معجزه نجات، زیر نیمکتهای شکسته مدرسه میناب /روایت داوطلبی که حین امدادرسانی، پیکر ۳۵ نفر از بستگانش را پیدا کرد
صدای ضعیف و نحیف یک کودک از زیر آوار شنیده میشد. با دستان خالی خاک و سنگ را کنار میزد تا اینکه به یک قطعه بتن آهنی و بزرگ رسید. حالا دیگر زمان استفاده از تجهیزات سنگین فرا رسیده بود؛ اما درست در همین لحظات حساس، حمله دوم رخ داد و مدرسه شجره طیبه بار دیگر هدف موشکهای دشمن قرار گرفت. با این حال، عباس حیدریان، امدادگر داوطلب هلالاحمر میناب، به همراه همتیمیهایش، حتی برای یک لحظه هم تردید نکردند.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ آنها با دستگاهها و تجهیزات، خاک، آوار و بتن را کنار زدند و به دو دانشآموز رسیدند. دو پسر خردسالی که زیر نیمکت کلاس پناه گرفته بودند و تلی از آوار روی سرشان ریخته بود. هنوز نفس میکشیدند. یکی بیهوش بود و دیگری هراسان و التماسکنان از امدادگر هلالاحمر میخواست که او را تنها نگذارد. عباس حیدریان طی ۷۲ ساعت ماموریت سخت در میناب، دقایق هولناکی را تجربه کرد. روزهایی پر از اضطراب و اندوه که در میان آوارهای سرد، پیکر 35 نفر از بستگان و عزیزان خود را پیدا کرد.
پیوند با لباس سرخ و سفید در روزهای سخت
عباس حیدریان 35 سال است که در راه نجات جان انسانها در جادهها و شهرهای مختلف قدم برداشته است. ماموریتهای زیادی را پشت سر گذاشته، اما روز نهم اسفند ماه، با دیدن ستون سیاه دود که از سمت مدرسه شجره طیبه به آسمان میرفت، قدم در راهی گذاشت که تلخترین ماموریت زندگیاش بود: «نزدیک به ۳۵ سال است که به عنوان عضو داوطلب در جمعیت هلالاحمر شهرستان میناب فعالیت میکنم. در تمام این سالها، بزرگترین افتخارم این بوده که لباس سرخ و سفید هلالاحمر را پوشیدهام تا بتوانم در روزهای سخت و بحرانی، در کنار مردم باشم. اما حادثهای که در مدرسه میناب رخ داد، با تمام تجربههای قبلیام فرق داشت. آن روز وقتی صدای انفجار موشک برخاست، من تقریباً در فاصله دو کیلومتری از صحنه حادثه و مدرسه بودم. زمین زیر پایم لرزید. کمتر از ۷ دقیقه طول کشید تا خودم را به محوطهی مدرسه شجره طیبه رساندم. وقتی رسیدم، خاک و دود همهجا را گرفته بود و صدای فریاد و ناله فضا را پر کرده بود. از همان ثانیههای اول، کار امدادرسانی را شروع کردم. عملیاتی که بدون یک لحظه استراحت، تا ۷۲ ساعت کامل ادامه پیدا کرد. در این فاجعه دردناک، 35 نفر از بستگان درجهیک و فامیلهای نزدیک من به شهادت رسیدند، اما من باید خودم را کنترل میکردم تا بتوانم جان بقیه بچهها را نجات دهم.»
نفوذ به زیر سه متر آوار
ساختمان مدرسه به طور کامل فرو ریخته بود و در قسمتی از آن، تلی از خاک، سیمان و آجر به ارتفاع بیش از سه متر روی هم انباشته شده بود. امدادگر باسابقه هلالاحمر، با تکیه بر غریزه و آموزشهایی که دیده بود، به دنبال کوچکترین شکافی میگشت تا بتواند راهی به سوی افراد زنده احتمالی پیدا کند: «جلوی مدرسه که ایستادم، چشمم به خرواری از ساختمان افتاد که روی هم تلنبار شده بود. ارتفاع آوار بسیار زیاد بود، شاید بیشتر از سه متر. در نگاه اول، هر کسی فکر میکرد که زیر این همه سنگ و خاک دیگر کسی زنده نمانده است. اما من بر اساس تجربهام میدانستم که در میان این همه آوار سنگین، همیشه فضاهای خالی کوچکی به شکل روزنه یا مثلث ایجاد میشود که ممکن است بچهها در آنجا زنده مانده باشند. یک امدادگر واقعی باید حس کنجکاوی داشته باشد و تا آخرین لحظه ناامید نشود. در حین جستوجو، ناگهان چشمم به یک شکاف بسیار باریک در میان بتنها افتاد. تا کمر داخل آن شکاف کوچک رفتم. فریاد زدم اگر کسی صدای من را میشنود، جوابم را بدهد. در همان ثانیهها، صدای خیلی ضعیفی را شنیدم که به سختی درخواست کمک میکرد.»
