logo

شنبه 28 شهریور 1405

اقتصاد مقاومتی در سایه وحدت ملّی و امنیّت ملّی flag
  • تاریخ انتشار : 1397/11/03 - 10:47
  • تعداد بازدید : 2
  • تعداد بازدیدکننده : 2
  • زمان مطالعه : 8 دقیقه

ستاره به خانه رسید

ستاره احمدی دختر ١١ ساله روستای نوشیروان سرپل ذهاب تنها بازمانده یک خانواده ٦ نفره از زلزله هولناک کرمانشاه است. قولی که سال گذشته از رئیس جمعیت هلال احمر گرفت، دیروز در سالگرد زلزله عملی شد.

سراغ خانه ستاره را از هر کدام از اهالی روستای «نوشیروان»کرمانشاه بگیری، یکراست تو را به خانه‌ای می‌برند که کارگرها آخرین موزاییک‌های حیاطش را روی زمین سفت می‌کنند. حیاط با چند پله به ایوان و ورودی ساختمان راه پیدا می‌کند. سفیدی در و دیوار و پنجره‌ها، خبر از اتمام تازه‌ کار ساختمان می‌دهد. کارگران مشغول کارند. «ستاره احمدی» لباس مدرسه بر تن کرده تا قبل از رفتن به کلاس درس، سری به خانه‌اش بزند؛ خانه‌ای که تا شب وقوع زلزله به همراه سه خواهر و برادر و پدر و مادرش نقشه‌های زیادی برای زندگی در آن کشیده بودند و حالا ستاره تک و تنها در میانه حیاط آن ایستاده بود و به خیالبافی‌های سال پیشش در مورد این خانه فکر می‌کرد. حالا که زلزله سایر اعضای خانواده ٦ نفره‌اش را از او گرفته بود، این خانه تنها دارایی و تنها یادگاری ستاره در هفت آسمان است. گوشه آستین‌های روپوش مدرسه را در مشتش گرفته، بلور اشک در چشمانش نشسته و بغضش را در صدایش پنهان می‌کند: «این زمین تنها یادگار پدرم است».


قصه یک قول

«روستا با خاک یکسان شده بود. پدر و مادر ستاره و سه خواهر و برادرش همگی زیر آوار ماندند و تنها ستاره باقی ماند. از همان روز سرپرستی ستاره را برعهده گرفتم تا مراقبش باشم.» «حیدر احمدی» عموی ستاره است و حالا ستاره جای خالی پدر را با او پر می‌کند. قصه خانه ستاره برای همه اهالی روستا آشنا است. عمو حیدر می‌گوید: «بعد از زلزله مسئولان و مدیران مختلفی برای بازدید از روستاهای زلزله‌زده به سرپل ذهاب می‌آمدند و برخی از آنها برای بچه‌ها هدایایی مثل اسباب‌بازی و عروسک می‌آوردند. روزی که دکتر پیوندی به سرپل آمده بود، ما هم آنجا بودیم. ستاره ایشان را که دید فرصتی برای حرف زدن خواست و گفت من عروسک و اسباب‌بازی نمی‌خواهم. ‌ای کاش خانه‌ای در زمین پدری‌ام به من بدهید تا سرپناهی برای خودم داشته باشم. دکتر پیوندی هم همان روز قول ساخت این خانه را به ستاره داد. حالا بعد از یک سال کار ساخت خانه تقریباً رو به اتمام است.» خانه‌ای که ستاره قبل از زلزله در آن زندگی می‌کرد به فاصله چند خانه از زمین پدری قرار داشت. پدر ستاره این زمین را خریده بود و به دنبال طرح و نقشه‌ای برای ساخت این خانه می‌گشت که زلزله امان نداد. ستاره با‌گونه‌های سرخ و صدایی آرام می‌گوید: «پدرم روزهای زیادی در مورد برنامه‌هایش برای این خانه با مادرم حرف می‌زد. خیلی دوست داشت اینجا را بسازد و همگی با هم در خانه نو زندگی کنیم. یادم است یکی دو باری هم نقشه برای ساخت این خانه تهیه کرده بود اما نقشه‌ها کامل نبودند و باید تکمیل می‌شدند. بعد از زلزله خانه‌مان که به کلی ویران شد. دلم می‌خواست آرزوی پدرم را به آخر برسانم».

