روایت؛ فداکاری بیبدیل نیروهای هلالاحمر در این روزهای بحرانی
در دل هیاهو و غبار جنگ، آنجا که بوی باروت با عطر خون آمیخته، و سایه حملات بر سر شهرها سنگینی میکند، فرشتگانی سرخ و سفیدپوش، بیهراس و خستگیناپذیر، گام برمیدارند.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ در دل هیاهو و غبار جنگ، آنجا که بوی باروت با عطر خون آمیخته، و سایه حملات بر سر شهرها سنگینی میکند، فرشتگانی سرخ و سفیدپوش، بیهراس و خستگیناپذیر، گام برمیدارند. آنها امدادگران هلال احمرند؛ قهرمانانی بیادعا که در اوج بیقراریها، آرامش میبخشند و در کوران درد، مرهم مینهند. دستهایشان، سرشار از یاری و توانمندی است. نه از شعار و نه از هیاهو، که از اعماق وجودشان، ندای انسانیت سر میدهند. در هر گوشه از این خاک زخمخورده، آنها حاضرند. اولین نفراتی که میرسند، آخرین نفراتی که میروند. در میان ساختمانی ویران، زیر آوارها، زندگیهایی که به یک تار مو بند است، ناگهان، چهرههای خسته اما مصممشان ظاهر میشود. با دقت و وسواس، به دنبال نشانهای از حیات میگردند. هر ذره خاکی که کنار میرود، امید تازهای را در دلها زنده میکند. به دنبال یک دست کوچک، یک صدای ضعیف، و یک معجزه میگردند. این صحنهها، تنها یکی از هزاران روایت قهرمانی امدادگران است. آنها فقط جسمها را نجات نمیدهند، بلکه روحها را نیز التیام میبخشند. با یک لیوان آب، یک پتوی گرم، یا حتی یک کلام محبتآمیز، دردهای بیشمار را تسکین میدهند. در نقاط پرخطر، و در هر نقطهای که نیاز باشد، حضور دارند. نه به دنبال شهرتاند و نه به انتظار پاداش، تنها رضایت خداوند و آرامش همنوعانشان، پاداش زحمات بیدریغ آنهاست. در این روزهای سخت جدال نابرابر، هلال احمر نه تنها یک سازمان، بلکه نمادی از مقاومت، امید و انسانیت است. امدادگرانش، سربازان گمنامی هستند که با از خودگذشتگی و ایثار، درسهای بزرگی به ما میدهند. آنها به ما یادآوری میکنند که حتی در تاریکترین لحظات، نور امید هرگز خاموش نمیشود.
عشق به نجات
در میان غبار و هیاهوی بزرگترین بحران اخیر کشور، جایی که هر نفس با دلهره و هر قدم با احتیاط برداشته میشود، مردانی هستند که با عزمی راسخ و قلبی سرشار از عشق به همنوع، خود را وقف نجات میکنند. پویا آزادانیپور، امدادگر جمعیت هلال احمر استان تهران، یکی از همین ستارههای درخشان در آسمان انسانیت است. او که چهارده سال داوطلبانه در این مسیر گام برداشته و سه سال است که به استخدام جمعیت درآمده، حالا با نشان “ایثار” بر سینه، بیوقفه و بیخواب، چهار روز تمام را در دل بحران به خدمترسانی مشغول است.
پویا، در گفتوگویی”، با چشمان گواهی دهنده بر سختیها و صحنههای تلخ، از عمق این فاجعه میگوید: «این بحران، جزو حوادث سخت و سنگین است که تبعات و آسیبهای زیادی دارد. چهار روز است که ما در مناطق مختلف، لحظهای آرام نداریم و اجساد زیادی را از زیر آوار خارج کردهایم. در برخی مناطق، شدت حادثه آنقدر بالاست که تنها کار آواربرداری ممکن است یک هفته تا ده روز به طول انجامد.»
او به تفاوت این بحران با حوادث دیگر اشاره میکند: «ما در زمان جنگ نبودیم که با این نوع حوادث آشنا باشیم. حالا از نزدیک شاهد هستیم و گاهی تحملش واقعاً سخت میشود. این اتفاق، ناجوانمردانه است. ما خانوادهها، کودکان و عزیزان بیشماری را از دست دادهایم. این احساسات برای ما عجیب، سخت و طاقتفرساست. این مسائل برایمان بسیار دردناک است.»
