امروز جمعه  ۲۸ فروردين ۱۴۰۵

روایت یک امدادگر از تلخ‌ترین لحظات جنگ/ نجات نوجوانی که خانواده‌اش زیر آوار ماندند

طاها جوانمرد، امدادگر داوطلب هلال‌احمر تهران، 40 روز زیر باران انفجارها حضور داشت؛ روزهایی که نه فقط آوار و دود، بلکه صحنه‌های تلخی مثل یافتن پدر و مادر و خواهر یک نوجوان، پیکر نوزادان و فریادهای خاموش خانه‌های مسکونی بر ذهنش ماندگار شد. او از میان صدای آژیرها، آوارهای فرو ریخته و لحظه‌هایی که جان انسان‌ها بین مرگ و زندگی آویزان مانده بود، روایتی دارد که هرگز فراموش نخواهد شد.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ طاها جوانمرد امدادگری است که تجربه جنگ ۱۲ روزه را پشت سر گذاشته بود، اما می‌گوید هیچ‌‌چیز شبیه این دوره نبود. همه چیز تلخ تر و صحنه‌ها دردناک تر از آن چیزی بود که تصورش را می‌کرد: «من تمام روزهای جنگ تحمیلی سوم را کامل در صحنه بودم. ما از جنگ ۱۲ روزه به بعد دوره‌ها و تمرین‌های بیشتری را گذرانده بودیم و آماده‌تر بودیم، اما این سری اصلاً قابل مقایسه نبود. حجم انفجارها غیرقابل‌باور بود. خانه‌ها، کوچه‌ها، ساختمان‌های مسکونی. همه‌جا ویران بود. بیشتر کسانی که آسیب می‌دیدند زن‌ها و بچه‌ها بودند. خیلی جاها حتی یک نیروی نظامی هم دیده نمی‌شد. مردم عادی زیر آوار مانده بودند. همین مسئله درد ما را بیشتر می‌کرد؛ اینکه می‌دانستیم وسط منطقه‌ای هستیم که هیچ نظامی در آن نبود، فقط خانواده‌ها.»

نوجوانی که زنده ماند

در اولین روز عید، سه خانه در کنار هم تخریب شده بود. نیروها برای جستجو وارد یکی از خانه‌ها شدند و صحنه‌ای دیدند که بعدها تبدیل شد به یکی از تلخ‌ترین خاطرات طاها جوانمرد: «روز اول عید بود. سه خانه در کنار هم تخریب شده بود. وارد یکی از خانه‌ها شدیم و در یکی از اتاق‌ها توانستیم یک پسر نوجوان را زنده پیدا کنیم. وقتی بیرونش آوردیم، در چهره‌اش حیرت بود و ناباوری. شوکه بود. گفت پدر، مادر و خواهر هفت‌ساله‌اش در قسمت دیگری از خانه خوابیده بودند. چند ساعت جستجو کردیم. آخر سر پیکر پدر و مادرش را روی تخت پیدا کردیم و کمی آن‌طرف‌تر پیکر خواهر کوچکش را. این پسر اما در اتاق دیگری بود که موج انفجار او را پرت کرده و همان باعث شده بود زنده بماند. کمر و لگنش آسیب دیده بود، اما خودش هنوز نفهمیده بود چه اتفاقی افتاده. نگاهش، نگرانی‌اش. هنوز هم فراموشم نشده. صحنه‌ای بود که آدم را از پا می‌انداخت.»

پیکر نوزادی که زیر آوار پیدا شد

هفته سوم جنگ، یکی از سنگین‌ترین اصابت‌ها در یک ساختمان چهارطبقه رخ داد. جوانمرد و هم تیمی‌هایش با امید نجات وارد شدند، اما آنچه دیدند بیشتر تلخی بود تا نجات: «هفته سوم جنگ بود که یک ساختمان مسکونی چهارطبقه مورد اصابت قرار گرفت. کناری‌ها هم تخریب شده بودند. وارد آوار شدیم، اما حجم تخریب طوری بود که امکان جستجوی دقیق نداشتیم. با این حال، یک پیکر نوزاد را پیدا کردیم. نوزادی که احتمالاً فقط چند هفته سن داشت. در پارک روبه‌رو هم پیکر سه کودک پیدا شد. رفتیم سمت ساختمان کناری؛ اول چیزی پیدا نکردیم و خوشحال شدیم، فکر کردیم شاید تخلیه شده باشند. همان موقع صدای آلارم گوشی شنیدیم. همان صدا ما را به سمتی کشاند که یک پا از زیر آوار پیدا شد. پیکر یک خانم بود. همسایه‌ها گفتند یک نوزاد هم داشته. در سقف یک خط باریک خون دیدیم. موج انفجار نوزاد را به جای دیگری از خانه پرت کرده بود. پیدا کردیمش. دو ماهه بود، شاید هم کمتر. آن لحظه فقط سکوت کرده بودیم. سکوتی که از درد می‌آمد، نه از آرامش.»

