معجزهای در آغوش امدادگر / قصه نوزادی که در کربلا دوباره نفس کشید
اولین بار خودش برای اعزام داوطلب نبود. اما وقتی او را برای خدمترسانی در مراسم اربعین فرستادند، حالا دیگر هر سال مشتاقانه میرود و شبانهروز در خدمت زائران است. از احیای یک نوزاد گرفته تا همراهی با یک بیمار پروانهای، همه در پرونده خاطراتش ثبت شدهاند. علی کوکبی به عشق همین لحظههای ناب و ثبت صحنههای انسانی، هر سال راهی کربلا میشود و در میان میلیونها زائر، بیادعا در صف خدمت میایستد.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ مسیر علی کوکبی در هلالاحمر از یک علاقه ساده شروع و کمکم به بخشی از زندگیاش تبدیل شد. سالها فعالیت در جمعیت، او را با فضای امدادگری، خدمت داوطلبانه و ماموریتهای انسانی آشنا کرد. مسیری که حالا نزدیک به یک دهه از آن میگذرد. او خودش درباره این مسیر چنین میگوید: «حدود ۹ سال پیش عضو جمعیت هلالاحمر شدم. در این سالها در بخشهای مختلف فعالیت داشتم و تجربههای زیادی به دست آوردم. در حال حاضر هم بهصورت شرکتی با هلالاحمر همکاری دارم. از همان سالهای اولی که وارد جمعیت شدم، فضای کار داوطلبانه و کمک به مردم برایم خیلی جذاب بود. به مرور زمان آموزشها را گذراندم، در برنامهها و ماموریتها شرکت کردم و کمکم این کار برایم تبدیل به یک علاقه جدی شد. وقتی وارد هلالاحمر میشوی، کمکم میفهمی که اینجا فقط یک کار ساده یا یک سازمان نیست، یک حس است. حس کمک کردن به آدمها، مخصوصا در لحظههایی که واقعا به کمک نیاز دارند. همین حس باعث شد که سالها در این مسیر بمانم.»
اعزامی که ناگهانی شروع شد
اولین سفر اربعین برای علی کوکبی از پیش برنامهریزی نشده بود. با او تماس گرفتند و همین یک تماس همه چیز را تغییر داد. علی کوکبی در آستانه تجربهای قرار گرفت که بعدها مسیر حضور همیشگیاش در اربعین شد: «اولین باری که برای اربعین رفتم، اصلا خودم خبر نداشتم قرار است اعزام شوم. شب قبلش از روابط عمومی استان با من تماس گرفتند و گفتند فردا شب باید برای خدمت در اربعین اعزام شوی. راستش هیچ آمادگی نداشتم. نه وسایلم آماده بود، نه برنامهای داشتم. اما همان لحظه با خودم گفتم اگر قسمت شده، باید بروم. پاسپورتم آماده بود و همین باعث شد سریع تصمیم بگیرم. گفتم وقتی طلبیدهاند، باید بروم. همان شب همه چیز را جور کردم و فردای آن روز همراه بچهها راهی شدیم. شاید اگر از قبل قرار بود بروم، اینقدر سریع تصمیم نمیگرفتم، اما آن تماس باعث شد وارد فضایی شوم که بعدها برایم خیلی ارزشمند شد. در ابتدا با خودم گفتم شاید گرم و طاقتفرسا باشد. کمی استرس داشتم. اما هرگز تصور نمیکردم که تا این اندازه به خدمترسانی در آن منطقه علاقهمند شوم.»
مسیری ماندگار در اربعین
اولین تجربه برای او چیزی فراتر از یک ماموریت بود. فضایی که در مسیر اربعین و در میان زائران تجربه کرد، باعث شد سال بعد خودش مشتاقانه برای حضور دوباره درخواست بدهد: «سال بعد متوجه شدم که برای اربعین اعزام داریم. این بار دیگر کاملا مشتاق بودم. چون وقتی یک بار آن فضا را تجربه میکنی، دلت میخواهد دوباره برگردی. قبل از اینکه بروم، همیشه میشنیدم که میگفتند هوا خیلی گرم است، شرایط سخت است و جمعیت زیاد. میگفتند ممکن است اذیت شوی. اما واقعیت این است که وقتی وارد آن فضا میشوی، اصلا سختیها را حس نمیکنی. حال و هوای اربعین کاملا متفاوت است. همه با عشق آمدهاند و همین حس، انرژی عجیبی به تو میدهد. برای همین در این دو سال اخیر، خودم داوطلبانه دوست داشتم بروم. یعنی اگر هم اعزامی نبود، باز هم دلم میخواست در این خدمت حضور داشته باشم.»
خدمت، چیزی فراتر از شرایط و سختیها
با وجود شرایط سخت کاری، گرما و فشار کاری در ایام اربعین، او همچنان با اشتیاق در این مأموریت شرکت میکند. برای علی کوکبی، انگیزه اصلی چیز دیگری است: «واقعیت این است که وقتی برای خدمت میروی، خیلی به سختیها فکر نمیکنی. شاید بیرون از آن فضا تصور شود که شرایط خیلی سخت است، اما وقتی آنجا هستی، تمرکزت روی کمک به مردم است.»
