logo

جمعه 30 مرداد 1405

اقتصاد مقاومتی در سایه وحدت ملّی و امنیّت ملّی flag
  • تاریخ انتشار : 1405/04/28 - 14:22
  • تعداد بازدید : 6
  • تعداد بازدیدکننده : 6
  • زمان مطالعه : 5 دقیقه

داستان کیف‌های سوخته و لقمه‌های دست نخورده کودکان/ روایت امدادگر هلال‌احمر از از روزی که مدرسه آوار شد

هنوز وقتی از مدرسه شجره طیبه صحبت می‌کند، اشک می‌ریزد. پنج ماه از آن حادثه گذشته، اما زهرا زائری، امدادگر هلال‌احمر میناب، نتوانسته آن صحنه‌ها را از حافظه‌اش پاک کند. از کیف‌های سوخته‌ای که بوی مرگ می‌دادند تا لقمه‌هایی که دیگر هرگز خورده نشدند. زهرا حالا از دقایق سنگینی می‌گوید که در جست‌وجوی پیکر کودکان، حتی به شاخه‌های درختان روبروی مدرسه نگاه می‌کرد، جایی که خانواده‌ها با هر نشانه کوچکی، فریاد می‌زدند و به سمت آوار می‌دویدند.

6a77023b-5c45-4847-82db-2e5900e30a6d

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ در آن روز تلخ، زهرا به همراه همکارش در هلال‌احمر شعبه میناب کشیک بود. همه چیز مثل همیشه بود و اصلا خطری حس نمی‌شد. ساختمان ایستگاه در آرامش بود، که ناگهان صدای انفجار، آسمان را لرزاند و همه‌چیز را دگرگون کرد. زهرا زائری تمبکی می‌گوید: «از سال ۹۹ وارد جمعیت هلال احمر شدم. به کارهای داوطلبانه خیلی علاقه داشتم، اما تا آن روز، تجربه حضور در چنین صحنه‌ای را نداشتم. مدرسه اولین تجربه جدی من بود. ما دو نفر کشیک بودیم. نزدیک ساعت ۱۱ صبح بود که صدای خیلی مهیبی شنیدیم. بلافاصله دیدیم همه از طبقه بالا آمدند. رئیس، معاون، همه بودند. به ما گفتند بروید بیرون. وقتی رفتیم داخل حیاط، دیگر هیچ فاصله‌ای تا مدرسه نداشتیم. دود غلیظی به سمت آسمان را دیدیم. بلافاصله نیروها راهی شدند. فکر نمی‌کردیم مدرسه را زده باشند. فکر کردیم شاید منطقه‌ای نظامی بوده، اما وقتی بچه‌هایی که زودتر رسیده بودند خبر دادند، تازه فهمیدیم چه اتفاقی افتاده است.»

جاده‌ای که تمام نمی‌شد

دقایقی بعد از انفجار، شهر در بهت فرو رفته بود. خیابان‌ها دیگر راه عبور نبودند. ترافیک سنگینی از خودروها و مردمی که به سمت صدای انفجار می‌دویدند، ایجاد شده بود. اینجا بود که امدادگران، ماشین را رها کردند. آن‌ها با پای پیاده و با کیف‌هایی از تجهیزات امدادی، به خیابان رفتند تا خود را به محل فاجعه برسانند. زهرا این لحظات را چنین توصیف می‌کند: «در راه ترافیک وحشتناک بود. دیگر نشد با ماشین جلوتر برویم. وسط راه پیاده شدیم. کیف کمک‌های اولیه را برداشتیم و با تمام توان به سمت مدرسه دویدیم. وقتی خودمان را رساندیم، صحنه‌ای که دیدیم اصلا قابل وصف نیست. ازدحامی از جمعیت بود. خانواده‌ها خودشان را رسانده بودند و دنبال بچه‌هایشان می‌گشتند. همه جیغ می‌کشیدند، داد می‌زدند، گریه می‌کردند. می‌گفتند بچه‌ام کجاست؟ فریاد می‌زدند و می‌گفتند، من خودم می‌روم بچه‌ام را از زیر آوار خارج می‌کنم. ما با هر سختی بود، خانواده‌ها را کنترل می‌کردیم. می‌گفتیم اجازه بدهید نیروهای امدادی کارشان را انجام دهند تا بچه‌ها زودتر پیدا شوند. ولی گوش آن‌ها بدهکار نبود، فقط می‌خواستند خودشان دست به کار شوند.»

