گزارشی از مناطق سیلزده استان گلستان در آغاز سال ۱۳۹۸
نهم فروردین ۱۳۹۷ است. معصومه میگوید: دیروز تولدش بوده، تولد سوت و کوری که هیچ کس یادش نبود، تازه ۲۲ ساله شده اما فکر میکند ۹۰ ساله است. همانقدر خسته و کسل و بیحوصله. اینجا کمپ اصلی سیلزدههای گلستان است، در محل نمایشگاه بینالمللی شهر گرگان، در کیلومتر پنج جادهی گرگان به آققلا.
مریم لطفی: هوا آفتابی است و حتی پهلو میزند به گرمی، خبری از باران سیلآسای روزهای گذشته نیست، انگار نه انگار که آسمان پاره شده بود و در کمتر از دو روز ۲۰۰ میلیمتر باریده بود؛ به اندازهی متوسط بارش یکسالهی شهر سیل ۷۰ درصد شهر را گرفته بود و البته یکباره ۱۰۰ میلیارد تومان خسارت به بار آورده بود.
۱. جدی نمیگرفتیم سیل بیاید!
خیلیها نشستهاند بیرون کمپ، شانه به شانهی آفتاب دادهاند و گپ میزنند، برای اینکه بگذرد. میگویند هیچ جا خانهی خود آدم نمیشود، میگویند اینجا ثانیهها سنگین میشوند و کِش میآیند. داخل کمپ پر است از آدم، پر است از چادر، چادرهای صورتی و سفید و نارنجی هلال احمر، صف بسته در کنار هم که حدود چهار هزار آدم را دربرگرفتهاند. تا چشم کار میکند چادر است و باریکه راههایی که آنها را به هم میرساند.
محمد ۴۲ ساله است. نشسته بیرون چادر و جماعت تازهواردی را که ماییم، تماشا میکند. کارگر است، اگر کاری باشد، حالا حالاها که دیگر خبری از کار نیست. به «سازندگی» میگوید: «اون روز که سیل اومد، من رفته بودم طرفهای حکیمآباد، شنیدم که میگن داره سیل میاد. اولش فکر میکردم شوخی میکنن! سوار موتور شدم و به چهارراه پمپ بنزین آققلا رسیدم. خانم چی بگم؟ در عرض پنج دقیقه دیدم آب شهر رو گرفته. به والله پنج دقیقه بیشتر نشد. یک دفعه همه چیز رفت زیر آب! خونهی ما دو طبقه بود، تا وسطهای پلهها رفت زیر آب. دو روز طبقهی بالا موندیم بعد دیدیم آب داره زیاد میشه، ترسیدیم. یکی از همسایهها کمک کرد قایق آورد و از خونه درومدیم و بعد با تراکتور اومدیم اینجا. بعضیا میگن سیل که تموم بشه شاید یه وامی بهمون بدن، ولی ما مطمئن نیستیم».
همسرش از کنج چادر میآید جلو، میپرد وسط حرفش: «برای عروسی برادرم یه سری وسیله خریده بودیم، اونا هم از بین رفت». محمد سر تکان میدهد: «گفته بودن بارون شدیدی میاد و ممکنه سیل راه بیفته، اما ما باور نکردیم. چون چند روز بود همین حرفها رو میزدن، هی میگفتن امروز میاد، فردا میاد، اما اتفاق خاصی نمیافتاد. برای همینم ما جدی نگرفتیم. اما در عرض چند دقیقه دیدیم که سیل اومد و آب کل خونه رو گرفت». کلافه است، خسته و پریشان است، نمیداند کی خانهاش دوباره شبیه خانه میشود و دست زن و دو بچهاش را میگیرد و برمیگردند سر زندگیشان. میگوید: «الان یه هفتهس توی کمپیم. کسی جواب درستی به ما نمیده، بعضیا میگن تا چهل روز باید اینجا بمونیم، بعضیا هم میگن هنوز مشخص نیست. از روی اجباره که اینجا نشستم. هر روز از شهر خبر میگیرم، صبح میگفتن دوباره آب ۳۰ سانت بالا اومده».
مرد دیگری سر میرسد، به سختی فارسی حرف میزند. اسمش رضاست، دو دختر دارد، یک و نیم ساله و ۵ ساله. به «سازندگی» میگوید: «من اهل روستای تازهآبادم، توی آققلا. روستای ما و چند روستای دیگه کنار سده، همون موقع که آب سد لبریز شد، اومد به سمت روستا، البته آب از صبح پیش روی کرده بود و دم غروب دیگه کل روستا رو دوره کرده بود. خیلی از خونهها از بین رفتن».
