به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ وقتی صدای انفجار آسمان و زمین را یکی کرد، منازل مسکونی چند خیابان ناگهان فرو ریختند و شهر در چند لحظه به ویرانه تبدیل شد. علی جهانگیری یکی از اولین نجاتگرانی بود که وارد منطقه شد؛ با تیم ارزیاب، اما خیلی زود عملیات شروع شد: «در یکی از حملهها چند منزل مسکونی به شدت تخریب شده بود. شرایط خیلی وخیمیبود. ما بهعنوان تیم ارزیاب وارد صحنه شدیم، ولی همانجا عملیات را هم شروع کردیم. صدای نفس مردم از زیر آوار میآمد و وقت نداشتیم فقط بررسی کنیم، باید میجنگیدیم برای نجات جانشان.»
دختری که از بغل امدادگر جدا نمیشد
صحنه وحشتناکی بود. مردم وحشت زده بودند. هرکس عکس العملی نشان می داد. یکی اشک می ریخت، یکی فریاد می زد و دیگری کمک می خواست. میان آن همه صدا، گریهای ضعیفتر جلب توجه کرد. صدای یک دختربچه کوچک که زیر آوار محبوس شده بود. جهانگیری و تیمش با احتیاط بهسمت صدا رفتند: «بچه را زیر آوار پیدا کردیم. پیشانیاش خراش برداشته بود، ولی چیزی که بیشتر درد داشت، ترسش بود. وحشت کرده بود، میلرزید، حرف نمیزد. فقط گریه میکرد و مدام اسم مادرش را صدا میزد. فوراً کمکهای اولیه را انجام دادیم.»
لباس خاکی امدادگرها برای دخترک سنگر شد. چند ساعت کنارش ماندند تا نیروهای حمایتی برسند، اما بچه از آن جمع جدا نمیشد: «نمیخواست از ما جدا شود. تا یکی دو ساعت کنارمان بود، چسبیده بود به من و بچههای هلال احمر. وقتی پدربزرگ و مادربزرگش رسیدند، با گریه تحویلشان دادیم. بعدها شنیدم پدرش همانجا شهید شده بود و مادرش هم در بیمارستان فوت کرده. صدای گریهاش هنوز در گوشم هست.»
شب انفجار
ساعت دو نیمهشب، سکوت شهر با انفجار دیگری شکست. موشک به محلهای اصابت کرده بود که هنوز چراغهای خانههایش روشن نشده بود. مردم در خواب بودند، و بیداریشان در میان خاک و سنگ رقم خورد. جهانگیری آن شب فرمانده عملیات نجات بود: «در آن حادثه، منازل مسکونی را زده بودند، بیشتر مردم زیر آوار بودند. تعداد کشتهها زیاد بود، ولی ما فقط به زندهها فکر میکردیم. فوراً وارد عمل شدیم.»
نجات ۱۷ نفر
بوی گاز، گرد سیمان و صدای فریاد درهم تنیده بود. امدادگران با چراغهای پیشانی و تجهیزات وارد خانههای فرو ریخته شدند. جهانگیری میگوید آن شب یکی از سختترین عملیاتهای عمرش بود؛ اما نتیجه، معجزهای واقعی بود: «در آن حادثه ۱۷ نفر را از زیر آوار نجات دادیم. سه نفرشان زیر حجم سنگین آوار بودند، چهل دقیقه روی آن نقطه کار کردیم تا از خاک بیرونشان آوردیم. بقیه را با کمک بچهها، کول کردیم، روی برانکارد گذاشتیم، سریعتر انتقال دادیم چون آوارشان سبکتر بود. زیر یکی از خانهها مادری بود که فریاد میزد: «بچهام زیر آوار مانده». هر چه گشتیم، کودکی پیدا نشد. گریههایش آدم را میلرزاند. میگفت بچم، بچم… اما بچهای نبود. صدایش هنوز توی گوشم مانده. تلخترین لحظه عملیات همان بود.»
از جنگ دوازدهروزه تا امروز
جهانگیری، بیش از یک دهه مربی و مدرس امداد بوده است؛ خودش کلاسهای مقابله با بحران را برگزار کرده، اما هیچ آموزشی برای تماشا کردن چنین صحنههایی کافی نیست. جنگ قبلی برایش تجربهای سنگین بود، اما این یکی، برایش خیلی متفاوت است: «در جنگ قبلی، شبانهروز خدمت کردیم. تجربهاش برایمان مهم بود، ولی روحیه به این شرایط عادت نمیکند. آن جنگ وقتی تمام شد، تجربههای خاصی پیدا کردم، اما خودمان هم درگیر بحران شده بودیم. حمایت روانی بلد بودم، اما در آن روزها، خودمان هم نیاز به حمایت داشتیم.»
