بغضی که بعد از ۴۰ روز شکست / روایت امدادگر داوطلب، از آوار مدرسه و کشف پیکر کودکان
ماموریتش در جنگ، با صحنه دردناک مدرسه میناب آغاز شد. لحظههای تلخی که با دیدنشان بغض میکرد و نمیتوانست گریه کند. باید به خانوادههای داغدار خدمت میکرد. نباید روحیهاش را میباخت. اما بعد از 40 روز در نهایت بغضش شکست و برای دانشآموزان تکه تکه شده، اشک ریخت. امیرحسین کوهزاد تختی، به همراه سگش، چادو 72 ساعت در مدرسه ماند و درجستجوی کودکان بود. چادو آنقدر گشت زد که در ساعتهای آخر بی حال شده بود و رمقی برایش نماند. امدادگر داوطلب جمعیت هلالاحمر، هنوز هم با یادآوری صحنههای تلخ میناب، بغض میکند و اشکش سرازیر میشود. صحنههایی که میداند هرگز آنها را فراموش نخواهد کرد.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلالاحمر؛ او حالا وقتی از آن سه روز حرف میزند، هنوز هم صدایش میلرزد. با اینکه باید در برابر خانوادههای داغدار محکم میماند، از درون آرام نبود. بغضش را نگه میداشت تا بتواند کارش را انجام دهد: «7 سال است که به عنوان داوطلب در جمعیت هلالاحمر کار میکنم و چهار سال هم عضو تیم آنست بودهام. سگم چادو هم همراه من در عملیاتهاست. آن روزی که جنگ شروع شد، من کمی زودتر از سرکار خارج شده بودم. برادرم در بیمارستان بود و تازه عمل کرده بود. همین که رسیدم بندرعباس، خبر رسید که چند نقطه مورد اصابت قرار گرفته است. خیلی سریع رفتم برادرم را از بیمارستان برداشتم و برگشتم سرکار. همانجا به ما گفتند باید برای اعزام آماده شویم. اول رفتیم پایگاه، سگها را آماده کردیم و بعد اعزام شدیم. ابتدا اصابتی در بندر داشتیم و آنجا چهار پیکر و یک نفر زنده پیدا کردیم. بعد در راه برگشت به ما گفتند باید به میناب برویم. حجم حملهها زیاد بود و تصمیم گرفتند نیروها را تقسیم کنند. قرار شد یک سگ در بندر بماند و من هم همراه چادو به میناب برویم.»
صحنهای شبیه ظهر عاشورا
آنچه در مدرسه دیده میشد، فقط آوار نبود. صدا و گریه و دود و نگرانی همه در هم پیچیده بودند. هیچکس باورش نمیشد که مدرسهای پر از دانشآموز، اینطور در هم شکسته باشد. حجم خرابی آنقدر زیاد بود که هر قدمی که امدادگران برمیداشتند، با ترس و احتیاط همراه بود. چیزی که به گفته امیرحسین شبیه صحنهای از ظهر عاشورا بود: «وقتی رسیدیم، مردم فریاد میزدند. همه اشک میریختند. بعضیها با دست خاک و آوار را کنار میزدند تا شاید ردی از عزیزشان پیدا کنند. آنقدر آوار زیاد بود که آدم نمیدانست از کجا شروع کند. هیچکس به حرف ما گوش نمیداد. به کسی اعتماد نداشتند. دقایقی با مردم حرف زدیم تا آرامتر شدند و اجازه دادند ما کار را شروع کنیم. ماشینها را خاموش کردیم تا صدای اضافی نباشد. بعد چادو را آوردم و عملیات جستوجو را آغاز کردیم. چادو خیلی زود بوی انسان را تشخیص داد. در همان چند دقیقه اول، دو جا را برای ما مشخص کرد. ما هم رفتیم سراغ همان نقاط. از همان محدوده، پیکرهای زیادی پیدا شد.»
