logo

چهارشنبه 07 مرداد 1405

اقتصاد مقاومتی در سایه وحدت ملّی و امنیّت ملّی flag
  • تاریخ انتشار : 1405/03/31 - 10:40
  • تعداد بازدید : 2
  • تعداد بازدیدکننده : 2
  • زمان مطالعه : 6 دقیقه

تاسیان منجیل و رودبار؛ بازخوانی امدادرسانی در شبی که شمال ایران زیر آوار رفت

۳۶ سال از زلزله مهیب رودبار و منجیل می‌گذرد؛ فاجعه‌ای که بامداد ۳۱ خرداد ۱۳۶۹ با قدرت ۷.۳ ریشتر شمال کشور را لرزاند و ده‌ها هزار کشته و صدها هزار بی‌خانمان برجا گذاشت. در سالروز آن شب تلخ، مرور روایت امدادگران و بازماندگان، نه فقط بازخوانی یک خاطره جمعی، بلکه یادآوری روزهایی است که امدادرسانی با کمترین امکانات، در سخت‌ترین شرایط و تنها با تکیه بر همت نیروهای داوطلب و مردمی انجام می‌شد.

به گزارش پایگاه اطلاع‌رسانی جمعیت هلال‌احمر؛ خاطره مشترک بسیاری از ایرانی‌ها از شب زلزله رودبار و منجیل، با یک تصویر گره خورده است؛ شبی که خیلی‌ها پای تلویزیون نشسته بودند و مسابقه فوتبال برزیل و اسکاتلند را تماشا می‌کردند. اما همان لحظه، در گیلان، زنجان و شهرها و روستاهای اطراف منجیل، رودبار و طارم، زمین به لرزه درآمد و یکی از تلخ‌ترین فجایع طبیعی تاریخ معاصر ایران رقم خورد. زلزله‌ای به بزرگی ۷.۳ ریشتر، حدود ۴۰ هزار نفر را به کام مرگ برد و نزدیک به ۵۰۰ هزار نفر را بی‌خانمان کرد. کسانی که بیدار بودند، شاید فرصت فرار پیدا کردند؛ اما بسیاری دیگر در خوابی ماندند که دیگر بیداری نداشت.


حالا ۳۶ سال از آن شب گذشته است؛ از بامداد ۳۱ خرداد ۱۳۶۹. اما روایت آنچه بر رودبار و منجیل گذشت، هنوز هم تازه است؛ روایتی از ویرانی، اشک، از دست دادن و در عین حال، از ایثار، امدادرسانی و نجات.


حتی فرصت غذا خوردن هم نداشتیم


رمضانعلی ولی‌پور آن زمان ۴۰ ساله بود و مسئولیت شعبه شهرستان نور را بر عهده داشت. او هنوز صحنه‌های زلزله را به‌وضوح به خاطر دارد. می‌گوید با اینکه زلزله دقایقی بعد از نیمه‌شب رخ داد، حدود ساعت ۴ صبح همراه تیم خود به سمت فرودگاه رشت حرکت کردند تا با بالگرد خود را به منطقه حادثه برسانند.


ولی‌پور که پیش از آن دوره‌های کمک‌های اولیه را در جمعیت شیر و خورشید گذرانده و تجربه فعالیت در بیمارستان، اورژانس و دوران جنگ تحمیلی را هم داشت، می‌گوید هرگز با چنین صحنه‌ای روبه‌رو نشده بود. شدت زلزله به حدی بود که از برخی روستاهای واقع در دهانه کوه یا دره، تقریباً هیچ اثری باقی نمانده بود. بسیاری از مردم جان باخته بودند و شمار زیادی نیز مجروح زیر آوار یا در میان خرابه‌ها رها شده بودند.


او و گروهی از داوطلبان، که به گفته خودش بسیاری از آنان معلمان داوطلب بودند، بلافاصله کار امدادرسانی را آغاز کردند؛ از پانسمان و بانداژ مجروحان گرفته تا انتقال مصدومان و کمک به اسکان آسیب‌دیدگان. ولی‌پور می‌گوید حجم حادثه و تعداد مجروحان آن‌قدر زیاد بود که برخی از نیروهای داوطلب حتی فرصت غذا خوردن هم نداشتند.


