logo

سه شنبه 03 شهریور 1405

اقتصاد مقاومتی در سایه وحدت ملّی و امنیّت ملّی flag
  • تاریخ انتشار : 1405/04/29 - 14:32
  • تعداد بازدید : 15
  • تعداد بازدیدکننده : 15
  • زمان مطالعه : 8 دقیقه

هدیه‌ای که بعد از ۱۲ سال آمد و در ۸ سالگی پر کشید / روایت مادری که شب‌ها هم مزار پسرش را تنها نمی‌گذارد

بعد از ۱۲ سال، خدا رضا را به پدر و مادرش هدیه داد و بعد از ۸ سال هم این هدیه پرپر شد. رضا حبشیان، یکی دیگر از دانش‌آموزان مدرسه شجره طیبه است که به مظلومیت و معصومیتش معروف بود. کودکی که یکی‌یک‌دانه پدر و مادرش بود و حالا با رفتنش، سکوت غمباری در خانه‌شان حکمفرما شده است. سکوتی که بعد از گذشت ماه‌ها هنوز قلب مادر رضا را می‌فشارد. پسربچه‌ای که آنقدر دل مهربانی داشت که دلش می‌خواست در آینده راننده آمبولانس شود و بیماران را درمان کند.

0ec81842-7cda-40e0-9fc2-73f0de1cff81

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ حالا مادر رضا کنار خانه جدید تنها فرزندش نشسته است. به تصویر کودکش خیره شده و نگاهش پر از غم و درد است. از چهره‌اش می‌توان مصیبت درونش را خواند. حتی شب‌ها کودکش را تنها نمی‌گذارد و کنار مزارش می‌نشیند. کودکی که با هزار نذر و نیاز، خدا او را به آن‌ها هدیه داد و بعد از ۱۲ سال، برای آمدنش جشن گرفت. جشن آمدن رضا و ذوق حضور او در خانه، خیلی کوتاه بود. رضا برای شهادت هنوز کوچک بود و هنوز خیلی فرصت برای زندگی داشت.

آخرین آغوش در ساعت هفت صبح

آن روز، در آن صبح شوم، مادر رضا برای آخرین بار بند کفش‌های پسرش را محکم کرد. رضا، با آن لبخند همیشگی‌اش، آماده می‌شد تا راهی مدرسه شود. هیچ‌کس نمی‌دانست این آخرین باری است که او از چهارچوب این در عبور می‌کند. مادرش درباره پسرش می‌گوید: «رضا در کلاس دوم مدرسه شجره طیبه درس می‌خواند. او تمام دنیای من و شوهرم بود. صبح‌ها همیشه با پدرش به مدرسه می‌رفت. آن روز صبح، برخلاف همیشه که من باید به زور بیدارش می‌کردم یا لباس تنش می‌کردم، خودش زودتر بیدار شد. انگار یک عجله‌ای در وجودش بود. خودش آماده‌ شد، لباس‌های مدرسه‌اش را تنش کرد و موهایش را هم من مرتب کردم. ساعت دقیقا ۷ صبح بود که بغلش کردم و بوسیدمش. چون یکی‌یک‌دانه بود، هر روز این مراسم ما بود، اما آن روز انگار دلم لرزید.»

تماسی که دنیای مادر را لرزاند

چند ساعت بعد بود که ناگهان تلفن مادر زنگ خورد و نام معلم رضا روی صفحه گوشی ظاهر شد. معلم گفت که در تهران جنگ شده و مدارس تعطیلند. بیایید فرزندتان را ببرید. تازه تماس قطع شده بود که در همان لحظه، لرزه‌ای مهیب پنجره‌ها را تکان داد و صدایی سهمگین، تمام شهر را در بهت فرو برد: «ساعت ۱۱ و ۱۳ دقیقه بود که خانم شهریاری، معلم رضا، زنگ زد. گفت بیایید دنبال بچه‌ها. دقایقی بعد صدای انفجار وحشتناک آمد. من سرکار بودم. همه در اداره دویدیم بیرون. نمی‌دانستیم چه شده. اول گفتند مرکز نظامی را زده‌اند. من اصلاً فکر نمی‌کردم مدرسه را زده باشند، اما دلم شور می‌زد.. سریع به همسرم زنگ زدم. ۱۰ دقیقه بیشتر طول نکشید که خودش را رساند. من هم با ماشین همکارهایم راه افتادم. به میدان شهدا که رسیدیم، ترافیک آنقدر سنگین بود که ماشین‌ها قفل شده بودند. دیگر طاقت نیاوردم. در ماشین را باز کردم و با تمام توانم دویدم. فقط می‌دویدم و اسم رضا را صدا می‌زدم.»

