روایت دختر جوانی که خواهر کوچکش را از روی جورابهایش شناخت
فاطمهزهرا علیحسینی هنوز هم وقتی از خواهرش ستایش حرف میزند، انگار میان آوار همان روز ایستاده و فریادزنان خواهرش را صدا میزند. هنوز هم فریادهای بیپاسخ آن روز را از یاد نبرده است. روزی که خواهر ۹ سالهاش به مدرسه رفت و دیگر برنگشت. ستایش دختری آرام، مودب و قرآندوست بود. کودکی که صبح با بوسهی خواهرش راهی مدرسه شد و شب، نشانهاش را از روی جورابهایش پیدا کردند.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلالاحمر؛ زهرا وقتی از آن روز حرف میزند، هنوز هم شوکه میشود. انگار صحنهای که دیده، همچنان جلوی چشمش است و تمام نمیشود. نام ستایش که میآید، صدای او، خندههای کوتاهش و آن سکوت خاصش هم با نامش میآید. ستایش فقط یک بچهی معمولی نبود. برای خانهشان آرامش بود، برای مادرش دلگرمی بود و برای خواهرش، همبازی و همدل: «ستایش وقتی شهید شد، ۹ سال و ۹ ماهش بود. خرداد تولدش بود و میخواست وارد ۱۰ سالگی شود. اما نرسید. هنوز هم وقتی به آن روز فکر میکنم، قلبم میلرزد. ستایش دختر خیلی ساکتی بود. با هم دعوا میکردیم، ولی زود هم آشتی میکردیم. او از آن بچههایی نبود که سروصدا راه بیندازد یا خودش را لوس کند. آرام بود، ساده بود و دل پاکی داشت.»
دختری که قرآن را دوست داشت
ستایش از همان سن کم، دلش با قرآن بود. بچهای نبود که فقط اسم قرآن را شنیده باشد. دو جزء قرآن را حفظ کرده بود و با همین چیزها بزرگ میشد. این باور، در حرفهای کودکانهاش هم پیدا بود و همین حرفها او را در چشم خانواده، عزیزتر میکرد: «ستایش حافظ دو جزء قرآن بود. همیشه میگفت هر کس حافظ قرآن باشد، آن دنیا میتواند شفاعت کند. همین را با ایمان بچگانه اما جدی میگفت. من وقتی از زبانش میشنیدم، تعجب میکردم که یک بچهی کوچک چطور اینقدر قشنگ حرف میزند. ستایش هم کوچک بود، هم آرام، هم عاقلتر از سن خودش. خیلی وقتها حرفهایش آدم را ساکت میکرد.»
حرفهای عجیبی که از قبل گفته بود
گاهی بچهها حرفهایی میزنند که همان لحظه جدی گرفته نمیشود، اما بعد، همان حرف تبدیل میشود به داغی که در دل میماند. ستایش هم چند روز و چند ساعت قبل از شهادتش، چیزهایی گفته بود که حالا برای خانوادهاش معنی دیگری داشت. انگار چیزی در دلش افتاده بود، انگار خودش حس کرده بود که رفتنی است: «یک هفته قبل از اینکه شهید شود، به مامانم گفت شنبه ما رو میخوان ببرن. ما آن موقع خانهی مامانبزرگم بودیم. مامانم ازش پرسید کجا داری میری؟ ستایش فقط خندید و گفت: هیچی. اما بعد، همان شنبه، همان اتفاق افتاد. ستایش همانطور که گفته بود، رفت. انگار خودش فهمیده بود. این حرفش هنوز در گوشم مانده و از ذهنم پاک نمیشود.»
شب تولد و دل بیقرار ستایش
آن شب، شب خاصی بود. برای خانواده، یک شب معمولی نبود. ستایش از چیزهایی حرف زده بود که نشان میداد دلش آرام نیست. با اینکه کودک بود، اما نگرانی عجیبی در رفتارش دیده میشد. این نگرانی در بازیاش، در حرفهایش و حتی در نگاهش دیده میشد. آن شب، خانه حال و هوای همیشگی را نداشت: «۸ اسفند تولد من بود. ستایش به مامانم گفت من دیگه تولد نمیخوام. برای من تولد نگیرید. بعد به بابام گفت برام چیزای خوشگل خوشگل بخر. اما تولد نگیر. ستایش آن شب نخوابید. عروسکهایش را ردیف چیده بود و با آنها بازی میکرد. بعد یک ملافهی مشکی انداخت روی عروسکها. همه را یکجور گذاشت، مرتب و ساکت. من آن صحنه را که یادم میآید، تنم میلرزد. انگار خودش داشت برای رفتن آماده میشد، اما ما نمیفهمیدیم.»
صبحی که مدرسه مثل همیشه نبود
صبح که میخواستند بروند مدرسه، همه چیز مثل هر روز شروع شد، اما ته دل خواهرش یک جور دلشوره بود. رابطهی این دو خواهر، فقط رابطهی دو خواهر نبود؛ کنار هم بودنشان عادت هر روزه بود. اما آن روز، یک چیز در رفتار ستایش فرق داشت: «صبحش که میخواستیم برویم مدرسه، ستایش جلو نشست. من گفتم من بزرگترم، بیا پایین. آمد پایین و رفتیم طرف مدرسه. به او گفتم هر وقت من پایین آمدم، تو سوار شو و جلو بشین. رسیدیم دم مدرسه. من پیاده شدم، ولی او پیاده نشد. انگار با من قهر بود. بغلش کردم. گفت نه، من ناراحت نیستم. بوسش کردم و گفتم مواظب خودت باش. نمیدانستم این آخرین باری است که این حرف را به او میزنم.»