جستوجوی سخت زیر بتنهای سنگین
آوار فقط خاک و سنگ نبود. قطعات بزرگ بتن روی هم افتاده بودند و همین کار را خیلی سخت میکرد. بعضی بخشها را نمیشد با دست جابهجا کرد و باید آهسته و با دقت کار میکردند. هر اشتباه کوچکی میتوانست باعث ریزش دوباره آوار شود. در چنین شرایطی، سگهای زندهیاب نقش مهمی داشتند، چون میتوانستند بو را خیلی زودتر از انسان پیدا کنند: «کار در آنجا خیلی سخت بود. ما با دست و ابزار سبک نمیتوانستیم همه چیز را تکان بدهیم. برای همین، خیلی از وقت ما صرف جابهجا کردن قطعات سنگین شد. در بعضی نقاط باید دقت میکردیم که اگر چیزی را برداریم، چیز دیگری روی سرمان نریزد. چادو در آن صحنهها خیلی کمک کرد. هرجا بوی انسان بود، با واکنش خودش ما را خبر میکرد. من از روی رفتار او میفهمیدم که جایی مشکوک است یا نه. سگهای زندهیاب ما طوری آموزش دیدهاند که اگر بوی زنده بودن انسان را بگیرند، واکنششان متفاوت است. اگر پیکر باشد هم باز علامت میدهند، اما نوع واکنش فرق میکند. ما در میناب زنده پیدا نکردیم، اما پیکرها را یکییکی بیرون کشیدیم. بعضیها سالم نبودند. بعضیها سوخته بودند. بعضیها هم بهخاطر شدت آوار، تکهتکه شده بودند. این برای ما خیلی سنگین بود. چون میدیدیم که بیشترشان دانشآموزند، بچهاند، و فقط چند لحظه با نجات فاصله داشتند.»
پیکرهای کوچک و گریههای مادران
یکی از سختترین بخشهای این مأموریت، لحظهای بود که خانوادهها برای شناسایی عزیزانشان میآمدند. هیچ چیز مثل نگاه یک مادر، یا لرزش دست یک پدر، آن صحنه را سختتر نمیکرد. خیلیها فقط با یک گوشواره، یک النگو، یک کفش یا حتی کولهپشتی بچهشان را میشناختند. بعضی هم اصلاً نشانی نداشتند و کار شناسایی با آزمایش دیانای انجام میشد: «پیدا کردن هر پیکر برای ما فقط یک کار امدادی نبود. هر بار که یک پیکر بیرون میآمد، نگاه خانوادهها را میدیدیم. آن نگاهها خیلی سنگین بود. مادرهایی بودند که نمیدانستند بچهشان زنده است یا نه. پدرهایی که فقط منتظر یک نشانه کوچک بودند. بعضی وقتها یک گوشواره، یک النگو، یک کفش یا یک تکه از کیف مدرسه کافی بود تا خانواده بفهمد که آن پیکر متعلق به چه کسی است. خیلیها را هم اصلاً نمیشد از روی ظاهر شناخت. آنقدر نزدیکیِ محل اصابت زیاد بود که بدنها آسیب شدید دیده بودند. برای همین مجبور میشدیم دیانای بگیریم. این هم خودش درد بزرگی بود. چون خانوادهها باید صبر میکردند و این انتظار برایشان خیلی سخت بود. من سه روز در میناب بودم. در این سه روز، چادو هم خستهتر میشد. آخرهای کار، واقعاً بیحال شده بود. آنقدر گشت که دیگر رمقی نداشت. وقتی برگشتیم بندرعباس، معلوم بود بدنش دیگر توان قبل را ندارد. اما با این حال، تا جایی که توان داشت، کنار ما ماند.»
چادوی خسته، اما وفادار
چادو فقط یک سگ زندهیاب نبود. برای امیرحسین، همکار وفاداری بود که در صحنههای سخت کنار او میماند. در آن عملیات، خستگی چادو بهخوبی دیده میشد. نه فقط بهخاطر سنگینی آوار، بلکه بهخاطر بوی شدید باروت، سوختگی و پیکرها که در فضا مانده بود. این بوها به بدن سگها هم فشار میآورد و گاهی باعث عفونت یا بیماری میشد. تا جاییکه بعد از چند مأموریت سخت، سگهایش بیمار شدند و مجبور شد آنها را بارها به دامپزشکی ببرد: «چادو سه روز مدام در آوار گشت زده بود. با اینکه سگ قویای بود، اما آن حجم بو و آنهمه فشار روی بدنش اثر گذاشته بود. بعد از میناب، در بندرعباس هم چند مأموریت دیگر رفتیم. یک ساختمان بود که کاملاً اصابت کرده و فرو ریخته بود. آنجا یک نفر زنده پیدا کردیم، اما متأسفانه خونریزیاش شدید بود و بعداً در بیمارستان فوت کرد. بعد از آن هم چند عملیات دیگر داشتیم. در آخرین مأموریتها، بهخاطر بوی باروت و شرایط صحنه، هر دو سگ تیم ما عفونت شدید گرفتند. چادو بدنش از چیکو قویتر بود و زودتر بهبود یافت، اما چیکو خیلی بد حال شد. کل بدنش عفونت کرده بود. دو سه هفته درگیر درمانش بودیم. هر روز دامپزشکی میبردیمش، سرم میگرفت، آنتیبیوتیک میخورد. خیلی تلاش کردم تا دوباره آنها را به فاز عملیاتی برگردانم. این کار فقط برای خودم نبود، برای این بود که اگر روزی دوباره حادثهای شد، باز بتوانیم به مردم کمک کنیم.»