پویا که در بحرانهای طبیعی متعددی حضور داشته، ادامه میدهد: «ما در حوادث طبیعی زیادی شرکت کردهایم؛ همه آنها تلخ بودند و صحنههای دردناک بسیاری دیدیم. ولی در چنین بحرانی، جنبههای غیرمنتظره و ناجوانمردانه آن بیشتر آزارمان میدهد. اینکه با یک انفجار، چندین خانواده از بین برود… ما هم اذیت میشویم، اما تحمل میکنیم تا حداقل تسکین و آرامشی برای خانوادههای داغدیده باشیم.»
او، از خستگی بیحد و اندازهاش میگوید: «در این چهار روز، حتی پنج ساعت هم نخوابیدهام. اما عشق به نجات و مردم است که به من انرژی میدهد. یکی از دوستانم میگفت: “شما طنابی هستید که از سمت خدا آویزان شدهاید و دست خدا هستید روی زمین تا بتوانید نجات دهید.”»
دغدغههای شخصی نیز در این میان جای خود را دارد. پویا با دلی پر از نگرانی، از خانوادهاش که در کرمانشاه زندگی میکنند، میگوید: «هم من اضطراب و استرس زیادی برای آنها دارم و هم آنها برای من استرس دارند. ولی استرس آنها بیشتر است و تحمل چنین دلنگرانی برایشان سخت است. اما آنها میدانند که من عاشق کارم هستم و سالهاست که در بحرانها سعی میکنم مردم را تنها نگذارم. برای همین، در شرایط سخت، هم من و هم خانوادهام چنین وضعیتی را تحمل میکنیم تا به هموطنانمان کمکی کرده باشیم.»
او با جملهای تکاندهنده، نقش خانوادهاش را در این ایثار برجسته میکند: «در واقع فقط من نیستم که خدمت میکنم؛ خانواده من هم با تحمل چنین وضعیتی، در حال خدمتگزاری به مردم در دل بحران هستند.»
پویا آزادانیپور، با عزم راسخ، سخنش را به پایان میبرد: «من تا آخرین لحظه در کنار مردم میمانم و در کنار همرزمان خودم، دست یاری به سوی مردم مظلوم وطنم دراز کردهام.» این کلمات، عهد و پیمانی است که این امدادگر فداکار با خود و مردم بسته است؛ عهدی که ریشههایش در عشق به نجات و انسانیت جوانه زده و در دل سختترین بحرانها، به بار مینشیند.
فداکاری در قلب بحران
در قلب بحران، آنجا که نفسها در سینه حبس میشود و هر لحظه با بیم و امید گره میخورد، قهرمانانی هستند که بیمحابا دل به خطر میزنند. مهدی حبیبی، مردی 44 ساله با تجربهای طولانی در جمعیت هلال احمر، یکی از همین قهرمانان گمنام است. او که معاون امدادونجات جمعیت هلال احمر شمیرانات است، از همان دقایق اولیه فاجعه، بیدرنگ خود را به صحنه رساند و خدمترسانی بیوقفهاش را آغاز کرد. روایت مهدی، روایت یک زندگی است که در میان آوار و امید، معنا مییابد؛ زندگیای که وقف خدمت به انسانیت شده است.
مهدی با چهرهای که حکایت از خستگی اما ارادهای پولادین دارد، در گفتگو با خبرنگار ما اینگونه روایت میکند: «از همان روز اول که تیمهای عملیاتی فراخوان شدند و تقسیمبندی صورت گرفت، ما در صحنه حاضر شدیم و تا همین لحظه در حال آواربرداری و یافتن پیکرها هستیم.» او به اهمیت آموزشهای روانشناختی در هلال احمر اشاره میکند: «دوستانی که در هلال احمر دوره میبینند، آموزشهای حمایت روانی در بلایا و مقابله با استرس را نیز فرامیگیرند. درست است که این استرس کاملاً متفاوت است؛ هر لحظه امکان یک اتفاق جدید و غیرقابل پیشبینی وجود دارد، اما افرادی که قلبی و دلی در این حیطه فعالیت میکنند، از توانمندی بالایی برخوردارند و میتوانند خود را با محیط وفق دهند.»
اما این توانمندی به معنای نبود بار روانی نیست. مهدی با صدایی خسته ادامه میدهد: «البته که بار روانی دارد. مثلاً خودم دو شب است که اصلاً نخوابیدهام. این خودش آسیبزاست، اما با مدیریت خوبی که انجام میشود، نتایج و پیشرفت در روند کارها بسیار خوب بوده است. همکاری ارگانها و سازمانها با ما نیز عالی بوده و فعلاً مشکل خاصی در روند انجام خدمت رسانیها، برایمان پیش نیامده است.»