روزی که خبر رسید
وقتی مدرسه را زدند، همهچیز به هم ریخت. خواهر، با دل لرزان، خودش را به آنجا رساند. او هنوز باور نمیکرد ستایش در میان آن همه آتش و خاک و دود باشد: «آن روز من خیلی ترسیده بودم. اول گفتند یک جای دیگر را زدهاند، بعد گفتند نه، مدرسه شجره را زدهاند. کیفم را برداشتم و از مدرسه بیرون آمدم. چشمهایم از اشک چیزی نمیدید. از ترس اینکه خواهرم بلایی سرش آمده باشد، داشتم میلرزیدم. داییم دم مدرسه ایستاده بود. وقتی به سمت مدرسه خواهرم رفتیم، ماشین را سر میدان گذاشتیم چون خیلی شلوغ بود. داییم گفت میرود دنبال ستایش، گفتند ستایش داخل مدرسه است، میرود برش میدارد و میآورد خانه. اما نیم ساعت گذشت و او نیامد. من در ماشین را قفل کردم و رفتم سمت مدرسه. وقتی رسیدم، از مدرسه هیچ چیزی نمانده بود. شوکه شدم. هر روز ظهر خودم دنبال ستایش میرفتم. صداش میزدم و او اولین نفر میآمد پایین. اما آن روز هر چه صدایش زدم، جواب نداد. با خودم میگفتم شاید دارد جواب میدهد و من نمیشنوم. فریاد میزدم و اسمش را صدا میزدم. هنوز هم باورش برایم سخت است.»
بیمارستان و پیدا شدن ستایش
بعد از آن صحنهی سخت، امیدی کوچک هنوز در دل خانواده مانده بود. شاید ستایش زنده باشد، شاید زیر آوار نباشد، شاید هنوز جایی باشد و او را پیدا کنند. به بیمارستان رفتند، در میان اسمها و پیکرها، بین امید و ترس، تا بالاخره شب خبر رسید. ستایش را پیدا کردند. اما نه آنطور که میخواستند: «رفتیم بیمارستان. آنجا ستایش را آخر شب پیدا کردیم. جزو نفرات اول بود که پیدایش کردند. ستایش دختر مظلومی بود. با کسی قهر نمیکرد. اگر کسی با او قهر میکرد، خودش میرفت آشتی میکرد. میگفت قهر کردن کار اشتباهی است. وقتی بچهای کوچکتر از من اینقدر خوب میفهمد قهر بد است، من دیگر چه بگویم؟ اخلاقش خیلی خوب بود. با همه درست حرف میزد. میگفت بزرگتر باید اول سلام کند. من این رفتارها را از او یاد گرفته بودم.»
شناسایی از روی جورابها
گاهی آدم چیزی را از جزییترین نشانهها میشناسد. چیزی که شاید برای دیگران هیچ باشد، اما برای دل خانواده نشانهی تمام دنیا باشد. ستایش را از روی جورابهایش شناختند. همان جورابهایی که صبح قبل از رفتن، حرفش را زده بود: «آن روز زنداییام رفته بود مانیتور شهدا را نگاه کند. یکدفعه یکی را دید که شبیه ستایش بود. من هم مانیتور را دیدم. شب قبل، ستایش جورابهایش کمی پاره شده بود. صبح که بیدار شدم، گفته بود جوراب تو را میپوشم. گفت میخواهد جورابهای من را بپوشد. آن موقع نمیدانستم همین جورابها بعدا نشانه میشوند. وقتی برای شناسایی رفتم، از روی جورابهایش فهمیدم ستایش خود اوست. بعد که صورتش را نشانم دادند، دقیقا همانطور بود که وقتی میخوابید. من هر شب بلند میشدم و نگاه میکردم که نفس میکشد یا نه. ما در یک اتاق میخوابیدیم. از بچگی اینطور بودم. همیشه چک میکردم که نفس میکشد یا نه. آن شب هم پتو را رویش انداخته بودم. وقتی فهمیدیم خودش است، مامانم مدرسه بود. اول فکر میکردند ستایش زیر آوار مانده. خواهر بزرگم هم آمد. آن روز را هیچوقت فراموش نمیکنم. خیلی صحنهی بدی بود. بچههایی که هیچ سلاحی نداشتند، فقط کیف و دفتر و کتاب داشتند.»
جای خالی ستایش در خانه
بعد از رفتن ستایش، خانه دیگر همان خانهی قبلی نشد. کسی که همیشه شوخی میکرد، کسی که سکوتش هم دیده میشد، دیگر نبود. خواهر هنوز هم گاهی باور نمیکند او رفته باشد. انگار فکر میکند یک روز برمیگردد. این دلتنگی، در هر گوشهی خانه مانده است: «قبلا شبها نمیخوابیدم، اما حالا یک ذره بهتر شدهام. با این حال هنوز هم باور ندارم خواهرم نیست. فکر میکنم رفته جایی و برمیگردد. ستایش تنها کسی بود که با ما شوخی میکرد. با چند تا حرف ساده، ما را میخنداند. در عین حال وقتی بیرون میرفتیم از همه ساکتتر هم بود. وقتی فهمیدم اینطوری شده، بهتزده بودم. باور نداشتم یک روز بدون او بگذرد. من گاهی میروم خانهی مامانبزرگ یا خانهی زندایی. چون تنهایی در خانه خستهام میکند. شبها هم میآیم اینجا، سر مزارش. اینجا کار میکنم، برای بچههای مظلوم، برای خواهرم.»
نظر دهید