logo

سه شنبه 27 مرداد 1405

اقتصاد مقاومتی در سایه وحدت ملّی و امنیّت ملّی flag
  • تاریخ انتشار : 1405/05/25 - 12:23
  • تعداد بازدید : 205
  • تعداد بازدیدکننده : 178
  • زمان مطالعه : 8 دقیقه

قصه آخرین وعده ناتمام مادر و دختری که در میناب پر کشیدند/ 70 روز پرسه پدر در خیابان‌ها برای رسیدن به آرامش

شلیک موشک‌های دشمن به مدرسه شجره طیبه میناب، پنج نفر از عزیزانش را از او گرفت و حالا امید ذاکری، بیش از هر بازمانده‌ی دیگری، دلش از داغی سنگین پر است. او همسرش، دختر کوچکش، خواهرزنش و دو کودک دیگر از بستگانش را از دست داد. چندین شبانه‌روز در خیابان‌ها سرگردان بود و اشک ریخت، تا در خانه و کنار دو دختر دیگرش، از پا نیفتد. او حالا از آخرین خاطره حنانه و همسرش الهام می‌گوید. آخرین شبی که کنار آنها بود و دیگر هرگز نتوانست صدایشان را بشنود. این پدر دلشکسته، از آخرین غذای همسرش در یخچال و خمیربازی که حنانه فرصت نکرد با آن بازی کند، روایت می‌کند.

1339049_520

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ امید ذاکری، پدر حنانه و همسر الهام کریمی است. الهام، معاون دلسوز مدرسه شجره طیبه بود و دخترش در همان مدرسه، کلاس اول درس می‌خواند. خواهر همسرش هم معلم همان مدرسه بود. با این حادثه شوم، کل خانواده از هم پاشید و دیگر هیچ‌کدام نمی‌توانند مثل سابق به زندگی ادامه دهند. امید مانده و دو دختر دیگرش، با تنهایی عمیقی که تنها اراده‌اش مانع از فرو ریختن اوست.

آغاز یک فاجعه در یک صبح آرام

روایت امید از آن روز، روایتی است که گویی هنوز هم هر لحظه‌اش را با پوست و گوشت و استخوان حس می‌کند. او که خودش فرزند شهید است و با مفهوم ایثار و شهادت بیگانه نیست، هرگز تصور نمی‌کرد روزی قرار است چنین امتحان سختی را پس بدهد. ساعت ۱۱:۴۰ دقیقه‌ی آن نهم اسفندماه، زمان برای او و خانواده‌اش برای همیشه متوقف شد: «من خودم فرزند شهید هستم و با حال و هوای از دست دادن آشنا بودم، اما این‌بار فرق داشت. نهم اسفند سال ۱۴۰۴ بود. ساعت حدود ۱۱ بود که آن حادثه اتفاق افتاد. در یک لحظه، ۵ نفر از عزیزانم را از دست دادم. دخترم حنانه که کلاس اول ابتدایی بود، در اثر خفگی ناشی از آوار به شهادت رسید. پیکر حنانه سالم پیدا شد. فقط پیراهنش از تن خارج شده بود و من او را از روی همان جوراب و لباس زیر بلندی که مادرش برایش پوشانده بود، شناختم. الهام، همسرم که معاون مدرسه بود، واقعا برای آنجا زحمت می‌کشید. از سال ۹۸ معلم پایه ششم بود و چندین بار هم به عنوان معلم نمونه انتخاب شد. خواهر همسرم هم که معلم بود و او هم از معلمان نمونه شهرستان شناخته می‌شد. آن‌ها با هم در آن مدرسه بودند و با هم پر کشیدند.»

کلاس درسی که دیگر صدای خنده نداشت

خانواده در مدرسه شجره طیبه ریشه دوانده بود و هر گوشه آن مدرسه، برای امید یادآور خاطره‌ای بود که حالا به خاکستر تبدیل شده است. او با بغضی که در صدایش موج می‌زند، از برادرزاده‌ها و خواهرزاده‌های همسرش می‌گوید که چطور در پیچ و تاب این سرنوشت تلخ، در آن کلاس‌ها ماندگار شدند: «سپهر کریمی، برادرزاده همسرم که کلاس چهارم بود و صالح عباسی که خواهرزاده‌اش بود و کلاس پنجم، هر دو در این حادثه شهید شدند. ماجرای صالح خیلی عجیب بود. از کل کلاس پنجم، فقط دو نفر شهید شدند. همه بچه‌ها به حیاط رفته بودند، اما این دو نفر مانده بودند. یکی‌شان می‌خواست با زن‌دایی‌اش که خواهر همسر من بود برود، یکی دیگر هم می‌خواست با دخترخاله‌اش که معلم بود همراه شود. همین شد که در مدرسه ماندند و ما دیگر آن‌ها را ندیدیم. از آن کلاس به بعد، هیچ شهید دیگری از پسرهای کلاس پنجم نداشتیم. تقدیر این‌طور بود که آن‌ها به همان شکل پرواز کنند.»