سختی این کار تنها در خستگی جسمی نیست، بلکه در صحنههای دردناکی است که بر روح و روان امدادگران اثر میگذارد. مهدی از یکی از این صحنههای فراموشنشدنی میگوید: «خانوادهای چهار نفره بود؛ روز اول پیکر پسر 18 ساله را خارج کردیم. فردای آن روز، یک نوزاد هفتماهه و یک دختربچه هفتساله را کنار مادرشان، از زیر آوار بیرون کشیدیم. صحنه دردناکی بود که مرا بسیار آزرده کرد و در ذهنم باقی ماند.»
او به پیامدهای روانی این تجربیات تلخ اشاره میکند: «آسیبی که با مشاهده چنین رویدادهای تلخی برای ما نجاتگر و امدادگر رخ میدهد، تبعات و آسیبهای روانی ایجاد میکند. اختلالی شبیه PTSD، که رویداد در ذهن تکرار میشود. اگر شرایطی ایجاد شود که بتوانیم در فواصل مختلف از طریق گفتگو، همین صحنهها را مطرح کنیم و این نقاط آسیبزا را بازگو کنیم، تخلیه روانی صورت میگیرد.»
مهدی به اهمیت حمایت از امدادگران تأکید میکند: «دوستان باید در چنین شرایطی، موقعیتی داشته باشند که بتوانند با خانوادههایشان در ارتباط باشند و به آنها سر بزنند. شیفتبندی خوب نیز میزان آسیب را کاهش میدهد. ما تا آخر در کنار مردم هستیم.»
او از فداکاری شخصی خود و همکارانش میگوید: «من تا همین لحظه که چهار روز از حادثه میگذرد، فقط یک ساعت توانستم به خانه بروم و وسایلم را بردارم، وگرنه در این شرایط چهار روز است که همسر و فرزندم را ندیدهام. طبیعی است که خانواده من هم نگران میشوند، ولی ما راهی را انتخاب کردهایم که خدمت به مردم است.»
مهدی حبیبی با افتخار به گذشتهاش در هلال احمر نگاه میکند: «بیش از 15 سال است که با جمعیت هلال احمر فعالیت میکنم و افتخار این را دارم که لباس سرخ و سفید را بر تن دارم و به مردمی خدمت میکنم که با دیدن ما آرامش پیدا میکنند.»
امدادگر صحنههای جنگ از دقایق پر استرس نجات در میان آوار و آتش میگوید
روایتی از ایثار و قهرمانی در دل بحران
در دل آوار و شعلههای آتش، آنجا که امید به تاریکی میگرایید، مردانی از جنس ایثار، جان به کف گرفتند تا معجزه نجات را به چشم بیاورند. امیر مومنی، رئیس هیات نجات غریق و غواصی رشت و عضو تیم واکنش سریع گیلان، یکی از همین قهرمانان گمنام است؛ کسی که از ۱۲ سالگی زندگیاش را وقف هلال احمر کرده و در هر بحرانی، از زلزله بم و کرمانشاه تا نجات دهها نفر از دل امواج، حضوری پررنگ داشته است. این بار، او روایتی تکاندهنده از چند روز پر التهاب در تهران دارد؛ داستانی از نبردی نفسگیر با آوار و زمان، جایی که هر ثانیه میتوانست به قیمت جانها تمام شود و در این میان، صدای یک امدادگر، معجزه شد. امیر مومنی، از جمله قهرمانانی است که در لحظات بحرانی، جان خود را به خطر میاندازند تا مرهمیبر زخمهای مردم باشد. این بار، روایت او از حضورش در صحنه یکی از سختترین و حساسترین ماموریتهایش در تهران است.
لحظههای آغازین بحران
امیر مومنی با صدایی پر از حس مسئولیت و تعهد میگوید: «از همان دقایق اولیه، به سرعت از رشت به سمت تهران اعزام شدیم. یک تیم ۱۱ نفره واکنش سریع به همراه یک تیم آنست (سگهای زندهیاب) و دو خودروی سواری مجهز به تجهیزات کامل، به تهران رسیدیم.” او به سرعت عمل و آمادگی بالای تیمش اشاره میکند و میافزاید که کمیبعد، تیم دوم نیز به آنها ملحق شد و تعدادشان به ۴۰ نفر رسید. این سرعت عمل نشاندهنده اهمیت زمان در عملیاتهای نجات و تعهد بالای نیروهای امدادی است.»
