جستوجوی تلخ یک مادر در میان ملافههای سفید سردخانه
ساعتها در سردخانه قدم زد و یکییکی پیکرها را زیر نظر گرفت. در دلش، سختترین و دردناکترین آرزوی زندگیاش را از خدا طلب کرد. اینکه زیر این ملافههای سرد و سفید، دخترش را به او نشان دهد. مادر زینب با دستانی لرزان، ملافهها را کنار میزد. دقایقی طولانی در فضای سنگین سردخانه قدم زد تا اینکه بالاخره چشمش به یک جوراب و لباس سبز روشن افتاد. آنقدر روشن که بتواند لباس فرم مدرسه را از بقیه همکلاسیهایش متفاوت کند. لباسی روشن که حتی در آن تاریکی، میان لباسهای دیگر میدرخشید. دیگر نیازی نبود ملافه را کنار بزند و صورت دخترش را ببیند. همان جوراب و لباس سبز روشن کافی بود تا مادر، دختر ۹ سالهاش را بشناسد. بدن کوچک و نحیف دخترش حالا دیگر گرمایی نداشت و زینب مکیزاده، نامش در لیست شهدای شجره طیبه ثبت شد.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر ؛ مادر حالا در خانهاش نشسته است. ماهها از آن حادثه گذشته، اما هنوز هم با دستانی لرزان، بغضی که در گلویش جا خوش کرده و چشمانی غمزده، از دخترش صحبت میکند. از دختری که مهربانیاش بر سر زبانها بود و لبخند شیرینش، به دل همه اطرافیانش مینشست.
مادر زینب با صدایی آرام و پر از حسرت، شروع به روایت میکند: «زینب من، هنگام شهادت ۹ سال و چهار ماه داشت و کلاس چهارم دبستان بود. آن سال، اولین سالی بود که زینب روزه میگرفت، روزه اولی بود. دهم رمضان بود که این فاجعه اتفاق افتاد. 8 تا از روزههایش را گرفته بود. آخرین روز، برای سحری بیدار نشد. میدانستم که زینب ضعیف است. لاغر بود و جسم نحیفی داشت. من هم سخت نگرفتم. یک لقمه و مقداری تنقلات برایش آماده کردم. مثل روال همیشه موهایش را شانه کردم و حتی دکمههای مانتویش را خودم بستم. همیشه تا حیاط همراهیاش میکردم، اما آن روز، نمیدانم چرا فقط تا وسط حیاط زینب را همراهی کردم و خداحافظی کرد و رفت. این شد آخرین خاطره من از زینب. آن روز زینب فقط خداحافظی کرد و من نمیدانم خوراکیاش را خورد یا نه. در خانه بودم که ناگهان صدای یک ضربه شدید از در خانه حس کردم. در سالن تکان خورد. اول ترسیدم، گفتم عجیب است چرا باید در اینطور تکان بخورد. خیلی طول نکشید، شاید یک دقیقه هم نشد که ضربه آخر خیلی شدیدتر بود و حس میکردم در میخواهد از جا کنده شود. با ترس رفتم سراغ در، باز کردم. نگاه کردم، دیدم زمینلرزه هم نیست. حدود ۴۰ دقیقه قبلش، دخترم تماس گرفت و گفت مامان، به تهران حمله شده. آن لحظه، ساعت ۱۱ و ۲۰ دقیقه بود که به ذهنم خطور کرد احتمالا جنگ شده است. فرزند کوچکترم را برداشتم و با گوشی بیرون آمدم. دیدم همه همسایهها بیرون آمدهاند و داد و بیداد میکنند.»
او با چشمان پر از اشک ادامه میدهد: «خیلی طول نکشید که پسرم که مدرسهاش مشرف به خیابانی بود که مدرسه دخترم در آن قرار داشت، تماس گرفت و گفت مامان، میگویند درمانگاه را زدهاند. خودش شاهد ستون عظیم دود و آتش بود و حس میکرد که درمانگاه را زدهاند. درمانگاه روی خیابان مدرسه قرار داشت و در انتهای کوچه، مدرسه بود. خلاصه وقتی پسرم گفت که درمانگاه را زدهاند، همان لحظه به یاد دخترم افتادم. به پسرم گفتم زینب، زینب کجاست. نمیدانم چرا با وجود اینکه نمیدانستم که مورد هدف قرار گرفتهاند، ناخودآگاه گفتم زینب. بلافاصله با همسرم تماس گرفتم و گفتم کجایی؟ او گفت نزدیک خانه است. گفتم هرجا هستی برگرد که میگویند درمانگاه را زدهاند. غافل از فاجعهای که اتفاق افتاده بلافاصله حرکت کرد و رفت به سمت مدرسه. دقایقی بعد تماس گرفت و گفت همه چیز تمام شده است. دیگر نفهمیدم چه شد. روز حادثه، در مدرسه حضور پیدا نکردم. همه ممانعت کردند و اجازه ندادند بروم. خانواده خودم، همسرم، برادرم، هیچکدام نگذاشتند که من بروم و من روز بعد رفتم.»