او حتی از تجربهای در روزهای بحرانی کشور هم یاد میکند: «مثلا در همان روزهایی که جنگ شد و بحث اعزام نیروها به تهران مطرح بود، من خودم داوطلب شده بودم که بروم. قرار بود با یکی از گروهها اعزام شوم، اما دیگر شرایط جور نشد. برای من اصل ماجرا خدمت است. هر جا نیاز باشد، آدم باید کمک کند.»
۱۹ روز خدمت در میان زائران
حضور در اربعین برای او فقط چند روز کوتاه نیست. ماموریتهایی که در آن شرکت کرده، گاهی نزدیک به سه هفته ادامه داشته است. روزهایی پر از کار، خستگی و البته خاطراتی که هیچوقت از ذهنش پاک نمیشوند: «معمولاً حدود ۱۸ یا ۱۹ روز در مأموریت بودیم. در این مدت در درمانگاه فعالیت داشتیم و من علاوه بر کمک در کارها، مشغول مستندسازی هم بودم، چون از طرف روابط عمومی اعزام شده بودم. کار در درمانگاه خیلی متنوع است. از رسیدگی به بیماران عادی گرفته تا موارد اورژانسی. گاهی فقط پانسمان ساده است، گاهی هم شرایط خیلی حساس میشود.»
نوزادی که دوباره نفس کشید
در میان خاطرات فراوانش، یک صحنه بیشتر از همه در ذهنش مانده، روزی که یک نوزاد در آستانه مرگ به درمانگاه آورده شد: «پارسال در درمانگاه مشغول کار و مستندسازی بودم که ناگهان دیدم مردی با عجله وارد شد و یک نوزاد را در بغل گرفته بود. مدام فریاد میزد دکتر، دکتر! سریع بچه را به داخل اتاق بردند و همه دورش جمع شدند. بعد فهمیدیم که در نجف به این نوزاد اشتباها شربت بزرگسال داده بودند. شربتی که خیلی خوابآور بوده. بچه بعد از خوردن آن دچار تشنج شده بود و دیگر نفس نمیکشید. خانواده بچه اصلا نمیدانستند درمانگاه کجاست. یک ایرانی که آنجا بوده، آنها را راهنمایی کرده و گفته هلالاحمر نزدیک است. وقتی بچه را آوردند، حالش خیلی بد بود. سریع اقدامات احیا را شروع کردیم. لحظات خیلی سنگینی بود. همه اطراف ایستاده بودند. بعضی دعا میکردند، بعضی اشک میریختند. همه استرس داشتند.»
چند دقیقه بعد اتفاقی افتاد که هنوز هم برایش فراموشنشدنی است: «بعد از انجام اقدامات احیا، ناگهان صدای گریه نوزاد بلند شد. همان لحظه همه نفس راحتی کشیدند. پیر و جوان، اشک در چشمشان جمع شده بود. واقعا لحظه عجیبی بود. انگار همه ما دوباره نفس کشیدیم.»
پسری با بیماری پروانهای
اما خاطره دیگری هم هست که برای او رنگی از مهربانی و امید دارد. دیدار با پسری که با وجود بیماری سختش، آرزو داشت به کربلا برسد. او تعریف میکند: «یک پسر نوجوان داشتیم که بیماری پروانهای داشت. فکر میکنم حدود ۱۸ سالش بود و اهل کرمان بودند. اسمش هم ابوالفضل بود. این پسر به پدرش گفته بود که میخواهد حتما امسال به کربلا برود. پدرش اول گفته بود که با شرایط بیماریات خیلی سخت است، اما بالاخره قبول کرده و با ویلچر او را آورده بود. آنها چند روزی در نجف بودند و تقریبا هر روز به درمانگاه ما میآمدند تا بچهها پانسمانهایش را عوض کنند. بیماری پروانهای خیلی حساس است و پوست بیمار خیلی زود آسیب میبیند، برای همین رسیدگی به او باید با دقت زیادی انجام میشد. به مرور، رابطهای صمیمی میان او و ما شکل گرفت. ابوالفضل هر روز که میآمد، با ما حرف میزد و حالش بهتر میشد. آخرین روزی که میخواستند برگردند، پدرش گفت ما فکر نمیکردیم بچههای هلالاحمر اینقدر مهربان باشند. آن جمله خیلی در ذهنم مانده. گفت اگر هر سال هم بیاییم، دوست داریم پانسمان پسرم را همینجا عوض کنند، چون هم با مهربانی برخورد میکنید و هم با حوصله با او حرف میزنید.»
یک فرصت برای خدمت
برای علی کوکبی، همین لحظهها دلیل اصلی بازگشت هر ساله به اربعین است. لحظههایی که شاید کوتاه باشند، اما تاثیرشان عمیق است: «همین اتفاقهاست که باعث میشود آدم دوباره برگردد. وقتی میبینی کاری که انجام میدهی حتی اگر کوچک باشد، میتواند حال یک نفر را بهتر کند یا جان یک نفر را نجات دهد، دیگر سختیها به چشم نمیآید. برای من اربعین فقط یک ماموریت کاری نیست. یک فرصت برای خدمت است.»
نظر دهید