logo

پنجشنبه 26 شهریور 1405

اقتصاد مقاومتی در سایه وحدت ملّی و امنیّت ملّی flag
  • تاریخ انتشار : 1404/12/27 - 13:01
  • تعداد بازدید : 11
  • تعداد بازدیدکننده : 11
  • زمان مطالعه : 6 دقیقه

پناهگاهی به نام آغوش امدادگر/ ماجرای پسربچه وحشت زده ای که نمی خواست از امدادگر هلال احمر جدا شود

جنگ که شروع شد، برای فرشید فاخری، خانه دیگر معنای سابق را نداشت. نجاتگری که سال‌ها برای روزهای بحران آموزش دیده بود، این‌بار در دل جنگ، میان آوار خانه‌ها، کودکان گمشده، اشک مادران و امیدهای زنده‌یافته ایستاد. او از آن امدادگرانی است که نه فقط با تجهیزات، که با دلش کار می‌کند؛ کسی که ۱۹ روز خانه نرفت، همسرش را ندید و ماند تا شهر تنها نماند.

 


به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ شب قبل از شروع جنگ، پایگاه آرام بود؛ همان سکوتی که همیشه پیش از طوفان می‌آید. فرشید فاخری، نجاتگر هلال‌احمر شهرری، مثل سال‌های قبل شیفت داشت. قرار بود شیفت را صبح تحویل بدهد و برود خانه. اما جنگ، زمان خودش را دارد: «از سال ۸۷ نجاتگر داوطلب بودم تا ۱۴۰۰. چهار سال است هم به‌عنوان نیروی ایثار جذب هلال‌احمر شده‌ام. شب قبل از شروع جنگ، شیفت پایگاه بودم. ساعت ۹ صبح باید شیفت را تحویل می‌دادم و می‌رفتم خانه. اما سریع از پایگاه برگشتم، آمدم اداره. از همان روز تا الان، دیگر خانه نرفتم.»


19 روز بدون خانه، 19 روز بدون همسر


روزها پشت سر هم آمدند؛ عملیات، آماده‌باش، اعزام. خانه، به یک خاطره دور تبدیل شد. دیدار با همسر، فقط ده دقیقه در راهروی محل کار. فاخری از این روزهای بحرانی می‌گوید. از این روزهایی که نتوانسته در کنار خانواده اش باشد: «19 روز است همسرم را ندیده‌ام. فقط یک‌بار با پدرش آمد محل کارم. ده دقیقه همدیگر را دیدیم. بعد دوباره برگشتم سر عملیات. از همان ساعت اولیه که حملات جنگ تحمیلی آغاز شد، من به خانه نرفتم.»


آمادگی داشتیم، اما نه برای آن لحظه


آموزش‌ها کامل بود. تمرین‌ها انجام شده بود. اما هیچ‌کس نمی‌تواند زمان دقیق جنگ را پیش‌بینی کند. لحظه‌ای که زنگ‌ها به صدا درآمد، همه چیز تغییر کرد: «برای شرایط جنگ آماده بودیم. ولی فکر نمی‌کردیم آن ساعت و آن لحظه باشد. بلافاصله آمدیم اداره. بچه‌ها را گروه‌بندی کردیم. تقسیم کار انجام شد و همه در عملیات‌ها پخش شدند. آمادگی کامل داشتیم. ابتدا به عنوان نیروی پشتیبان به مرکز شهر رفتیم و عملیات در صحنه‌های جنگی آغاز شد.»


پهنه جنوب؛ جایی که فقط زن و کودک بود


دومین روز جنگ، عملیات‌ها سنگین‌تر شد. پهنه جنوب، یکی از شلوغ‌ترین مناطق بود. انفجار، ازدحام، گریه و فریاد. بیشتر آسیب‌دیدگان زن و کودک بودند. فاخر می‌گوید: «از فردای جنگ، در پهنه جنوب عملیات‌های سنگینی داشتیم. وقتی فراجا را زدند، منطقه خیلی شلوغ بود. تقریباً فقط خانم‌ها و بچه‌ها بودند. ما با آمبولانس رسیدیم. مصدوم زیاد بود و فضا به‌شدت متشنج. همه فریاد می زدند. گریه می‌کردند. اشک می ریختند. می لرزیدند. وحشت کرده بودند. صحنه بسیار تلخی بود.»


پسربچه‌ای که نمی‌خواست برود


در میان آن همه شلوغی، یک کودک سه‌ساله، مسیر عملیات را عوض کرد. کودکی که دنبال مادرش می‌گشت و به اولین چهره امن پناه آورد. چهره ای که لباس سرخ و سفید به تن داشت: «در آن شلوغی و ازدحام، پسربچه ای را دیدم که می لرزید. وحشت زده بود. گریه می‌کرد. آن بچه سه‌ساله بود که آمد پیش من. گریه می‌کرد و دنبال مادرش می‌گشت. می‌گفت مامانم زیر آوار است. بعد گفت: عمو می‌تونم کنار تو بمونم و نرم؟ من هم او را گذاشتم کنار خودم در آمبولانس. احساس امنیت می‌کرد.»


کنار امدادگر


آمبولانس در رفت‌وآمد بود. مصدوم‌ها تحویل داده می‌شدند، اما کودک تکان نمی‌خورد. انگار فرشید را جزیره امن خودش پیدا کرده بود: «سه بار مصدوم را به بیمارستان انتقال دادم. هر سه بار این بچه کنارم نشست. برای بار سوم، وقتی دوباره به صحنه برگشتم که مصدوم به بیمارستان منتقل کنم، مادرش بچه را دید. دوید، بغلش کرد و فریاد زد: بچه‌ام زنده است. می‌گفت فکر می‌کردم زیر آوار مانده. خیلی خوشحال شد. صحنه بسیار زیبایی بود.»


