به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ عصر رمضانی بود و هوا بوی خاک سوخته و ترس میداد. خیابان پر بود از دود، آجرهای خردشده و نگاههای سرگردانی که میان آوار و آسمان دستبهگریبان شده بودند.
ورود به حادثه
محسن با تجهیزات رسانهایاش از میان سروصدای آتشنشانی و فریاد مردم عبور میکرد: «از ماشین که پیاده شدم، موجی از گرمای آتش و بوی باروت توی صورتم زد. فقط چند ساعت به افطار مانده بود. آمده بودم که فیلم بگیرم، ثبت کنم، روایت کنم اما قرار نبود آواربرداری کنم. اما چشمم به خانه کاملاً تخریبشده افتاد. سقفی که ریخته بود، تیرآهنهایی که مثل استخوانهای شکسته بیرون زده بودند. آنجا بود که فهمیدم امروز فقط قرار نیست ناظر باشم. گوشهی ویرانی، مردی با لباس خاکی نشسته بود، سرش میان دستهایش. ناگهان فریاد زد: «خانوادهام زیر آوارن…» آنجا بود که قلبم لرزید.»
آغاز جستجو
امدادگران با سرعت و نظم کار میکردند و میانشان مردم عادی با دستهای خالی، خاکآلود و بیتجهیز اما امیدوار، آجرها را جابهجا میکردند. محسن از دور فیلم میگرفت، اما چیزی از درون او را آرام نمیگذاشت. قاب دوربینش دیگر شفاف نبود؛ تصویر مرد خاکیپوش آن را پر کرده بود: «اولش فقط داشتم تصویر میگرفتم. سعی میکردم جایی بایستم که مزاحم نشوم. اما هر چه جلوتر رفتم، نگاه خالی و شکستهی آن مرد در ذهنم نشست. انگار از قاب دوربین بیرون میپرید و خودم را مجبور میکرد بیشتر نزدیک شوم. بعد از چند دقیقه دیگر نتوانستم. دوربین را گذاشتم کنار و رفتم داخل صف آواربرداری. آوار عمیق بود؛ هر سنگی را که برمیداشتی، جایش خالی میشد و تکهای دیگر میلغزید داخلش.»
صدایی از زیرآوار
زمان سنگین میگذشت. خاک در هوا معلق بود و صدای برخورد بیلها با آوار آوای بینظمیبود که هیچکس توجهی به آن نداشت. ناگهان یکی از امدادگران دستش را بالا برد و سکوتی مطلق بر ویرانه نشست؛ سکوتی که همه میترسیدند در آن چیزی نشنوند… یا بشنوند. خداپرست این لحظه را اینطور توصیف میکند: «حدود نیم ساعت گذشته بود که یکی از بچههای نجات گفت: «همه ساکت… یه صدا میآد.» نفسها در سینه حبس شد. چند ثانیه بعد صدایی آمد… صدای یک خانم. نفسنفس میزد اما واضح گفت: «کمکم کنید… گیر افتادم…» دلم ریخت. یکی از بچهها خم شد و با صدایی آرام و مطمئن گفت: «خانم، صدات رو شنیدم. انرژی خودت رو نگهدار. داد نزن. داریم میرسیم.» همان لحظه دوربین را دوباره برداشتم؛ می خواستم صدای صحبت تیم نجات با آن خانم را ضبط کنم. اما صدا خیلی کم بود. تخمین زدیم حداقل یک متر یا بیشتر آوار روی او بود. ولی همین که صدایش را شنیدیم، همه دلگرم شدیم. کاملاً میدیدم حرکت بچهها سریعتر شده بود، اما آواربرداری کند پیش میرفت. تیرآهنهای کج و تکه سنگهای سست اجازه سرعت نمیدادند. با این حال همان چند کلمه امید را به بچهها تزریق کرد.»
تلاش و فرسودگی
با هر ثانیهای که میگذشت، هم امید بیشتر میشد و هم ترس. امدادگران با سرعتی نفسگیر میجنگیدند، اما آوار سنگین بود. تیرآهنها کج شده بودند و هر تکان کوچک، ممکن بود همهچیز را بدتر کند. صدای زن گاهی میآمد، گاهی محو میشد؛ مثل کسی که میان مرز بیداری و خاموشی دستوپا میزند: «هر چند دقیقه یک نفر صدا میزد: «خانم، ما اینجاییم. تحمل کن.» و او جواب میداد. هر بار ضعیفتر. اما هنوز میشد امید را از صدایش شنید. کار سخت بود. هر قطعهای را که جابهجا میکردیم، باید اول مطمئن میشدیم روی مسیر هواییاش فرو نریزد. زمان علیه ما میدوید، اما آوار با ما لج کرده بود.»
سقوط دوباره آوار
لحظهای فرا رسید که انگار خود ویرانه از جنگیدن خسته شده بود. سقفی نیمهگیرکرده رها شد و با صدایی مهیب پایین آمد. گردوغبار در هوا پیچید و همهچیز را سفید و مبهم کرد. امیدها لحظهای در غبار گم شد: «چند دقیقه بعد، یک دفعه قسمتی از سقف رها شد و با صدای ترسناکی افتاد. روی مسیر هوایی که آن خانم در آن نفس میکشید و ما با او حرف میزدیم. هوا پر از خاک شد. سرفهکنان دوباره ادامه دادیم، خاک را کنار زدیم، تیرآهنها را بلند کردیم… اما وقتی دوباره صدایش زدیم، دیگر جوابی نیامد. سکوتی که سنگینتر از آوار بود. سکوت کردیم و گوش دادیم. فقط صدای ضربات بیل و دستهایی بود که دیوانهوار خاک را کنار میزدند. یک ساعت بعد که بالاخره به او رسیدیم، صورتش آرام بود… عجیب آرام. انگار میان این همه خشم آهن و آجر، کسی آرامش را هدیهاش داده باشد.»
آواری سنگین تر از دستان امدادگر
شب آن روز هیچکس مثل قبل نبود. برای برخی، کارشان تمام شده بود؛ اما برای محسن، حادثه تازه شروع شده بود. آوار در آن خیابان جا مانده بود، اما بخشی از آن در ذهن او، در صدایش و در خوابهایش ادامه داشت: «آن روز افطار نکردم. نمیتوانستم. هنوز هم گاهی شبها قبل از خواب، صدای آن خانم را میشنوم که میگوید: «کمکم کنید…» و من جواب میدهم، اما انگار همیشه آوار سنگینتر از دستهای ماست.»