تلخترین صحنه
شاید هیچ جملهای برای توصیف آنچه امیرحسین دیده، کافی نباشد. تلخترین بخش کارش، دیدن پیکر دانشآموزان بود. هنوز هم هر بار که اسم میناب میآید، بغضش میشکند. او بعد از این مأموریت، از لحاظ روحی بهم ریخت. حتی وقتی از محل حادثه دور شد و به خانه برگشت، تصویر آن مدرسه از ذهنش بیرون نرفت. تا ۴۰ روز بعد، بغضش را نگه داشته بود. اما یک روز بالاخره شکست و برای همان بچههایی که تکهتکه شده بودند، اشک ریخت: «من در این 7 سالی که عضو هلالاحمر شدهام، در مأموریتهای مختلفی شرکت کردهام، اما هیچکدام مثل میناب نبود. هیچکدام اینقدر سنگین نبود. وقتی یاد پیکر بچهها میافتم، بغضم میگیرد. این صحنهها هرگز از یادم نمیرود. مادرها و خانوادهها را هم که میدیدم، بیشتر دلم میسوخت. مجبور بودم آنجا روحیهام را حفظ کنم. نه فقط برای خانوادهها، بلکه برای همکارهای خودم هم باید محکم میماندم. برای همین همه چیز را در دلم میریختم. گریه نمیکردم. بغض میکردم، اما نمیگذاشتم بشکند. بعد از حدود چهل روز، دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. یک روز در خانه نشسته بودم که در اخبار مدرسه میناب را نشان میدادند. تازه آنوقت بود که بغضم شکست و برای بچهها گریه کردم. اشکهایم بند نمیآمدند. بغض 40 روزه را شکسته بودم. حالا هم هر وقت اسم مدرسه میناب میآید یا صحنههایش را در اخبار میبینم، دیگر نمیتوانم خودم را کنترل کنم. دقایق طولانی فقط گریه میکنم. خانوادهام سعی میکنند آرامم کنند، اما آرام نمیشوم.»
زخمی که هنوز تازه است
آنچه در میناب رخ داد، فقط یک مأموریت امدادی نبود. برای امیرحسین، این حادثه تبدیل شد به زخمی که هنوز هم در دلش مانده است. او با وجود همه تلخیها، هنوز به لباس هلالاحمر و به کارش افتخار میکند. میگوید اگر دوباره همان لحظه برگردد، باز هم همان راه را میرود. چون باور دارد که امدادگر باید در سختترین لحظهها کنار مردم بماند. او از آن روزها با دقت حرف میزند، اما در لابهلای کلماتش میشود فهمید که هنوز هم درد دارد. درد دیدن دانشآموزانی که زیر آوار ماندند: «من در این سالها صحنههای زیادی دیدهام، اما میناب برایم چیز دیگری بود. آنجا فهمیدم که کار امداد فقط نجات نیست. گاهی فقط باید بمانی، ببینی، تحمل کنی و کمک کنی که خانوادهها عزیزانشان را پیدا کنند. این خودش خیلی سخت است. هنوز هم وقتی یاد آن روزها میافتم، دلم میگیرد. اما با همه این سختیها، من به کارم افتخار میکنم. به هلالاحمر افتخار میکنم. به چادو افتخار میکنم. به همه همکارهایی که آن روزها کنار من بودند، افتخار میکنم. ما فقط یک مأموریت نداشتیم. ما در دل یک درد بزرگ ایستادیم. هیچوقت صحنه مدرسه میناب از ذهنم پاک نمیشود. نه صدای گریهها، نه آوارها، نه نگاه مادرها، و نه بچههایی که زیر آن بتنها جا ماندند.»
نظر دهید