از یک مأموریت سخت، در کربلا، به شدت خسته بودیم، جوری که در ۲۴ ساعت فقط دو ساعت خوابیدیم. ماشین تیم ایلام خراب شد و ۱۳ مریض روی دستشان مانده بود. من به بچههای خودمان نگاه کردم، خستگی در چهرهشان موج میزد. دلم نیامد بگویم بیایید کمک. به راننده کمکی گفتم تو بخواب، من خودم میروم. اما بچهها اصلا کوتاه نیامدند. همگی بلند شدند، بدون اینکه یک کلمه شکایت کنند، دوباره سوار ماشین شدند و انتقال دوم را هم با همان خستگی انجام دادند. این صحنهها در اربعین زیاد است. این یعنی عشق.»
به یاد امدادگران شهید
در دو سال اخیر، این سفر برای امدادگران کمی متفاوت شده است. سایه شهدای امدادگر بر این سفرها سنگینی میکند. برای مهدی قشقایی، یاد همکاران شهیدش مثل شهید ملکی و شهید جمشیدپور، هرگز فراموش نمی شود. او در پایان با دلی پر از حسرت و امید میگوید: «مجتبی ملکی و جمشیدپور که شهید شدند، سال قبلش همسفر ما بودند. من مدام به این فکر میکنم که آنها چه معاملهای با امام حسین (ع) کردند که به آن مقام رسیدند. ما در مسیر خدمت هستیم و هر بار که میرویم، انگار دوباره متولد میشویم. اگر روزی نتوانم به این مراسم بروم، حتما لطف شامل حالم نشده است. الان هم دارم خیر این خدمت را در زندگیام میبینم. امیدوارم امسال هم در خدمت زائران باشیم. هر سال مشتاقانه برای خدمت در این سفر، حاضر می شوم و حتی اضطراب این را دارم که چنین توفیقی به هر دلیلی از من سلب شود و نتوانم در آن مراسم شرکت کنم. برای همین در هر شرایطی برای رفتن آمده ام و هیچ چیز نمی تواند مانع من برای شرکت در اربعین و خدمت زائران شود.»
نظر دهید