خون، لرزش و درنهایت آرامش


سر کودک خراشیده بود. خون روی صورتش خشک شده بود. ترس در چشم‌هایش موج می‌زد. گاهی یک دست کشیدن، از صدها دارو مؤثرتر است: «بچه می‌لرزید. خیلی ترسیده بود. خون از سرش آمده بود. من خون را پاک کردم، آرامش کردم. همین باعث شد که بچه به من اعتماد کند. به او گفتم نترس چیزی نیست. او هم گفت نروم، کنارم بماند. دلش نمی خواست از من دور شود. دو روز بعد، مادر و پدرش آمدند تشکر کردند. مادرش آن لحظه خیلی خوشحال شد. تصور می‌کرد، کودک را از دست داده است.»


وقتی اتاق کودک زیر آوار است


جنگ فقط انفجار نیست؛ ورود به خانه‌هایی است که هنوز بوی زندگی می‌دهند. اتاق کودک، اسباب‌بازی، تخت کوچک… و بعد، آوار: «جنگ صحنه‌های تلخ زیادی دارد. در این جنگ خیلی مناطق مسکونی هدف قرار می‌گیرد. وقتی وارد خانه می‌شویم و اتاق بچه را می‌بینم و بعد پیکر کودک را بیرون می‌آوریم، حالم دگرگون می‌شود. واقعاً اشک می‌ریزم. اما روحیه را حفظ می‌کنیم.»


دو کودک قربانی


بعضی صحنه‌ها هرگز از ذهن پاک نمی‌شوند. برای فرشید فاخری، دو پیکر کوچک، هنوز در خاطر مانده‌اند: «خودم دو کودک شهید بیرون آوردم. دختر هفت‌ساله و پسر حدود پنج‌ساله. خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم. این صحنه‌ها قلب آدم را می‌لرزاند. با این حال باید روحیه مان را حفظ کنیم. باید به راهمان ادامه دهیم. برای همین بعد از هر صحنه تلخ، سعی می‌کنیم خودمان را نبازیم تا بتوانیم با قدرت بیشتری در کنار مردم بمانیم.»


نشانه‌های حیات، امیدی که زنده شد


در میان همه تلخی‌ها، لحظه‌هایی هم هست که جان دوباره می‌دهد. وقتی دستگاه زنده‌یاب صدا می‌دهد، زمان متوقف می‌شود: «همین دیروز آواربرداری داشتیم. دستگاه زنده‌یاب نشانه‌هایی از حیات نشان داد. یک تا دو ساعت طول کشید. با دست آواربرداری کردیم. آخرش آن فرد زنده از آوار خارج شد. او را تحویل بیمارستان دادیم.»


وقتی جنگ به خانه نزدیک می‌شود


روز هفتم یا هشتم، جنگ به شهرری رسید. این‌بار خطر، چند متر آن‌طرف‌تر از خانه خانواده‌اش بود. اما او همچنان در عملیات بود: «روبه‌روی خانه پدرخانمم را زدند. دیوارهای خانه آسیب دیده بود. من سر عملیات بودم. همسرم زنگ زد گفت اگر شنیدی نترس. چنین اتفاقی افتاده است. بلافاصله بعد از عملیات رفتم دنبالش تا او را از آن خانه به خانه یکی از بستگانمان ببرم.»


جمله‌ای که خستگی را از تن امدادگر گرفت


در راه، عذرخواهی کرد. اما پاسخ همسر، باری را از روی شانه‌هایش برداشت که شاید هیچ‌کس جز او نمی‌توانست: «به همسرم گفتم ببخش که کنارت نبودم. گفت حتی اگر یک سال هم بشود، باید کنار مردم باشی. گفت نگران نباش، خسته نشو. گفت تو با خیال راحت به کارت ادامه بده. حتی به او گفتم چند روز از تهران خارج شو، گفت همینجا کنار تو می مانم. همین جمله باعث شد به همسرم و به کارم افتخار کنم. کنار مردم بودن به من آرامش می‌دهد.»


ماندن؛ انتخابی از جنس تعهد


فرشید فاخری می‌گوید کنار مردم بودن، با همه تلخی‌ها، خستگی را از تن بیرون می‌کند. همان‌طور که در جنگ ۱۲روزه قبلی هم ماندند، این‌بار هم مانده‌اند: «در جنگ ۱۲روزه قبلی هم کامل بودم. بعد از تمام شدنش حس خیلی خوبی داشتیم. الان هم هیچ‌کدام از نیروها خانه نرفته‌اند. کنار مردم بودن، خاطره خوبی برایمان می‌سازد. حتی اگر صحنه‌ها تلخ باشد. در جنگ قبلی تا مدت ها حالمان خوب بود از اینکه تا آخرین لحظه کنار مردم بودیم. اینکه صحنه را ترک نکردیم.»


آمادگی برای ماندن تا آخر


این جنگ برای آن‌ها غافلگیرکننده نبود. سال‌ها تمرین، برنامه‌ریزی و اصلاح ضعف‌ها، آن‌ها را برای چنین روزهایی ساخته است: «جنگ ۱۲روزه یک تجربه بزرگ بود. برای این جنگ برنامه داشتیم. دوره‌ها برگزار شد، تجهیزات آماده بود. هر روز تمرین می‌کردیم. برای این روزها آماده بودیم. و تا آخرین لحظه کنار مردم می‌مانیم.»   / سیما فراهانی

  • گروه خبری : اخبار بدون گروه خبری
  • کد خبر : 189132
کلمات کلیدی
مدیر سیستم
خبرنگار

مدیر سیستم

تصاویر

تنظیمات قالب