او روایت می‌کند: «شدت کار به قدری زیاد بود که بعضی از داوطلبان، دو روز تمام متوجه گرسنگی خودشان نشده بودند. وقتی بعد از دو روز برایشان غذا می‌بردم، تازه یادشان می‌افتاد که چیزی نخورده‌اند.»


به گفته ولی‌پور، امدادرسانی و رسیدگی به زلزله‌زدگان رودبار و منجیل برای او و تیم‌های امدادی حدود یک ماه ادامه داشت؛ تا زمانی که شرایط منطقه به تدریج از وضعیت بحرانی اولیه خارج شد و تعداد مجروحان و نیازهای فوری کاهش یافت.


سه ساعت زیر آوار؛ روایت نوجوانی از نجات و فقدان


محسن یحیایی سرخنی، از اهالی رودبار، خودش یکی از بازماندگان آن شب است؛ کسی که زلزله را نه از دریچه امدادرسانی، بلکه از زیر آوار تجربه کرده است. او می‌گوید آن شب، زمانی که بازی فوتبال جام جهانی به نیمه رسیده بود، همراه مادر، خواهر و برادرش آماده خواب می‌شدند و رختخواب‌هایشان را در حیاط انداخته بودند. مادربزرگ اما در اتاق کوچکی داخل خانه خوابیده بود.


دقایقی از نیمه‌شب گذشته بود که زلزله آغاز شد. محسن، مادر، خواهر و برادرش زیر آوار ماندند. مادر، خواهر و برادرش چون به در خروجی نزدیک‌تر بودند، زودتر از زیر آوار بیرون آمدند، اما محسن حدود سه تا چهار ساعت تلاش کرد تا راهی برای نجات خودش پیدا کند. او آرام‌آرام خاک و آوار را کنار می‌زد و از آنجا که بخشی از ایوان خانه مانند یک حائل مانع ریزش کامل شده بود، توانست مسیر خروجی برای خود باز کند.


وقتی بالاخره از زیر آوار بیرون آمد، مادر، خواهر و برادرش منتظرش بودند؛ اما خبری از مادربزرگ نبود. محسن می‌گوید صدای آرام مادربزرگ را می‌شنید و با عجله آوار را کنار می‌زد تا او را نجات دهد، اما هرچه بیشتر تلاش می‌کرد، کمتر نتیجه می‌گرفت. صدای پیرزن آرام‌آرام ضعیف‌تر شد و در نهایت دیگر شنیده نشد.


محسن با چشمانی اشک‌آلود به اطراف نگاه کرد. هوا روشن شده بود و آفتاب تازه بالا آمده بود. آنجا بود که او و دیگر اهالی رودبار تازه فهمیدند چه بر سر شهرشان آمده است؛ شهری که حالا زیر تلی از خاک و آوار دفن شده بود و مردمش، پیکر عزیزان‌شان را روی زمین گذاشته بودند و عزاداری می‌کردند.


نجات همسایه‌ها با دست خالی


اما محسن فرصت زیادی برای سوگواری نداشت. 


او کمک‌های اولیه می‌دانست و داوطلب جمعیت هلال‌احمر بود. خودش را جمع‌وجور کرد و همراه یکی از دوستانش برای کمک به مردم راه افتاد.


اول از همه به سراغ خانه مادربزرگ دیگرش رفت. وقتی مطمئن شد او و خواهرش سالم هستند، با خیالی آسوده‌تر راهی کمک به دیگران شد. یکی از نخستین صحنه‌هایی که با آن روبه‌رو شد، نوجوانی بود که هر دو پایش زیر آهن گرفتار شده بود. محسن و دوستش به کمک او رفتند، اما کار آسانی نبود؛ هر چند ثانیه یک‌بار پس‌لرزه می‌آمد و عملیات نجات را دشوارتر می‌کرد.