مردم توی کمپ هنوز در ناباوریاند، کسی این جمله را که «سیل میآید» جدی نگرفته است. رضا میگوید: «وقتی که آب میخواست بیاد بالا، جدی نمیگرفتیم که سیل بیاد چون سال ۷۱ هم همین اتفاق افتاده بود، توی همین منطقه، اما اصلا شبیه امسال نبود. سیل امسال واقعا خطرناک بود، آب از دو طرف اومد سمت روستا و منم اگه فقط ده دقیقه بیشتر میموندم مطمئنم که نمیتونستم زن و بچهم رو نجات بدم، چون خونهی ما دقیقا توی قلب روستاست. الان یه هفتهست که اینجاییم، تو گرگان هیچ آشنا و قوم و خویشی نداریم که بریم پیششون، از هلال احمر و دولت خواهش میکنم تعداد آدمای توی کمپ رو کمتر کنن تا تکلیف ما معلوم بشه. زندگی توی این شلوغی خیلی سخته، سروصدا خیلی زیاده».
مرد راست میگوید، سروصدا زیاد است، ازدحام است، گرم است. فقط به بچهها خوش میگذرد، از این چادر به آن چادر میدوند و تا دلشان بخواهد همبازی دارند، میگویند دوست نداریم برگردیم خانه اما مادرهایشان برای بازگشت لحظهشماری میکنند. لیلا به «سازندگی» میگوید: «ممنونیم از اینکه ما رو نجات دادن، اما بالاخره سخته، امکاناتمون کمه، دستای منو نگاه کن...» کف دستهای جوانش پر است از پوستههای سفید و زبر. میگوید: «دستام به پتوهای اینجا حساسیت داره، دو شبه پتوها رو بالا نمیکنم، فقط بالا میکنم روی بچهها، لباس زیر و وسایل بهداشتی میخوام، روم نمیشه هی برم بگم، خجالت میکشم، زنای دیگه هم مثل من».
اینجا همه شبیه هم هستند، هر کسی فقط جانش را برداشته و فرار کرده است. هیچ کس باورش نمیشده که سیل بیاید، هیچکس نمیدانسته که سیل اینقدر وحشی است، اینقدر زورش زیاد است، همه فکر میکردند کمی آب سرریز میشود و بعد راهش را میکشد و میرود، اما دیدهاند که نه، آب آمده اما نرفته است، میگویند انگار این آب حالاحالاها رفتنی نیست.
۲. رودخانه به خیابان وصل شده!
آسمان به زمین رسیده و رودخانه به خیابانهای شهر وصل شده و تا چشم کار میکند، آب است که در خیابانها و کوچهها جولان میدهد. شهر خلوت است، آدمها تا زانو توی آبند، بهسختی میشود تردد کرد؛ آن هم فقط با تراکتور و قایق. آب راکد و مرده جا خوش کرده در بیش از ۳۰ درصد شهر و تکان نمیخورد. همین همه را عصبانی کرده است، در یک دبستان باز است، تا کمر فرو رفته در آب، مغازهها بسته، کاسبها پریشاناند، شهر سوت و کور است. اینجا آققلاست، شهری که بعد از سیل خیلیها برای اولین بار تازه اسمش را شنیدهاند.
عبدالله نقشهکش ساختمان است، آمده به دفترش توی محلهی عیدگاه سر بزند. به «سازندگی» میگوید: «چند روز قبل سیل فرماندار گفته بود نگران نباشین، اگر هم سیل بیاد ما آب رو میفرستیم تو مزارع، نمیذاریم بیاد تو شهر، ما هم دلجمع شدیم، گفتیم خب وقتی یه ارگان دولتی این رو میگه دیگه جای نگرانی نیست. اما حالا همه چیزمون از بین رفته. کامپیوتر و نقشههایی که ۱۵ سال براشون زحمت کشیده بودم همه رفت. کتابهای محاسباتم همه رفت، بهخدا راست میگم. کلی از سندهای مردم تو دفترم بود، الان درآوردمشون همه خیس شدن و جوهر پس دادن، دیگه نمیشه خوندشون. جواب مردم رو چی بدم؟».