کیف‌هایی که تنها نشانه بودند

در میان گرد و غبار آوار و صدای ناله‌ها، چادرهایی برپا شد تا وسایل پیدا شده از میان تخریب‌ها دسته‌بندی شوند. این چادرها برای زهرا زائری و همکارانش، سخت‌ترین جای کار بودند. هر کیفی که از زیر آوار بیرون می‌آمد، نه فقط یک وسیله، که تکه‌ای از یک زندگی بود. زندگی کودکی که صبح با ذوق مدرسه و لقمه‌ای که مادر برایش گرفته بود، خانه را ترک کرده بود: «من عضو تیم سحر هم هستم. آنجا هر کاری می‌کردیم، هم آواربرداری بود، هم دلداری دادن به خانواده‌ها. اما آن صحنه‌ها واقعا برای ما عجیب و تلخ بود. کیف‌هایی را می‌آوردند که سوخته و خونی بود. داخل برخی کیف‌ها هنوز لقمه‌هایی وجود داشت که بچه‌ها فرصت نکرده بودند بخورند. ظرف غذا، قمقمه آب و... این کیف‌ها را که می‌آوردند، خانواده‌ها بلافاصله سمت ما می‌دویدند. می‌خواستند ببینند روی دفتر یا وسیله‌ای، اسم بچه آن‌ها نوشته شده یا نه. ما بلافاصله نگاه می‌کردیم. اگر مال بچه‌شان بود، تحویل می‌گرفتند و همان‌جا صدای گریه‌شان بلند می‌شد. آن روز از صبح تا آخر شب همان‌جا بودیم. آقایان امدادگر هم که تا صبح فردا ماندند.»

جست‌وجوی گوشت و استخوان در میان درختان

عمق فاجعه اما فراتر از آوار مدرسه بود. موج انفجار آنقدر زیاد بود که اجساد، در محیطی دورتر از مدرسه پخش شده بودند. زهرا و همکارانش باید، به دنبال تکه‌هایی از پیکر کودکان می‌گشتند که در محیط اطراف مدرسه، حتی بالای درختان پرتاب شده بودند. این، تلخ‌ترین ماموریتی بود که او می‌توانست تجربه کند: «آن ساعت، گفتند خانواده‌ها کنار بروند، چون تکه‌هایی از پیکرها چند متر آن‌طرف‌تر در درختا و جنگل روبرو افتاده بود. ما نمی‌دانستیم کدام تکه متعلق به کدام بچه است. با دستکش‌هایی که دستمان بود، باید این تکه‌ها را جمع می‌کردیم و در کیسه جسد می‌گذاشتیم. نمی‌فهمیدیم کجای بدنشان بود. روز بعدش هم که رفتیم، داشتیم محوطه را می‌گشتیم. گفتیم شاید تکه دیگری مانده باشد، چون هنوز خیلی‌ها پیدا نشده بودند. چشمم خورد به یک چیز سیاه بالای درخت. به دوستم گفتم بریم ببینیم آن بالا چیست. نزدیک شدیم، دستم را بلند کردم اما نرسید. به یکی از آقایان گفتم بیاید نگاه کند. وقتی نگاه کردیم، دیدیم یک تکه گوشت با استخوان سوخته بالای درخت است. آن را برداشتیم و تحویل دادیم.»

کابوسی که هرگز از بین نمی‌رود

حالا پنج ماه از آن روز سیاه گذشته است. زهرا زائری، که حالا ۲۸ سال دارد، دیگر آن امدادگرِ بی‌تجربه‌ی سال ۹۹ نیست. او نه تنها با داغ آن کودکان، بلکه با خاطراتی زندگی می‌کند که هر بار رد شدن از جلوی مدرسه، دوباره آن‌ها را مثل فیلمی بی‌انتها برایش پخش می‌کند. او حالا بخشی از تاریخ غمبار میناب است. امدادگری که هنوز آماده‌باش است، نه فقط برای ماموریت، که برای التیام دردی که تمام‌شدنی نیست: «الان که این همه وقت گذشته، نمی‌توان آن را فراموش کرد. این صحنه‌ها از یادمان نمی‌رود. هر بار از جلوی مدرسه رد می‌شویم، همان صحنه‌ها دوباره برایمان زنده می‌شود. اینکه چه شد و چه کارهایی کردیم. یکی از دانش‌آموزان آن مدرسه همسایه‌مان بود. دختر دوستم بود. من خیلی‌ها را می‌شناختم. با اینکه ۲۸ سال دارم، اما این تجربه خیلی سنگین بود. با این حال، همچنان آماده‌باش هستم. اگر خدای نکرده اتفاقی بیفتد، دوباره هستم. ما الان هم به خانواده‌ها سر می‌زنیم. هلال‌احمر برای آن خانواده‌ها یک دلگرمی است، یک همراه است که می‌داند چه کشیده‌اند. ما هنوز هم کنارشان هستیم.»

  • گروه خبری : اخبار ستادی,روایات
  • کد خبر : 227465
کلمات کلیدی
سیما فراهانی
خبرنگار

سیما فراهانی

نظرات

0 نظر برای این مطلب وجود دارد

نظر دهید

تنظیمات قالب