مدرسه‌ای که دیگر سقف نداشت

گرد و غبار غلیظی آسمان اطراف مدرسه را پوشانده بود و بوی خاک و سوختگی مشام را پر می‌کرد. مادر وقتی به نزدیکی مدرسه رسید، با صفی از خانواده‌های وحشت‌زده روبرو شد که سر و رویشان پر از خاک و خاشاک بود. او در میان آن همه چهره‌ی خونی و ترسیده، به دنبال چشمان مظلوم رضا می‌گشت، اما هرچه بیشتر جست‌وجو می‌کرد، کمتر می‌یافت: «هنوز به مدرسه نرسیده بودم. از دور، چشم‌هایم بین جمعیت می‌چرخید. می‌گفتم حتما رضای من هم اینجاست. اما رضا پسر خیلی مظلوم و ساکتی بود. می‌دانستم بدون اجازه معلمش یا ما، اصلا پایش را از مدرسه بیرون نمی‌گذارد. دوباره به بابایش زنگ زدم، اما خط‌ها قطع شده بود. وقتی بالاخره همسرم را پیدا کردم، با صدایی که به زور شنیده می‌شد گفت: “بیا که دیگر مدرسه‌ای وجود ندارد.” وقتی رسیدم، دیدم راست می‌گوید. کلاسی که رضا در آن درس می‌خواند، با زمین یکی شده بود. مردم می‌گفتند صدای بچه‌ها از زیر آوار می‌آید، اما من می‌دانستم آن طبقه که روی هم ریخته، مجالی برای نفس کشیدن نگذاشته است. فقط دعا می‌کردم زنده باشد، حتی اگر دست و پایش قطع شده باشد. فقط نفس بکشد.»

چهارمین پسری که از زیر آوار آمد

ساعت‌های انتظار در کنار تلی از آجر و آهن، برای مادر و پدر به اندازه قرن‌ها گذشت. امدادگران با احتیاط تمام مشغول جابجا کردن قطعات بتنی بودند و هر لحظه، پیکری کوچک از دل خاک بیرون کشیده می‌شد. پدر رضا، بی‌قرار و بی‌تاب، خودش آستین بالا زده بود تا در میان آن ویرانه، جگرگوشه‌اش را پیدا کند: «انفجار دوم که رخ داد، ما را به زور از محیط مدرسه بیرون کردند. می‌گفتند خطرناک است، اما ما کجا می‌خواستیم برویم؟ عزیزانمان آن زیر بودند. به همسرم گفتم هر طور شده برو داخل. او هم از لابلای ماشین‌های امدادی خودش را رساند به نقطه‌ای که کلاس رضا بود. می‌گفت وقتی رسیدم، داشتند با جک و اهرم، بتن‌ها را بلند می‌کردند. یکی‌یکی بچه‌ها را بیرون می‌آوردند. همسرم خودش کمک کرد. سه بچه را که بیرون کشیدند، چهارمین پسر، رضای ما بود. بدنش سالم بود، فقط دستش آسیب دیده بود. من آن روز ندیدمش، نگذاشتند ببینم. فقط روز دفن، شوهرم برای آخرین بار صورتش را دید و با او وداع کرد.»