ماموریت هنگام حمله دوم
آوارهای سبک و خاکها به سرعت با دست کنار زده شدند، اما مانع بزرگی از جنس بتنهای ضخیم و تیرآهنهای کجشده راه را بست. در همان حال که امدادگران برای آوردن وسایل سنگین لجستیکی تلاش میکردند، فاجعه جدیدی رخ داد و دوباره حمله شد: «شنیدن صدای آن دانشآموز انگار جانی دوباره به من داد. سریع با بچههای لجستیک هماهنگ کردیم و دستگاههای برش را آوردیم. دو دانشآموز به نامهای مصطفی رئیسی مقدم و محمد زارعی درست زیر نیمکت آهنی کلاسشان پناه گرفته بودند. نیمکت تا حدودی جلوی ضربه مستقیم بتن را گرفته بود اما خودش هم مچاله شده بود و باید برش میخورد. در همان لحظاتی که با دستگاه مشغول برش دادن آهن بودیم، ناگهان صدای انفجار دیگری آمد. حمله دوم آغاز شد و موشک دیگری به همان نزدیکیها اصابت کرد. همه ترسیده بودند، اما ما کارمان را رها نکردیم. در حال بیرون کشیدن مصطفی بودم که متوجه حمله جدید شد. با چشمهای وحشتزده به من نگاه کرد و التماسکنان گفت عمو، من را تنها نگذار. گفتم پسرم من کنارت هستم، نترس.»
معجزه در آخرین نفسهای دو دانش آموز
پیکر بیحرکت دانشآموز دوم در میان تاریکی کلاس ویرانشده جا مانده بود و همه گمان میکردند او در میان آوار سنگین جان باخته است. اما برگ دیگری از معجزه زندگی، در این مهلکه خاک و سنگ، رقم خورد: «وقتی مصطفی رئیسی را با تلاش زیاد و بعد از برش زدن نیمکت از زیر آوار بیرون کشیدیم، فکر کردیم نفر دوم که زیر پای او بود، شهید شده است. محمد زارعی هیچ حرکتی نداشت و صدایی هم از او نمیآمد. اما به محض اینکه مصطفی را بیرون کشیدیم، متوجه شدم محمد هنوز زنده است، ولی نفسش به سختی بالامیآمد. به خاطر دود و گازهای ناشی از انفجار موشک، او به طور غریزی نفسش را در سینه حبس کرده بود تا خفه نشود. در واقع در آخرین نفسهایش بود و اگر فقط چند ثانیه دیرتر به او میرسیدیم، جانش را از دست میداد. سریع او را هم بیرون کشیدیم و تحویل اورژانس دادیم. مصطفی تا سه چهار دقیقه بعد از اینکه در بغل من بود، اصلاً حرف نمیزد. چشمهایش باز بود اما از ترس بهتزده شده بود و فقط نگاه میکرد. به سرعت هر دو بچه را به نیروهای اورژانس تحویل دادیم تا به بیمارستان ببرند. این در حالی بود که دو دانشآموز دختر را هم که در طبقه بالا در میان آتش و دود گیر افتاده بودند نجات دادیم؛ متاسفانه بدنشان دچار سوختگی شده بود، اما خدا را شکر زنده ماندند و برای مداوا منتقل شدند.»
کار شبانه با کیسههایی خالی از جسد
چند ساعت بعد، امدادگران، در میان سرمای شبانه، مشغول جمعآوری پیکرهای شهدا بودند و بدنهای تکه تکه را از میان خاک جدا میکردند: «هر چه به شب نزدیکتر میشدیم، کار جمعآوری اجساد سختتر و تلختر میشد. تعداد شهدای دانشآموز آنقدر زیاد بود که در ساعتهای اولیه آواربرداری، ما حتی به تعداد کافی کیسه مخصوص حمل اجساد نداشتیم. دیدن بدنهای تکهتکه شده بچهها دل سنگ را آب میکرد. من خودم به شخصه مجبور شدم اعضای بدن شاید سه الی چهار شهید را داخل یک کیسه بگذارم. شرایط بسیار بحرانی و غمانگیزی بود. از یک طرف صدای شیون خانوادهها پشت نوار قرمز هلالاحمر میآمد و از طرف دیگر ما باید در میان تاریکی و گرد و خاک، پیکر معصوم بچهها را تفحص میکردیم. تا آخرین توان و تا ۷۲ ساعت کار را ادامه دادیم تا مطمئن شویم هیچ عزیزی زیر خاک جا نمانده است. کار سختی بود، اما وظیفهمان بود که یار و یاور مردم داغدار باشیم.»