با این حال، در همان فرصت‌های کوتاه میان لرزش‌ها، پتو را زیر پاهای پسر گذاشتند و با احتیاط یکی از پاهایش را آزاد کردند تا بتوانند پای دیگر را هم بیرون بکشند. آن‌ها موفق شدند نوجوان همسایه را نجات دهند و بعد سراغ دیگر خانه‌ها و مجروحان رفتند.


محسن از نجات پسر دیگری هم خاطره‌ای دارد؛ پسری که خانواده‌اش تصور می‌کردند جان باخته است. او می‌گوید: «علائم حیاتی‌اش را بررسی کردم و دیدم نبض خیلی ضعیفی دارد. چند بار به او تنفس دادم و کم‌کم برگشت. زنده ماند.» محسن می‌گوید هنوز هم مادر آن پسر هر بار او را می‌بیند، از نجات فرزندش تشکر می‌کند.


زلزله‌ای که امدادرسانی در آن از همه سخت‌تر بود


محسن یحیایی سرخنی بعدها به جمعیت هلال‌احمر پیوست و به‌عنوان مسئول پشتیبانی در حوادث مختلفی از جمله زلزله‌های کرمانشاه، بم و اردبیل و نیز سیل‌های متعدد حضور داشت. اما با وجود همه این تجربه‌ها، می‌گوید زلزله رودبار و منجیل برای او سخت‌ترین حادثه‌ای بوده که دیده است.


او مهم‌ترین تفاوت زلزله رودبار با حوادث بعدی را کمبود شدید امکانات و تجهیزات می‌داند. به گفته او، تا پیش از رسیدن نیروهای امدادی، مردم و داوطلبان با دست خالی آواربرداری می‌کردند. نه موتور برق در دسترس بود، نه تجهیزات ارتباطی، نه سگ‌های زنده‌یاب و نه امکانات پیشرفته امداد و نجاتی که امروز در عملیات‌ها به کار گرفته می‌شود.


محسن می‌گوید: «در آن روزها حتی انتقال مجروحان هم به سختی انجام می‌شد. مسیرها کوهستانی و صعب‌العبور بود و خودروهایی که برای جابه‌جایی مصدومان استفاده می‌شد، عمدتاً پاترول‌های قدیمی‌بودند که نقش آمبولانس را بازی می‌کردند.»


به گفته او، همین کمبودها باعث می‌شد امدادرسانی در رودبار و منجیل به مراتب دشوارتر از بسیاری از زلزله‌های بعدی باشد. با این حال، همان تجربه تلخ، برای بسیاری از امدادگران و داوطلبان، به مدرسه‌ای بزرگ برای خدمت در حوادث بعدی تبدیل شد.


روایتی از فقدان و ایثار


زلزله رودبار و منجیل، فقط یک حادثه طبیعی نبود؛ زخمی عمیق بر حافظه جمعی ایرانیان بود. زخمی‌که هنوز هم پس از ۳۶ سال، با مرور روایت بازماندگان و امدادگرانش تازه می‌شود. روایت آن شب، روایتی از فقدان‌های بزرگ، خانه‌هایی که در چند ثانیه فروریختند، خانواده‌هایی که از هم پاشیدند و شهری که در یک شب، چهره‌اش تغییر کرد.


اما در دل همین ویرانی، روایت دیگری هم شکل گرفت؛ روایت مردمی‌که با دست خالی به دل آوار زدند، امدادگرانی که بی‌وقفه کار کردند، داوطلبانی که گرسنگی و خستگی را فراموش کردند و جوانانی که در میان سوگ شخصی، برای نجات دیگران برخاستند. شاید همین روایت دوم است که هنوز بعد از گذشت سه دهه، زلزله رودبار و منجیل را فقط به‌عنوان یک فاجعه به یاد نمی‌آورد؛ بلکه آن را به عنوان یکی از مهم‌ترین صحنه‌های ایثار و همدلی در حافظه امدادی کشور ثبت کرده است./ لیلا شوقی

  • گروه خبری : اخبار بدون گروه خبری
  • کد خبر : 196051
کلمات کلیدی
مدیر سیستم
خبرنگار

مدیر سیستم

تصاویر

2026062110431660832768451
تنظیمات قالب