می‌خواهم پزشک شوم

ستاره کلاس پنجم است و با آغاز سال تحصیلی، به اصرار عمه به سرپل ذهاب رفته تا به همراه عمو و عمه و فرزندانش آنجا زندگی کند. «نیمتاج احمدی» عمه ستاره می‌گوید: «وقتی زلزله اعضای خانواده ما را از ما گرفت، بیشتر از پیش، دل نگران یکدیگر هستیم. من حتی حاضر نیستم یک لحظه ستاره را از جلو چشمانم دور کنم. او دختری بسیار آرام است و به درس خواندن علاقه زیادی دارد. امسال او را از روستای نوشیروان به سرپل ذهاب آوردم تا خودم به درس و مشقش رسیدگی کنم. همه معلم‌ها از درس و ادب او تعریف می‌کنند. ستاره باعث افتخار من است.» تنهایی ستاره با درس خواندن پر می‌شود. خانه‌ای که در ذهنش، خانه آرزوهای پدر بود بعد از زلزله به خانه آرزوهای خود او تبدیل شده بود. به حیاط خانه نگاه می‌کند و هر گوشه از آن در ذهنش برای خود زیرانداز کوچکی انداخته و مشغول درس خواندن است. او می‌گوید: «درس خواندن را بیشتر از هر کار دیگری دوست دارم. فعلاً پیش عمه و در خانه او در سرپل ذهاب زندگی می‌کنم. اما هروقت خودم را در این خانه تصور می‌کنم در حال درس خواندن هستم. می‌خواهم به دانشگاه بروم و دکتر شوم. دلم می‌خواهد باعث افتخار پدر و مادرم باشم.» کار ساخت‌وساز خانه رو به اتمام است. ستاره چند سالی باید برای رفتن به خانه آرزوها و زندگی در آن صبوری کند: «می‌خواهم دکتر شوم و به همین روستا برگردم تا به مردم روستا کمک کنم. درد پاهای عمه نیمتاج را خوب کنم و سردردهای خاله زیور را آرام کنم.» رفت‌وآمد پزشکان داوطلب در روستا و سرپل ذهاب بعد از وقوع زلزله را به خوبی در خاطر دارد. روزها و شب‌هایی که نیروهای کمکی حتی کمتر از اهالی روستا خواب و استراحت داشتند هنوز در یادش است. رویای پزشک شدن هم از همین روزها در ذهنش پر رنگ شده و حالا به هدفی مشخص در زندگی ستاره ١٠ ساله تبدیل شده است.