قصه تلخ زنجیره فرشتگان سال چهارم دبستان
روز بعد برای عباس حیدریان بسیار تلخ بود. او در میان آوار به تجمعی از پیکرهای کوچک رسید که از بستگانش بودند: «حوالی ساعت ۴ صبح روز بعد از حادثه بود که خاکها را کنار میزدم. در میان آوار، خواهرزاده همسرم را پیدا کردم که دانشآموز سال چهارم دبستان بود. او پسربچهای بسیار مهربان و دوستداشتنی بود. وقتی آوار روی او را کنار زدم، صحنهای دیدم که هرگز فراموش نمیکنم. حدود ۱۲ دانشآموز سال چهارم دبستان، دقیقاً مثل یک زنجیر لابلای هم پیچیده شده بودند. مشخص بود که در لحظه اصابت موشک، از ترس به هم پناه برده بودند و دست و پای همدیگر را محکم گرفته بودند تا با هم فرار کنند، اما آوار سنگین سقف مدرسه به آنها فرصت نداده بود. در میان آن ۳۵ نفری که از فامیل نزدیک من در این حادثه شهید شدند، پسرخاله، پسرعمه، پسردایی، نوه خاله، نوه عمه و نوه عموهایم حضور داشتند که همگی بیگناه شهید شدند.»
لنگه کفشی که پدر را به زانو درآورد
خانوادههای ناامید و خسته، در ویرانهها قدم میزدند و چشم به دستان امدادگران دوخته بودند. عباس حیدریان با پیدا کردن یک لنگه کفش خاکی در میان دفتر و کتابهای پاره، مجبور شد خبر شهادت یکی از نزدیکترین بستگانش را به پدر چشمانتظارش بدهد: «یکی از سختترین لحظات کار من زمانی بود که پیکر محمدطاها ملاحی، خواهرزاده خانمم را پیدا کردیم. بابای محمدطاها بالای سرم ایستاده بود و با چشمهای گریان منتظر بود. پیکر محمدطاها آسیب شدیدی دیده و تقریباً فقط یک پای او سالم مانده بود. من در حین کار همیشه تلاش میکردم لوازم شخصی بچهها مثل کتابها و دفترهایشان را داخل کیسه جسد بگذارم تا شناسایی آنها برای خانوادهها راحتتر باشد. در همین حین، لنگه کفش محمدطاها پیدا شد. بابایش به محض دیدن آن لنگه کفش، روی زمین افتاد و فریاد زد. آن کفش را خودش چند روز قبل برای پسرش خریده بود و از روی همان، پیکر فرزندش را شناخت. برای من که یک امدادگر باسابقه بودم و باید در هر شرایطی خونسردیام را حفظ میکردم تا بتوانم کارم را ادامه دهم، دیدن این صحنه جلوی چشمان پدر داغدار، فراتر از توانم بود. این صحنه واقعاً سختترین و دلخراشترین لحظه تمام عمرم بود.»
از زلزله بم تا کربلای میناب
ماهها از آن نهم اسفند تاریک گذشته و اکنون فصل گرما فرا رسیده است، اما این امدادگر باسابقه هنوز هم لباس خدمت را به تن دارد و در کنار خانوادههای داغدار میناب مانده است: «از نهم اسفندماه که آن اتفاق تلخ افتاد تا به امروز، من حتی یک شب هم آرام نگرفتهام. هر شب در موکب امام رضا (ع) و در گلزار شهدا، مشغول فعالیت و خدمترسانی به خانوادهها هستم. این کار را وظیفه خودم میدانم تا در کنار خانوادههای داغدار باشم و کمی از بار غمهایشان بکاهم. در میناب واقعاً کربلای دیگری رخ داد. کربلایی که در آن بچههای بیگناه با قلم و دفترهایشان به شهادت رسیدند. من در حوادث بزرگ زیادی در کشور حضور داشتهام. مثلاً در زلزله بم، حادثه صبح اتفاق افتاد و من ظهر خودم را به آنجا رساندم و خدمت کردم. اما با جرأت میگویم که هیچ حادثهای در زندگیام به اندازه فاجعه مدرسه میناب برایم سخت و دردناک نبود. با این حال، همیشه به پوشیدن این لباس داوطلبی افتخار میکنم و عهد بستهام که تا آخرین نفسهایم در خدمت هلالاحمر و مردم باشم.»
نظر دهید