به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ محسن شرقی جوانی است که مسیر آشناییاش با هلالاحمر از چند سال پیش آغاز شد. او خود را امدادگری داوطلب میداند که تعهدش نه فقط اداری، بلکه قلبی است: «حدود چهار پنج سالی میشود که در جمعیت هلالاحمر مشغول به کارم. چند سال در حوزه امداد و پایگاهها بودم. داوطلب هستم و همیشه خودم را متعهد میدانم. در جنگ تحمیلی سوم، توفیق شد که به تهران اعزام شویم و برای اولینبار با صحنههای واقعی جنگ از نزدیک روبهرو شدم.»
15 روز حضور در تهران جنگزده
آغاز حضور او در تهران با روزهای ابتدایی سال نو همزمان شد؛ 15 روزی که بهجای آرامش تعطیلات، پر بود از آمادهباش، صدای آژیر و حرکت میان خیابانهایی که پر از اضطراب بود: «تا اواخر فروردین در تهران بودم؛ یعنی تقریباً 15 روز کامل. شرایط آنقدر سنگین بود که گذر زمان حس نمیشد. هر روز مأموریت داشتیم و هر ساعت احتمال میرفت دوباره نقطهای زده شود. با اینکه میدانستم چه خطرهایی هست، هیچوقت فکر برگشتن نکردم. خودم خواستم بروم و حس میکردم وظیفهام است بمانم.»
اولین صحنه جدی برخورد با تخریب
سوم فروردین، او و تیمش برای مأموریتی مهم فراخوانده شدند. منطقهای که بخشی از آن تحت تأثیر حمله قرار گرفته بود، پر از دود، آوار و مردمیبود که از ترس و سردرگمیبه خیابان پناه آورده بودند: «روز سوم فروردین، بعدازظهر، ما سمت جنوب تهران مستقر بودیم. آنجا یکی از بخشهایی بود که مورد اصابت قرار گرفته بود. خانههای اطراف هم آسیب دیده بودند. وضعیت خیلی آشفته بود. مردم از ترس از خانهها بیرون آمده بودند. بعضیها مصدوم شده بودند، اما خوشبختانه آسیبهای جدی کمتر بود. حالوهوای آن خیابان، سکوتی داشت که فقط با صدای گریه مردم و رفتوآمد نیروها قطع میشد.»
اولین صحنههای تلخ
محسن شرقی در آن ساعات، با واقعیتهای جدیدی روبهرو شد؛ صحنههایی که پیشتر فقط شنیده بود و حالا از نزدیک میدید. یکی از آنها مربوط به کودکی بود که بخشی از بدنش زیر آوار گیر کرده و مادرش بیتابانه کنارش ایستاده بود: «یکی از تلخترین صحنهها، کودکی هشت یا نه ساله بود که نیمه بدنش از زیر آوار بیرون مانده بود. کار آواربرداری را آغاز کردیم و بعد از حدود 20 دقیقه پسربچه را صحیح و سالم از آوار خارج کردیم. مادرش بیتاب بود و اضطرابش طبیعی بود. من کنارش ایستادم و فقط سعی کردم آرامش بدهم. میگفتیم، نگران نباشید، ما کنار شما هستیم. حضور ما برای آنها یک دلگرمیبود. مردم تهران در آن روزها برای نیروهای هلالاحمر احترام خاصی قائل بودند. فقط میگفتند همین که اینجا هستید، برای ما کافی است.»
مردمیکه نیاز به یک جمله آرامش داشتند
در کنار عملیاتهای امدادی، او شاهد موجی از وحشت و اضطراب بود؛ مردمیکه میان آژیرها و تخریبها، دنبال یک نشانه امن میگشتند. امدادگران علاوه بر نجات جسم، باید به آرامش مردم هم کمک میکردند: «خیلیها فقط ترسیده بودند. مصدوم نبودند اما نمیدانستند باید چه کنند. ما با آنها صحبت میکردیم. میگفتند: دوباره میزنند؟ ما هم میگفتیم: نگران نباشید، فعلاً امن هستید. همین حرفها، همین همراهیها، خودش یک نوع امداد بود. میدانستیم در آن شرایط مردم فقط دنبال یک نقطه اتکا هستند.»
جنگندههایی که از بالای سر عبور میکردند
در شبها و ساعات آمادهباش، خطر بسیار نزدیک بود. صدای چرخش جنگندهها بر فراز موقعیتهای استقرار تیم، کموبیش همیشگی بود و تشخیص اینکه کدام نقطه هدف قرار میگیرد، ممکن نبود: «هر لحظه احتمال خطر بود. چند بار جنگنده از بالای سر ما رد شد. صدایش کاملاً مشخص بود که دور میزند. یک شب دقیقاً بالای محلی که ماموریت اجرا میکردیم، همانطور چرخ میزد. معلوم نبود هدفش کجاست. ما فقط کارمان را ادامه میدادیم؛ میدانستیم ممکن است همان نقطه را بزند. این واقعیت را همه قبول کرده بودیم.»
عملیاتهایی که تا لحظه آخر ادامه داشتند
در بعضی روزها عملیاتهای آواربرداری یا جستوجو تا آخرین دقایق ادامه پیدا میکرد. برخی نقاط دوباره زیر خطر حمله بودند، اما تیم مجبور بود بین ماندن و انجام وظیفه یکی را انتخاب کند: «بارها شده بود در منطقهای کار میکردیم و احتمال میدادیم دوباره هدف قرار گیرد. اما عملیات را رها نمیکردیم. مردم آنجا امیدشان به ما بود. شاید اتفاق میافتاد، شاید هم نه. ولی ما وظیفه داشتیم ادامه بدهیم. همین که میدیدیم مردم کمی آرامتر میشوند، برایمان کافی بود.»
ترس بود، اما مانع ماندن نمیشد
با وجود صحنهها و صداهایی که هر لحظه میتوانستند تهدیدکننده باشند، محسن شرقی هیچگاه به بازگشت زودتر فکر نکرد. برای او، ماندن یعنی عمل کردن به تعهدی که از ابتدا پذیرفته بود: «ترس طبیعی است. اما هیچوقت فکر نکردم که باید برگردم. وقتی قبول میکنی امدادگر باشی، یعنی شرایط سخت را هم قبول کردهای. داوطلب هستم، اما داوطلب بودن فقط یک اسم نیست، یک تعهد قلبی است. من وظیفهام را میدانستم و پایش ایستادم.»
خانواده و نگرانی همیشگی
او مجرد است، اما تجربه این روزها برای خانوادهاش بهویژه پدر و مادرش همراه با نگرانی بود. با این حال، میدانستند او باید وظیفهاش را انجام دهد: «پدر و مادرم خیلی نگران بودند. طبیعی است. هر خانوادهای در چنین شرایطی اضطراب دارد. اما من هم وظیفه خودم را میشناختم. میدانستم این مسیر را انتخاب کردهام و باید پای آن بمانم.» /سیما فراهانی