زن مسنی که در میان آتش مانده بود

در هفته آخر، یکی از اصابت‌ها باعث تخریب خانه‌ای در کنار یک ساختمان اداری شد. نیروهای امدادی از طبقات پایین چند نفر را زنده خارج کردند، اما طبقه چهارم صحنه دیگری داشت: «در شمال تهران یک ساختمان اداری را زده بودند و کنار آن یک خانه مسکونی تخریب شده بود. طبقه اول و دوم چند نفر را زنده بیرون آوردیم. اما طبقه چهارم، قبل از رسیدن ما یک آقا را خارج کرده بودند که می‌گفت همسرش هنوز داخل است. رفتیم داخل و پیکر سوخته یک خانم مسن را پیدا کردیم. مشخص بود که اتاق دچار حریق شده ولی خانه هنوز سالم بود. آن زن آن‌قدر مسن بود که نتوانسته بود از خودش دفاع کند و فرار کند. وقتی بدنش را بلند کردیم، انگار بخشی از روح آدم می‌شکست. این صحنه‌ها هیچ‌وقت از ذهن آدم بیرون نمی‌رود.»

مردی که معجزه‌وار زنده ماند

در یکی از ظهرهای بمباران، محله‌ای مسکونی زیر آوار فرو رفته بود و هیچ‌کس نمی‌دانست آیا کسی زنده مانده یا نه. تا اینکه یک صدا امید تازه‌ای آورد: «ظهر بود و محله‌ای کاملاً مسکونی هدف قرار گرفته بود. داشتیم جستجو می‌کردیم که صدایی ضعیف شنیدیم. از اهالی کسی نمی‌دانست آیا فردی داخل بوده یا نه. دنبال صدا رفتیم؛ زیر آوار مردی بود که فقط صورتش کمی مشخص بود. تمام بدنش زیر آوار مانده بود. بیست دقیقه طول کشید تا زنده خارجش کردیم. وقتی بیرون آمد، باورش نمی‌شد زنده است. ما هم باورمان نمی‌شد. گاهی هم این معجزه‌ها می‌تواند تمام خستگی روز را از جان آدم بیرون ببرد.»

دختری که میان زمین و هوا گیر کرده بود

روزهای آخر، خیابان‌های تهران هنوز زیر دود و صدا بود. طاها آن شب یکی از سخت‌ترین عملیات‌هایش را انجام داد: نجات دختری ۲۴ ساله که میان آوار معلق مانده بود: «شب قبل از آتش‌بس بود. به یکی از خیابان‌ها رسیدیم و یکی از اهالی مرا برد داخل آوار. گفت یک خانم از پنجره دیده می‌شود؛ مچ دستش را تکان می‌دهد تا بفهمیم زنده است. وقتی بالا رفتیم دیدیم میان زمین و آسمان گیر کرده؛ هنگام انفجار خواب بوده و پتوی زیرش به یک تکه آهن گیر کرده بود و او معلق مانده بود. هنوز تجهیزات نرسیده بود، جرثقیل نبود. خودم رفتم داخل و او را فیکس کردم. بچه‌های آتش‌نشانی کمک کردند و او را خارج کردیم. پهلویش آسیب جدی دیده بود، مدام از حال می‌رفت و برمی‌گشت. ۲۴ ساله بود. جوان، نگران، وحشت‌زده. مادرش هم زیر آوار بود و خوشبختانه زنده خارج شد. آن شب برای ما مثل معجزه بود.»   /سیما فراهانی

کلیدواژه‌ها:

0
/
۱۴۰۵/۰۱/۲۶- ۲۳:۴۱
/
متن دیدگاه
نظرات کاربران
تاکنون نظری ثبت نشده است
لینک کوتاه