کودکی که بزرگ‌تر از سنش می‌فهمید

امید از دخترش حنانه با چنان عشقی یاد می‌کند که انگار هنوز صدای شیرینش را در خانه می‌شنود. او از هوش سرشار حنانه می‌گوید. کودکی که شاهنامه می‌خواند و آداب معاشرتش خیلی بیشار از یک کودک دبستانی بود: «دخترم حنانه، واقعا باهوش بود. به شاهنامه خواندن تسلط داشت و مرتب شاهنامه‌خوانی می‌کرد. عفت کلامی داشت که انگار برای دهه‌های گذشته بود. وقتی می‌خواست وارد اتاقم شود، در می‌زد و اجازه می‌گرفت. اگر چیزی برایش می‌خریدم، با ادب تشکر می‌کرد، جوری که آدم شرمنده می‌شد. حتی یک تکه بیسکویت را هم تنها نمی‌خورد، حتما با دوستانش تقسیم می‌کرد. برای من جای سوال بود که چرا این‌قدر به شهدا علاقه دارد. وقتی می‌رفتیم پیش مادرم، همش از پدر شهیدم می‌پرسید. می‌گفت بابا طالب کجا رفته؟ انگار دلش پیش آن‌ها بود. البته حنانه یک آرزوی دیگر هم داشت و آن هم فضانوردی بود. دوست داشت معروف شود تا همه بفهمند فرد مفیدی است. در آخر هم معروف شد، ولی نه آنطور که خودش می‌خواست.»

معجزه‌هایی که برای ماندن نبودند

امید ذاکری در میان خاطراتش از حنانه، از دو اتفاق عجیب می‌گوید که در سال‌های قبل برای دخترش رخ داده بود. او حنانه را هدیه‌ای می‌داند که دو بار از لبه پرتگاه مرگ بازگشته بود تا بالاخره در آن اسفند شوم، به سرنوشت نهایی‌اش برسد: «دو بار حادثه بد برای حنانه افتاد که فکر کردم از دستش داده‌ام. یک‌بار هفت ماهه بود، دوز دارویی که برای بچه دوساله بود اشتباهی برای او زدند. قلبش ایستاد و سه دقیقه در کما بود. در آن لحظه قطع امید کرده بودم، اما خدا دوباره او را به ما داد. بار دوم، وقتی حدود شش ساله بود، یک فلاسک چای را برداشته بود و در آن را باز کرده و تمام محتویاتش را خورده بود. پزشکان گفتند ریه‌اش سوخته است و احتمال زنده ماندنش کمتر از پنج درصد بود، ولی باز هم معجزه شد و ماند. ما دو بار او را از دست دادیم و دوباره به دستش آوردیم. برای همین همیشه حس می‌کردم این بچه، خیلی خاص است. ولی انگار خدا می‌خواست هرچه زودتر این فرشته را پیش خودش ببرد.»

هوشی که همه را غافلگیر می‌کرد

حنانه فقط یک دختربچه کلاس اولی نبود. او یک همراه کوچک بود که خیلی بیشتر از سنش می‌فهمید. امید با حسرت از لحظاتی می‌گوید که متوجه شد دخترش، بزرگ‌تر از سنش می‌فهمد: «حنانه آن‌قدر تیز بود که گاهی من و همسرم از هوشش وحشت می‌کردیم. ما در خانه وقتی نمی‌خواستیم بچه‌ها متوجه بشوند، رمزی صحبت می‌کردیم. مثلا در مورد بحث‌های مالی یا وقتی می‌خواستیم بدون آن‌ها جایی برویم، با کد و رمز حرف می‌زدیم. بعد می‌دیدیم حنانه همان‌جا ایستاده و می‌گوید مامان، من می‌فهمم چی می‌گویید. قشنگ متوجه همه چیز بود. حالا من مانده‌ام با دو دختر دیگرم. یکی دانشجوی مهندسی پزشکی در زاهدان و دیگری کلاس دهم. آنها هم روحیه خوبی ندارند و من باید به خاطر آن‌ها هم که شده قوی باشم.»