نذری که در حرم امام رضا (ع) قبول شد

خانه حالا لبریز از خاطرات 12 سال انتظار است. سال‌هایی که با نذر و نیاز و دوندگی گذشت تا سرانجام معجزه‌ای رخ داد. نام رضا، یادگار سفری است به مشهد مقدس، جایی که مادر و پدر با دل‌های شکسته، فرزندشان را از امام رضا (ع) هدیه گرفتند. آن هدیه آمد، اما دست تقدیر او را در 8 سالگی دوباره به آغوش خدا بازگرداند: «ما 12 سال بود که بچه دار نمی‌شدیم. سال دوازدهم بود که رفتیم مشهد. زن‌داداشم آنجا نذر کرد، ما هم با تمام وجود از امام رضا خواستیم. هرچند که ناامید بودم. اما وقتی خدا این بچه را به ما داد، اسمش را گذاشتیم رضا. نذر آقا بود. رضا واقعا مظلوم بود، معصوم بود. اصلا با کسی دعوا نمی‌کرد، با همه دوست می‌شد. خیلی شیرین‌زبان بود و خودش را در دل همه جا می‌کرد. با اینکه سنش کم بود، اما خیلی مسجدی بود. با ائمه اطهار اخت شده بود. الان که محرم آمد، اولین سالی بود که بدون رضا گذشت. جایش در خیلی خالی بود.»

پسری که می‌خواست نجات‌دهنده باشد

حالا در گوشه‌ای از اتاق، وسایل رضا هنوز همان‌گونه چیده شده که او دوست داشت. سنج و طبل کوچکش، زنجیر و پرچم امام حسین (ع) و آن موشک‌های کاغذی که برای جشن ۲۲ بهمن ساخته بود. رضا رویاهای بزرگی داشت. رویاهایی که از مهربانی بی حد و مرز قلب کوچکش سرچشمه می‌گرفت و می‌خواست در آینده، مرهمی بر زخم‌های مردم باشد: «کل زندگی‌ رضا برای ما خاطره بود. بس که مظلوم بود، اگر کسی دعوایش می‌کرد، هیچی نمی‌گفت. من باید با بازی و شوخی از دهانش حرف می‌کشیدم تا تعریف کند در مدرسه چه شده. همیشه می‌گفت دوست دارد راننده آمبولانس شود. بابایش شوخی می‌کرد و می‌گفت راننده آمبولانس برای چه؟ می‌گفت: “بابا، می‌خواهم مریض‌ها را نجات بدهم، بهشان سوزن بزنم تا وقتی به بیمارستان می‌رسند حالشان خوب شود.” این اواخر هم می‌گفت خلبان شدن را هم دوست دارد. یک خاطره عجیب هم از رضا در ذهنم مانده که برای چند روز قبل از پرپر شدنش است. او برای جشن ۲۲ بهمن، خودش گفت برایم موشک درست کنید. چند موشک کاردستی برایش درست کردیم که برای جشن ببرد. هیچ‌کس فکر نمی‌کرد چند روز بعد، خودش قربانی همان موشکی شود که کاردستی‌اش را ساخت.»

سکوت همیشگی در خانه رضا

حالا دیگر صدای خنده‌های رضا در حیاط خانه نمی‌پیچد و کیف مدرسه‌اش گوشه‌ای مانده است. مادر، هر روز و هر شب را با یاد پسری می‌گذراند که برای آمدنش ۱۲ سال صبر کرد و برای بودنش، تنها ۸ سال فرصت داشت. خانه‌ای که روزی با حضور او گرم بود، حالا در سکوتی سنگین فرو رفته که تنها با گریه‌های مادر شکسته می‌شود: «هر کجای خانه را که نگاه می‌کنم، رضا را می‌بینم. وسایلش، طبل و سنجش، همه هستند اما خودش نیست. او یکی‌یک‌دانه ما بود، تمام امیدمان بود. حالا من مانده‌ام و مزار او که حتی شب‌ها هم رهایش نمی‌کنم. می‌روم کنارش می‌نشینم تا احساس تنهایی نکند. رضای من خیلی زود رفت، خیلی مظلومانه رفت. او فقط می‌خواست خلبان شود، می‌خواست آدم‌ها را نجات بدهد، اما حالا خودش شده است خاطره‌ای که هیچ‌وقت از قلب من و این شهر پاک نمی‌شود.»

  • گروه خبری : اخبار ستادی,روایت خدمت
  • کد خبر : 227467
کلمات کلیدی
سیما فراهانی
خبرنگار

سیما فراهانی

نظرات

0 نظر برای این مطلب وجود دارد

نظر دهید

تنظیمات قالب