logo

سه شنبه 03 شهریور 1405

اقتصاد مقاومتی در سایه وحدت ملّی و امنیّت ملّی flag
  • تاریخ انتشار : 1405/04/30 - 15:00
  • تعداد بازدید : 4
  • تعداد بازدیدکننده : 4
  • زمان مطالعه : 7 دقیقه

پدری که با دفتر مشق خاکی دردودل می‌کرد / روایت امدادگر هلال‌احمر از روزی که مدرسه فرو ریخت

تصویر پدری که با کتاب و دفتر کودکش حرف می‌زد، از جلوی چشمش کنار نمی‌رود. پدری ساکت و آرام که روی آوار پر از خون مدرسه شجره طیبه نشسته بود و می‌دانست، جایی در اعماق همان خرابه‌ها، فرزندش دیگر نفس نمی‌کشد. مجید دادی‌نیا، امدادگر هلال‌احمر، هنوز هم با یادآوری این لحظه اشکش سرازیر می‌شود. برای او این صحنه‌، در آن ویرانه‌سرای مرگبار، دردناک‌ترین تصویری بود که در ذهنش باقی مانده است.

99784c74-7c37-486a-b7fa-4ff52dd75ee0

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ زمانیکه صدای انفجار میناب را لرزاند، همه چیز نشان می‌داد اتفاقی غیرعادی رخ داده است. چند دقیقه بعد، مجید دادی نیا، امدادگر هلال‌احمر، فهمید که باید همه چیز را رها کند و به سمت مرکز فاجعه بشتابد: «۲۰ سال است که به عنوان داوطلب با هلال‌احمر همکاری می‌کنم. شغل اصلی‌ام در اداره برق است و پیش از این هم تجربه حضور در حوادث مختلف را داشته‌ام و در صحنه‌های زیادی شرکت کردم، ولی آن روز ماموریتی متفاوت برایم رقم خورده بود. روزی که این اتفاق افتاد، من مشغول کار شخصی خودم در سطح شهر بودم که ناگهان صدای انفجار خیلی شدیدی را شنیدم. از مردم پرس‌وجو کردم که چه شده، گفتند مدرسه شجره طیبه را زده‌اند. همان لحظه از طرف اداره هلال‌احمر فراخوان دادند. بدون معطلی و با سرعت خودم را رساندم. وقتی به محل حادثه رسیدم، حدود بیست دقیقه از ماجرا گذشته بود. وارد محوطه که شدم، هنوز پیکر تعدادی از بچه‌ها روی زمین بود و بازمانده‌ها، زخمی و هراسان، سر و رویشان پر از خاک و خون بود.»

راهرویی که بوی خاک و باروت می‌داد

قدم گذاشتن به داخل حیاط مدرسه، مانند ورود به یک کابوس تلخ بود. جایی که تا چند دقیقه قبل صدای خنده و بازی بچه‌ها در آن می‌پیچید، حالا غرق در دود و خاکستر بود. امدادگران با گام‌های لرزان اما مصمم وارد حیاط شدند و با صحنه‌هایی روبرو شدند که قلب هر انسانی را به درد می‌آورد. وسایل بازی بچه‌ها و تکه‌های دفتر مشقشان روی زمین پراکنده شده بود: «وقتی وارد مدرسه شدم، اولین صحنه‌ای که با آن مواجه شدم یک راهرو یا چیزی شبیه به زمین فوتبال بود. جایی که فکر می‌کنم بچه‌ها قبل از حادثه داشتند آنجا بازی می‌کردند. کلاً قطعات بدن بچه‌ها، دست‌ها و پاهای کوچکشان روی زمین افتاده بود. واقعاً صحنه دردناکی بود. ما بلافاصله شروع کردیم به جمع‌آوری این قطعات و باقی‌مانده پیکر بچه‌هایی که تکه‌تکه شده بودند. دست‌ها و پاهای قطع‌شده را جمع کردیم. بعد از اینکه حیاط را پاکسازی کردیم، به سمت ساختمان خود مدرسه رفتیم تا کار جست‌وجو و بیرون کشیدن پیکر شهدا را از زیر آوار کلاس‌ها شروع کنیم.»

پدری که با دفتر مشق فرزندش درد و دل می‌کرد

در میان هیاهوی لودرها و فریادهای امدادگران، مردی میانسال بی‌حرکت روی یک بلوک سیمانی شکسته نشسته بود. او بدون فریاد، گریه می‌کرد و دفترچه‌ای خاکی و پاره را چنان در آغوش کشیده بود که انگار عزیزترین دارایی دنیا را در دست دارد: «صحنه‌های تلخ زیادی در آن روزها دیدم، اما یکی از تلخ‌ترین‌هایش، مربوط به پدری بود که از صبح همراه ما دنبال فرزندش می‌گشت. ساعت‌های آخر شب بود. این پدر وسط آوار نشسته بود و با چشم‌های کم سو فقط در و دیوار ویران‌شده را نگاه می‌کرد. انگار نه خواب بود و نه بیدار، در شوک کاملی فرو رفته بود. در آن شلوغی، هر وقت پیکر دانش‌آموزی را پیدا می‌کردیم و به سمت آمبولانس می‌بردیم، خانواده‌ها می‌دویدند به آن سمت. با اینکه می‌دانستند فرزندشان زنده نیست، ولی امید داشتند که لااقل نشانی از او پیدا کنند. این پدر هم تا آخرین لحظه همراه ما آوار را با دست‌هایش می‌کند. وقتی دیگر توان ایستادن نداشت، گوشه‌ای نشست. پاهایش دیگر حرکت نمی‌کرد. یک دفتر و کتاب باقی‌مانده از وسایل بچه‌ها را پیدا کرده بود، آن را دستش گرفته و مثل اینکه بچه‌اش جلویش نشسته باشد، با کتاب و دفتر حرف می‌زد. خیلی از خانواده‌ها آنجا همین حال را داشتند و با کیف و وسایل خونی بچه‌هایشان صحبت می‌کردند.»