آخرین پنجشنبه و یک وعده غذای ناتمام

پنجشنبه بود، یک روز معمولی که هیچ‌کس فکرش را نمی‌کرد آخرین روز زندگی در کنار هم باشد. امید با جزئیات دردناکی از خرید آن روز و نقشه‌هایی که برای فردایشان داشتند تعریف می‌کند. نقشه‌هایی که حالا در سکوت خانه، تنها خاطره‌شان باقی مانده است: «من و الهام، 22 سال و 8 ماه و 15 روز با هم زندگی کردیم. با هم فقط زن و شوهر نبودیم، رفیق بودیم. آن پنجشنبه رفتیم بندرعباس برای تعمیر ماشین. در خیابان، همسرم گفت برای بچه‌ها لپ‌تاپ بگیریم. بعد هم چشمش به یک هواپز افتاد. گفت می‌خواهم مرغ بپزم. بهترینش را برایش خریدم. شب قبل از حادثه با چه ذوقی مواد زد به مرغ‌ها و داخل ظرف چید. گفت فردا ظهر آن را در همین هواپز درست می‌کنم و با هم می‌خوریم. خیلی ذوق داشت که از آن دستگاه استفاده کند و با آن غذایش را بپزد. اما آن مرغ‌ها دست‌نخورده باقی ماند. هربار چشمم به آن دستگاه می‌افتد قلبم از حرکت می‌ایستد. نمی‌توانم تحمل کنم. هم حنانه خمیر بازی خریده بود و می‌خواست آن روز بعد از مدرسه با آن بازی کند. اما نتوانست حتی بازش کند. مانتوی همسرم هم که تازه خریده بود، هنوز روی چوب‌لباسی آویزان است. این‌ها درد ناتمام است که گاهی وقت‌ها حس می‌کنم از تحمل من خارج است.»

عبور از طوفان تنهایی

بعد از آن فاجعه، امید ماه‌ها در میان دیوارهای خانه گم شده بود. برای این‌که در برابر دخترانش کم نیاورد و بتواند نفس بکشد، مسیری را برای خودش ساخته بود. مسیری که از دل کوچه پس‌کوچه‌های میناب می‌گذشت و با ذکر و دعا همراه بود: «70 روز بعد از آن حادثه، من هر روز صبح بعد از اذان، پیاده‌روی می‌کردم. از خانه تا یکی از محله‌های میناب می‌رفتم، فقط با تسبیح و زیارت عاشورا. اگر می‌رفتم پارک، مردم می‌دیدند که یک مرد تنها دارد بلندبلند گریه می‌کند، فکر می‌کردند دیوانه شده‌ام. باید خودم را خالی می‌کردم. با کمک دوستان روانشناس و مشاورها، سعی کردم خودم را کمی جمع‌وجور کنم. مجبور بودم. دخترهای دیگرم احتیاج به پدر دارند. مادرم حالش بد بود، همه داغدار بودند. من باید ستون می‌بودم، حتی اگر از درون ویران شده بودم.»

میراث مدرسه شجره طیبه

مدرسه برای همسر امید و همکارانش، فقط یک محل کار نبود. آنجا قلب تپنده مهربانی‌هایشان بود. امید از آن‌هایی می‌گوید که جانشان را برای بچه‌ها دادند، از معلمانی که حتی از جیب خودشان برای اردوها و برنامه‌های علمی هزینه می‌کردند: «از خدمت در مدرسه شجره طیبه هرچه بگویم کم است. همسرم و همکارانش، عاشق بچه‌ها بودند. ندیده بودم معلمی از جیب خودش پول بگذارد تا دانش‌آموزش بتواند به اردو برود، اما آن‌ها این کار را می‌کردند. از بهترین مدرسان نجوم دعوت می‌کردند تا به بچه‌ها علم بیاموزند. این‌ها فقط معلم مدرسه نبودند، یک خانواده بودند. آن روز آخر، حنانه شاد بود، شنگول بود. ولی وقتی به آن مدرسه فکر می‌کنم، به آن معلم‌هایی که در آن لحظات آخر، بچه‌ها را در بغل گرفته بودند، می‌فهمم که آن‌ها تا آخرین نفس، مادر بودند. آن‌ها بهترین معلمان این شهر بودند که در بهترین راه، پر کشیدند.»

 

  • گروه خبری : اخبار ستادی,اسلایدر
  • کد خبر : 227378
کلمات کلیدی
سیما فراهانی
خبرنگار

سیما فراهانی

نظرات

0 نظر برای این مطلب وجود دارد

نظر دهید

تنظیمات قالب