قلب لرزان ورزشکار هلال احمری
جهانگیری سالهاست ورزشکار حرفهای است؛ ولی فشار روحی جنگ قبلی کاری کرد که حتی تمرین روزمرهاش را نتواند ادامه دهد: «من ورزشکار حرفهایام. حتی یک روز هم ورزشم قطع نمیشد. ولی بعد از جنگ قبلی، تا شش ماه اصلاً نمیتوانستم ورزش کنم. روح و جسمم خسته بود. تازه دو ماه بود دوباره تمرینهایم را شروع کرده بودم، که دوباره جنگ شروع شد.»
یادش میآید در آن جنگ، صحنهای در منطقه اوین همیشه با او مانده؛ تصویری که هیچ بحران دیگری نداشت: «بدترین خاطرهام آن حادثه اوین بود. صحنههایی دیدم که در هیچ عملیاتی ندیده بودم. هنوز وقتی یادم میافتد، نفسم تنگ میشود.»
این بار جنگ طولانیتر است
خستگی بر چهره امدادگرها نشسته، اما ایستادن هنوز قانون نانوشته گروه است. شدت انفجارها بیشتر، آسیبها وسیعتر و فشار روانی طاقتفرساتر شده است. جهانگیری به عنوان سرتیم یکی از پهنهها، کارش فقط نجات نیست؛ باید مراقب روحیه همتیمیها هم باشد: «این جنگ شدت بیشتری دارد، آسیبها بیشتر است و زمانش طولانیتر. بچهها خیلی اذیت میشوند. من سرتیم یکی از پهنهها هستم، سعی میکنم بچهها را کنترل و راهنمایی کنم تا عملیات سالم پیش برود. خطر همیشه هست، هنر ما این است که بچهها را بدون خطر راهبری کنیم.»
افتخار امدادگران
جهانگیری میگوید افتخار هر نجاتگر این نیست که فقط جان دیگران را نجات دهد، بلکه بتواند همه اعضای تیم را سالم از میدان بیرون بیاورد. مأموریت او همین است؛ راهبری بیخطر، بیتلفات: «افتخار ما این است که سالم برویم و تیم را سالم برگردانیم. تا همین الان که ۱۹ روز از جنگ میگذرد، هنوز اصلا خانه نرفتهام. از دو روز قبل از جنگ هم شیفت بودم؛ یعنی ۲۱ روز است سر کارم. ولی خودم نمیخواهم بروم خانه. مردم احتیاج دارند. باید بمانم.»
پشتیبان از جنس خانواده
پشت این ماندنهای طولانی، خانوادهای ایستاده که نه گلایه دارد و نه شکایت. برای علی جهانگیری، صدای پدرش همان نیرویی است که بعد از هر عملیات به او انگیزه و انرژی می دهد: «خانوادهام حمایتم میکنند. پدرم همیشه قوت قلبم است. میگوید کم نگذار. همین جمله مرا نگه میدارد. وقتی خستهام، یادش میافتم و ادامه میدهم.»
صدای کودک و فریاد مادر
با وجود همه سختیها، جهانگیری تصمیمش را گرفته؛ بماند تا آخر. برای او جنگ فقط میدان نبرد نیست، بلکه میدان انسانیت است. تصویر دختربچهای که از بغلش جدا نمیشد، فریادهای آن مادر در نیمهشب، چهره خاکی نجاتیافتگان… تمام آنها دلیل ایستادنش هستند: «میخواهم در کنار مردم باشم. تا آخر. وقتی صدای کسی از زیر آوار میآید، دیگر چیزی مهم نیست. نه خستگی، نه خواب، نه ترس. فقط باید رفت، چون شاید همان صدا، آخرین امید یک زندگی باشد. وقتی این صحنهها را میبینم، می دانم که باید در میدان باشم. باید کنار مردمم باشم و تمام آموزش هایی را که دیدم، در این راه استفاده کنم.»
صدایی که هنوز ادامه دارد
۲۱ روز و شب بیوقفه امداد، دهها عملیات، نجات بیش از ۱۷ نفر؛ اما برای علی جهانگیری، عددها معنایی ندارند. هر چهرهای که از زیر آوار بیرون آمده، داستانی است از ایمان و توان. او نهتنها درس امداد میدهد، که خود، نمونه زندهی معنای واقعی امداد است: «صدای گریه آن بچه هنوز در ذهنم هست. هر بار یادم میافتد، با خودم میگویم مگر این بچه چه گناهی داشت؟ شاید همین سؤال ساده، انگیزهای است برای ادامه راه… تا زمانی که جنگ هست، ما هم هستیم.» / سیما فراهانی