دوباره‌آبادی

چند ماهی بعد از زلزله اهالی روستا برای ساخت دوباره خانه‌هایشان آستین بالا زدند. از آن زمان تاکنون لودرها و بیل‌های مکانیکی و جرثقیل‌ها، مهمان هر روزه روستای نوشیروان شده‌اند. سر هر گذری تلی از سیمان و آجر و مصالح روی زمین روستا نشسته. بچه‌ها هر روز صبح از خانه‌ها و کانکس‌های خود بیرون می‌زنند و به تماشای تلاش مردان روستا برای سرپا کردن دیوار خانه‌ها می‌نشینند. صدای خالی کردن بار آهن از پشت‌تریلی به گوش می‌رسد. بچه‌های روستا تفریحشان این است که کنار گودال‌هایی که در آن آب باران جمع شده بایستند و تکه آجرهای باقی مانده از آوار خانه‌های روستا را به آب بیندازند. ستاره اما یک سالی است که از جمع کودکان روستا جدا شده و در لاک خودش فرو رفته. حالا او به تنهایی همه خانواده خودش است. باید به جای خواهر و برادرانش درس بخواند، به جای پدر و مادرش به فکر آینده‌اش باشد و نقش خودش را هم ایفا کند. نیمتاج احمدی، عمه ستاره می‌گوید: «ستاره همیشه ساکت و کم حرف بود. اما بعد از زلزله، وقتی که خانواده خود را از دست داد از قبل هم ساکت‌تر و آرام‌تر شد. بعد از یک سال، هنوز هم وقتی باران و توفان شدیدی به راه می‌افتد، ترس از زلزله به جان ما می‌نشیند. زمین لرزه هنوز هم دست از سرپل ذهاب برنداشته و بچه‌ها هنوز وحشت زلزله را از یاد نبرده‌اند. افراد زیادی از اعضای هلال‌احمر در ماه‌های اول زلزله پیش ما آمدند و به مردمی که عزیزان زیادی را در زلزله از دست داده بودند کمک کردند. ستاره روزهای اول حتی یک کلمه هم حرف نمی‌زد. هنوز هم وقتی صحبت از شب زلزله می‌شود گریه می‌کند و تا مدت‌ها حالش بد می‌شود. اینجا برای مشاوره پیش ما آمدند و با ستاره صحبت کردند تا بتواند با موقعیت جدید کنار بیاید. البته او دختر بسیار سربه زیر و حرف گوش‌کنی است. با این حال بعد از زلزله خیلی بی‌قرار بود.» خاطره روزهایی که در کنار خانواده به خوشی و تلاش می‌گذشت چیزی نیست که از ذهن او پاک شود و لحظه‌ای او را رها کند. به‌خصوص حالا که ساخت خانه آرزوها به پایان رسیده و ستاره جای خالی خواهر و برادران خود را گوشه و کنار این خانه می‌بیند. ستاره تصمیم دارد به جای مادرش، پدرش و خواهر و برادرهایی که هرگز سرپا شدن دیوارهای این خانه را ندیدند در آن زندگی کند.


جای اعضای خانواده ستاره خالی است


یکسال پیش وقتی دکتر علی اصغر پیوندی، رئیس جمعیت هلال احمر کشور، برای بازدید از مناطق زلزله زده به سرپل ذهاب آمده بود، تا به چادرهای مردم زلزله زده سر می‌زد و احوال مردم را بپرسد با دختر آرام و کوچکی روبه‌رو شد: «چه کاری انجام می‌دهی؟» صدای «ستاره» از پشت کوه‌ها می‌آمد. از زیر آواری که پدر و مادر و سه خواهر و برادرش را از او گرفته بود :«شکر خدا را می‌کنم.» شب زلزله وقتی خانواده‌اش از شب نشینی خانه عمه به روستای نوشیروان برمی‌گشت، ستاره خواسته بود تا شب را در خانه عمه بماند. خداحافظی‌شان رنگ همیشه را داشت بدون اینکه بدانند این آخرین دیدار است. ستاره در سرپل ذهاب مانده بود و بقیه اعضای خانواده به نوشیروان برگشته بودند. حالا تنها بازمانده خانواده‌ای شش نفره روبه‌روی رئیس جمعیت هلال احمر کشور و سایر مسئولان ایستاده بود و می‌گفت :«من عروسک نمی‌خواهم. حتی کانکس هم نمی‌خواهم. من خانه می‌خواهم. همان جایی که پدرم می‌خواست بسازد و در آن زندگی کنیم.» یک سال پیش بود، درست روزهای اول بعد از زلزله. دکتر پیوندی در جواب این دختر گفته بود :«حق طبیعی دختر صبور و مقاومی مانند شماست که چنین درخواستی را مطرح کنید. می‌دانم درد زیادی داری. فکر می‌کنم حتی اگر خودم جای تو بودم، آنقدر شجاعت صحبت کردن را هم نداشتم. وظیفه جمعیت هلال احمر ساخت خانه نیست اما من به شما قول می‌دهم خارج از تمام برنامه‌ها، برایت همانجایی که ملک پدری‌ات بوده خانه بسازم تا همیشه به یادشان باشی و در نهایت برای کشور یک افتخار بزرگ شوی.» حالا رویای نیمه تمام خانواده ستاره در سالگرد زلزله توسط همان کسی که قولش را به او داده بود تحویل داده شد. درست یک سال از آن روز گذشته و جای همه اعضای خانواده در آن خالی است.

  • گروه خبری : اخبار ستادی
  • کد خبر : 48571
کلمات کلیدی
مدیر سیستم
خبرنگار

مدیر سیستم

تصاویر

تنظیمات قالب