توی خیابان زنها کمترند، یا رفتهاند کمپ یا جرئت بیرون آمدن از خانهها را ندارند و از بالای ایوانها شهر خیس را نگاه میکنند و برای ما دست تکان میدهند. اما بچهها چشمهایشان برق میزند، هیجان آب توی خیابان را دارند و برای درک مفهوم سیلزدگی زیادی کوچکاند. گاه به گاه توی خیابانهای آبگرفته میدوند و توی آب گلآلود میافتند و میخندند و میترسند و بلند میشوند. پدرهایشان سرشان داد میکشند. احمد به «سازندگی» میگوید: «حق ما این همه بیمهری نبود، هر وقت هر مشکلی هم باشه یه نفر از اهل تسنن هیچ وقت نمیره علیه دولت شعار بده، اون وقت اینه مزد اهل سنت که رئیسجمهور هفت روز بعد از سیل میاد بازدید؟ مردم ما اینقدر مظلومن. ما قبلا هم سیل دیده بودیم، اما این دیگه فاجعهست. کجای دنیا سیل میاد و ۹ روز یک و نیم متر آب توی خیابون میمونه. همین روزاست که پی خونهها از بین بره و یکی یکی نشست کنن. این همه سد زدن و آخرش همین سدها ما رو بیچاره کردن. کی باید جوابگو باشه؟»
کسی جوابی برای خروج آب ندارد، اما نیروهای امدادی، از هلال احمر و سپاه و ارتش و بسیج گرفته تا نیروهای داوطلب مردمی حتی از کرمانشاه زلزلهزده برای کمک آمدهاند. در یکی از خیابانها نانوایی صحرایی نیروی یگان ویژه در کانتینر بزرگی برپا شده و به مردم گرفتار در آب نان میدهد، صلواتی.
۳. گمیشان در محاصره آب
دهم سال نوست و چهار روز است که آب از سیلبندی که مردم گمیشان با هزار امید ساخته بودند، گذشته و به خیابانهای شهر رسیده است. انگار که زور سیل بیشتر است از سیلبند، از امیدواری مردم.
هیچ راه زمینی به گمیشان باز نیست و تردد فقط با بالگرد ممکن است. مردم در محاصرهی آبیاند اما زندگی همچنان جریان دارد. درختها شکوفه داده و دخترهای جوان رو پوشانده و روی بام خانهها نشستهاند. جلوی تمام درها کیسههای شن و ماسه است، کیسههایی که البته حریف سیل نشدند و آب از همهی آنها گذشته است. با انفجار خط آهن آققلا به گلستان، آبهای روان پیشروی کرده و حالا به گمیشان رسیده است، به چشم میشود دید که سیل دارد خیابان به خیابان راه باز میکند و شهر را فتح میکند و پیش میرود. برخلاف آققلا بیشتر مردم گمیشان توی خانههایشان هستند. خانههایی که تا کمر در آب نشستهاند.
یکی از محلیها میگوید: «این وضع که نمیشود، دیروز رفتیم جلوی فرمانداری و دعوا کردیم. اما هیچ افاقه نکرد، آب هر روز بیشتر میشود». نیروهای هلال احمر از مصلی شهر گمیشان که حالا چهارمین انبار آنها در این شهر است، آمدهاند و برای مردم آذوقه آوردهاند. امدادگرهایی که میگویند ده شب است فقط دو ساعت خوابیدهاند، ۱۲ روز است که حتی یک شب هم به خانه نرفتهاند و حالا با تراکتور کوچه به کوچه پیش میروند و به مردم نان و برنج و روغن میدهند. یکی از آنها تشکر میکند و یکی هم دق و دلی آب راکد را سرشان خالی میکند که تا الان کجا بودند؟!
زنی تا زانو توی آب جلوی یکی از درها ایستاده است، تراکتور ما را که میبیند میآید جلو. اسمش مریم است، ۴۴ ساله. به «سازندگی» میگوید: «چهار روزه آب رسیده و هنوز هیچ کس نیومده فکری به حال ما بکنه. ما از سر کوچه جلوی آب رو گرفته بودیم که توی کوچه نیاد، اما پریشب یکی از همسایههای اول کوچه با اینکه خونش دو طبقهست، برای اینکه نذاره آب توی خونش بره، راه آب رو باز کرد. ما خواب بودیم، ساعت دوازده و نیم، یک بود که بیدار شدیم و دیدیم آب خونه رو برداشته! دختر من حاملهست. وضع خوبی نداره، فرستادمش خونهی مادربزرگش، خونشون چنتا خیابون اون طرفتره، آب به اونجا هم رسیده اما خونهی اونا دوطبقهست، اونجا باشه خیالم راحتتره. چند روز قبل به ما گفته بودن تخلیه کنید، اما کجا بریم؟ جایی رو نداریم». ترکمنهای گمیشان میگویند روزی ۳۰ سانت آب بالا میآید و هنوز فکری به حالش نشده است.