معجزه نجات
مومنی با هیجانی خاص، به لحظهای فراموشنشدنی اشاره میکند: «از روز اول که موشک را زدند، خیلی زود خود را به تهران رساندیم.» این جمله، گویای اوج رشادت و مهارت تیم اوست. او توضیح میدهد که چگونه با کمک تیم آنست، عملیات آواربرداری را در ساختمانی فروریخته در تهران، آغاز کردند و علاوه بر نجات جانها، پیکرهای شهدا را نیز با احترام از داخل ساختمان خارج کردند. تیم او چهار شبانهروز بیوقفه در مناطق ۱۹ و ۲۰ و منطقه ۲ تهران مشغول فعالیت بود. مومنی تاکید میکند: «شبانه روز در محلهای آواربرداری حضور داشتیم. سرتیم اعلام میکرد و آدرس میداد و ما به صحنه میرفتیم و آنجا را پاکسازی میکردیم.» این تلاش بیوقفه، حتی مورد تقدیر دبیرکل نیز قرار گرفت. او با افتخار میگوید که در این چند روز، توانستند سه نفر را زنده از زیر آوار خارج کنند و ۱۶ پیکر را نیز پیدا کنند.
خطرآفرینی مردم و امدادگران در دل آوار
صحبت از نجات سه نفر، او را به یاد صحنههای دلهرهآوری میاندازد: «اگر بچههای امدادگر آنجا نبودند، آن سه نفر جان خود را از دست میدادند. وقتی به آن ساختمان رسیدیم، مردم را دیدیم که روی آوار در حال جستوجوی افراد زیر آوار بودند. اگر آنها را از آن محدوده خارج نمیکردیم، علاوه بر سه نفری که زیر آوار بودند، مردم نیز جان خود را از دست میدادند. چون مردم به دنبال صدای زیر آوار بودند که بتوانند خودشان آنها را نجات دهند. در صورتی که هر لحظه امکان داشت، دوباره آوار بریزد. از طرفی زیر آوار آتش نیز وجود داشت.» این قسمت از صحبتهای مومنی، نشاندهنده خطر دوچندانی است که هم جان مردم کنجکاو و هم جان امدادگران را تهدید میکرد. او به همراه امدادگران دیگر، با مهارت و شجاعت تمام، ابتدا منطقه را تخلیه کردند و سپس با استفاده از تکنیک “شمعکگذاری”، آجرها و سنگها و آهن را تک تک بیرون کشیدند.
جان دادن به زندگی در یک ساعت
مومنی جزئیات لحظه نجات سه نفر را با دقت شرح میدهد: «آنجا یک شرکت بود. یکی از آقایان، روی صندلی مانده و پایش زیر آوار بود. درواقع آن زیر آوار دو طبقه از ساختمان بودند. این ماموریت برای ما هم خطرناک بود. با این حال در یک ساعت تا وقتی ابزار برسد، توانستیم آن سه نفر را نجات دهیم. اگر ما نبودیم، کم کم با حجم مردمیکه روی آوار بودند، آوار به پایین میرسید و آنها جان خود را از دست میدادند.» او ادامه میدهد: «یکی از همکاران که جثه ریزی دارد، ابتدا به داخل رفت. بعد من رفتم، آنجا ایمنی را تامین کردیم. دستگاه اکسیژن وصل کردیم. بعد از آن توانستیم، آن سه نفر که دو آقا و یک خانم بودند را زنده از آنجا خارج کنیم. لحظات بسیار حساسی بود. آن خانم دورتر بود و وقتی از تونل به پایین دسترسی پیدا کردیم، از طریق صدای فریاد آن خانم، توانستیم او را هم پیدا کرده و نجاتش دهیم.» این روایت، تصویری زنده از صحنه عملیات، خطرات و البته شیرینی نجات را به نمایش میگذارد.
معجزه صدا و انگیزه ادامه راه
مومنی به یکی از شیرینترین لحظات این ماموریتش اشاره میکند: «همان خانم که زیر آوار بود، وقتی نجات پیدا کرد به ما گفت تصور میکردم هیچوقت از زیر آوار بیرون نمیآیم. میگفت با خودم گفتم دیگر چشمم نور را نمیبیند.
ولی وقتی در میان تاریکی صدای شما را شنیدم و این یک معجزه بود.» این کلمات، برای مومنی و همکارانش، انگیزهای وصفناپذیر برای ادامه راه است: «همین مسائل به ما انگیزه میدهد که بتوانیم جلو برویم و در این شرایط بحرانی کار کنیم.»