کابوس‌های شبانه

یکی دو روز گذشت و مجید دادی‌نیا هر بار که خسته از کار به خانه برمی‌گشت و چشمان فرزند هفت‌ساله‌اش را می‌دید، سنگینی این داغ را بیشتر روی شانه‌هایش حس می‌کرد. برای یک پدر، تماشای پرپر شدن کودکان هم‌سن و سال فرزندش، شکنجه‌ای روحی بود که خواب را از چشمانش می‌ربود: «من خودم یک فرزند هفت‌ساله دارم. وقتی به عنوان یک پدر، آن خانواده‌ها و پدرهای داغدار را می‌دیدم، مدام از خودم می‌پرسیدم این‌ها چطور بعد از این می‌توانند به زندگی برگردند؟ چطور با این داغ سنگین دوباره قد راست می‌کنند؟ دیدن اینکه بچه‌های معصوم شش یا هفت ساله این‌طور پرپر و تکه‌تکه شده‌اند، واقعا کمرشکن بود. بعد از آن حادثه تا یک هفته اصلاً خواب به چشمم نیامد. تمام آن صحنه‌ها و چهره‌ها مدام جلوی چشمم تکرار می‌شدند. هنوز هم بعد از گذشت ماه‌ها، این خاطرات پاک نشده‌اند. در طول هفته حداقل سه روزش را به گلزار شهدا می‌روم یا از جلوی آن مدرسه رد می‌شوم. رفتن به آنجا دیگر جزوی از کارهای روزمره‌ام شده است. انگار اگر سر نزنم، چیزی را گم کرده‌ام و دچار یک جور پریشانی و بی‌قراری می‌شوم.»

چشم‌های منتظر در راهروی بیمارستان

در میان شلوغی و ترافیک سنگین ماشین‌های امدادی، زنی با چادر خاکی و چشمانی سرخ از گریه، هراسان از میان جمعیت عبور می‌کرد. او به محض دیدن لباس کاور هلال‌احمر، به سمت مجید دادی نیا دوید تا شاید خبری از گوشه جگرش بگیرد. زنی که دوست صمیمی خواهر مجید بود و در آن بلوا، درجستجوی فرزندش بود: «در میان آن شلوغی، یکی از خانواده‌هایی که آمده و بی‌قرار بودند را می‌شناختم. آن زن دوست خواهرم بود که دو تا از بچه‌هایش در این مدرسه درس می‌خواندند. هر بار که مرا می‌دید، مستقیم به سمتم می‌دوید و با التماس می‌گفت: “بچه ما پیدا نشد؟ هنوز خبری از بچه‌های من نداری؟” من واقعا نمی‌دانستم چه بگویم. به او گفتم تعدادی از پیکرها را به بیمارستان منتقل کرده‌اند. او سراسیمه به بیمارستان می‌رفت، اما وقتی می‌دید آنجا نیستند، دوباره با ناامیدی برمی‌گشت و زنگ می‌زد. بعضی از خانواده‌ها می‌آمدند و می‌گفتند: “ما می‌دانیم فرزندمان دیگر زنده نیست و بدنش کامل نیست، اما تو را به خدا حتی اگر یک تیکه کوچک از بدنش را هم به ما بدهید، راضی می‌شویم. همان یک تکه برای ما تسکین‌دهنده و آرامش‌بخش است.»

نشانه‌های سرخ در دل آهن سرد

چند روز از فاجعه گذشته و کار آواربرداری اولیه به پایان رسیده بود. اما تماسی دوباره نیروهای امدادی را به محل حادثه کشاند. آن‌ها باید در میان قطعات فلزی و بقایای به جا مانده از موشک، به دنبال نشانه‌هایی می‌گشتند که برخورد مستقیم را نشان می‌داد: «تقریباً سه روز به طور مداوم و مستقیم در محل بودیم و کارهای امدادی را انجام دادیم. بعد از آن دوباره فراخوان زدند و برگشتیم. فکر کنم در کل چهار روزی آنجا مشغول بودیم. بعد از اینکه آواربرداری تمام شد، یک روز بعد به ما خبر دادند که هنوز تعداد پیکرهای تحویل داده شده، کامل نیست و باید دوباره برای جست‌وجو برگردیم. ما رفتیم و دقیقاً به نقطه‌ای رسیدیم که موشک اصابت کرده بود. شروع کردیم به برداشتن تکه‌های موشک و بررسی دقیق‌تر. وقتی قطعات موشک را جابجا می‌کردیم، متوجه شدیم که تیکه‌های از بدن بچه‌ها در قطعات موشک جا مانده است. آنجا کاملا مشخص بود که موشک مستقیما به دانش‌آموزان برخورد کرده و شدت انفجار آن‌ها را متلاشی کرده است. آن تیکه‌های کوچک و سوخته، سندی بر مظلومیت بچه‌هایی بود که حتی فرصت فرار پیدا نکرده بودند.»

  • گروه خبری : اخبار ستادی,روایت خدمت
  • کد خبر : 227470
کلمات کلیدی
سیما فراهانی
خبرنگار

سیما فراهانی

نظرات

0 نظر برای این مطلب وجود دارد

نظر دهید

تنظیمات قالب