عشق به خدمت و مبارزه با ترس
امیر مومنی در ادامه صحبتهایش، به ریشههای عشقش به امدادگری اشاره میکند: «من از ۱۲ سالگی در هلال احمر هستم. به لطف دکتر کولیوند شرکتی شدهام. درجه ایثار دارم و در بحرانهای مختلف خدمترسانی کردهام.» او اشاره میکند که این حادثه خاص، بسیار نادر و پراسترس بود: «ولی این اتفاق واقعا استرسزا است و در واقع جانمان را کف دستمان گذاشتهایم.» او به آموزشهای هلال احمر اشاره میکند که به آنها یاد دادهاند در کنار مردم باشند و آنها را نجات دهند. اما در عین حال، به ترس خود نیز تاکید میکند: «خودم یک مقدار ترس داشتم. مخصوصا هنگام نجات آن سه نفر که زیر آوار رفتیم. ولی خودم را به خدا سپردهام.»
حمایت خانواده و پنهان کردن خطرات
یکی از نکات تاثیرگذار در صحبتهای مومنی، نگرانی او بابت خانوادهاش است: «به لطف خدا و دعاهای مادرم تا به امروز در این ماموریتهای پر خطر یک خراش هم برنداشتهام. هنوز خانوادهام نمیدانند که چقدر در ریسک هستم و جوری برایشان بیان میکنم که متوجه عمق فاجعه نباشند. چون نگرانی و استرس خانوادهمان روی کارمان تاثیر میگذارد. همان بغض و نگرانی، ما را هم ناراحت میکند. برای همین به خانوادهام در مورد جزئیات ماموریتهایم چیزی نمیگویم.» این جمله، اوج ایثار و از خودگذشتگی امدادگران را نشان میدهد که حتی نگرانیهای شخصی را برای انجام وظیفه، پنهان میکنند.
شهادت همکاران و ادامه ایثار
امیر مومنی به حادثه دردناک انفجار و شهادت امدادگران نیز اشاره میکند: «در حادثه انفجار و شهادت امدادگرانمان نیز حضور داشتم. اینها رفتند تا امدادرسانی کنند و تصور نمیکردند که انفجار دیگری رخ دهد. آنها به عنوان اولین تیم سر صحنه حضور یافتند. ما در کنار صدا و سیما شش شهید را بیرون آوردیم. آنها نزدیک ساختمان صدا و سیما بودند.» این فداکاریها، نشان میدهد که امدادگران تا چه حد جان خود را در کف دست میگذارند. او با اشاره به شرایط سخت عملیات میگوید: «وقتی این حادثه رخ داد، به ما گفتند نیروهایی بروند که ترس نداشته باشند. چون بالای سر ما پهپادها میچرخیدند، ما داخل این اتفاقات ماموریت را انجام میدادیم. شرایط سخت بود، موشکها را میدیدیم که رد میشدند. شب هم نور را خاموش کردیم که خطرناک نباشد.»
بازگشت به رشت و ادامه خدمت
بعد از پنج روز تلاش بیوقفه، مومنی برای دیدن مادرش به رشت بازگشت و سپس دوباره به تهران بازمیگردد: «بعد از پنج روز به رشت برگشتم به مادرم سر بزنم و دوباره به صحنه بروم تا کنار مردم باشم.» او تاکید میکند که هیچ اجباری برای ماندن نیست، اما عشق به نجات، آنها را در صحنه نگه میدارد: «به ما گفتهاند کسانی که دوست دارند بمانند و کسانی که نمیخواهند بروند. یعنی هیچ اجباری در کار نیست، ولی ما میمانیم و در کنار مردم هستیم چون به نجات علاقه داریم.»
تلخی صحنهها و نیاز به حمایت روانی
این نجاتگر فداکار در پایان، به جنبههای روانی کار امدادگری میپردازد: «این چند روزه صحنههای بسیار تلخی دیدیم، ولی من خودم به شخصه سعی میکنم این صحنهها را از ذهنم پاک کنم تا بتوانم ادامه دهم. دیدن اجساد و پیکرهای قربانیان واقعا تلخ است. فکر کردن به آنها ما را از لحاظ روانی نابود میکند. برای همین بعد از هر ماموریت به هیچ عنوان در موردش با هم صحبت نمیکنیم.« او به نیاز به حمایت روانی برای امدادگران اشاره میکند: «در این میان یک متخصص و مشاور هم کنار بچهها باشد هم خیلی بهتر میشود تا انگیزه ادامه ماموریت داشته باشند. در این چند روز من به چشم دیدهام که امدادگران در خواب راه رفتهاند، در خواب حرف میزنند، حالشان بد است و ناراحت شدهاند.»
با وجود تمام سختیها، مومنی و تیمش، با روحیهای مثالزدنی، به یکدیگر روحیه میدهند تا آماده خدمترسانی به مردم باشند. او با افتخار میگوید: «هلال احمر در این صحنهها به معنای واقعی میدرخشد.»