مادر، به لحظات دشوار شناسایی پیکر زینب میرسد. دقایقی وحشتناک که او را راهی سردخانه کرد. جایی که فقط پیکرهای کوچک میدید و مجبور بود از روی آنها دخترش را شناسایی کند. سختترین و دلخراشترین لحظهای که یک مادر میتواند تجربه کند: «وقتی هیچکس موفق نشد دخترم را شناسایی کند، خیلی مستاصل شدم. میدانستم که ۷۰، ۸۰ درصد شهدا روز اول پیدا شدهاند. نمیتوانستم بنشینم و دست روی دست بگذارم. فردای روز حادثه، از ساعت ۸ صبح در محل حادثه بودم تا ۲:۳۰ ظهر. وقتی با بچههای هلالاحمر صحبت میکردم، میگفتند ما دیگر رسیدیم به همکف و تقریبا جایی نمانده که بخواهیم بگردیم و شما باید بروید سردخانه یا اینکه اگر آنجا هم پیدا نشد، باید تست دیانای بدهید. بلافاصله حرکت کردم به سمت سردخانهای که شهدا را آنجا منتقل کرده بودند. دو سردخانه آنجا بود. من از آخر شروع کردم. وقتی میگشتم، دیدم زینب من آنجا نیست. گفتم که زینب من حتما مفقودالاثر است که پیدایش نیست. بعد به سردخانه دیگر رفتم. به محض اینکه رسیدم به سردخانه دوم، سه پیکر روبروی من بود، ولی من از ابتدای در که وارد شدم، سومین پیکر برایم آشنا بود. حس کردم آشناست. اصلا نگاه به چهره نکردم. نشستم و دیدم جورابها آشناست. نگاهم را بالاتر بردم، دیدم مانتو و شلوار آشناست. لباس زیر مانتو را که دیدم، مطمئن شدم که زینب من است. و بعد ایستادم. لباس بچههای شجره طیبه سبز بود، اما لباس زینب من فرق میکرد. خودم پارچه خریدم و دادم خیاط برایش دوخت، برای همین رنگ لباسش سبز روشنتری بود. میتوانم بگویم اگر صورتش قابل شناسایی نبود، روی لباس میتوانستم تشخیص دهم. خب وقتی بلند شدم و چهره را دیدم، با وجود این مقدار صدماتی که رسیده بود، اما اینطور نبود که نشود تشخیص داد. بلافاصله فهمیدم که این زینب خودم است. هم از روی لباسها که دیگر مطمئن بودم و حتی روی چهره. و اینگونه بود که زینبم را بعد از آن آخرین دیداری که با پای خودش رفت و خداحافظی کردم، آنجا دیدم.»
رویای دندانپزشکی
زینب با آن قلب مهربانش، حالا خاطرات زیادی برای خانوادهاش به جا گذاشته و مادر و پدر و خواهر و برادرش نمیتوانند لحظهای از یاد او غافل شوند. تمام جای جای خانه، پر است از وسایل زینب. وسایلی که هرکدام، لبخند و صدای دلنشین این بچه را برای خانوادهاش تداعی میکند: «وجود بچه خودش خاطره است. سالم بودنشان، مریض بودنشان، خوشی، ناخوشی، حتی اذیت کردن بچه، بیقراری بچه، همه اینها برای پدر و مادر خاطره است. زینب بسیار مهربان و با عاطفه بود، حس ترحم و مهربانی و دلنازکی که داشت، از خصوصیات او بود. خیلی زود با همه گرم میگرفت. خیلی زود با بقیه انس میگرفت. در این مدت سه چهار بار خوابش را دیدم. اولین بار، بعد از اینکه دفن شد، فقط به اندازهای دیدمش و صدایش زدم، گفتم زینب مامان، اومدی به من سر بزنی؟ فقط سرش را تکان داد، صحبت نکرد. اما آخرین باری که خواب دیدم، چهار پنج روز پیش بود. آمد پشت من ایستاده دست گرفت و مرا بغل کرد. گفت مامان سلام. تا دیدمش، بلافاصله گرفتمش توی آغوشم. بوسیدمش و خیلی خوشحال شدم و هرجا میرفتم دنبالم بود و به اعضای خانواده میگفتم زینبم برگشته پیش من. ببینید زینبم برگشته، زینب اومده پیش من. اگر الان میتوانستم ببینمش و میدانستم که برنمیگردد، قطعا اولین کاری که میکردم این بود که در آغوش میگرفتمش و افتخار میکردم که برای ایران شهید شده. قطعا میگفتم به تو افتخار میکنم دخترم. زینب همیشه دوست داشت که دندانپزشک شود. حتی یک کلیپ هم برای معلمش گرفت. وسایل دندانپزشکی را گرفته بود، روپوش هم پوشید و به خانم معلمش گفت من دوست دارم دندانپزشک بشوم. این آرزوی زینب بود. اما من همیشه فکر میکردم زینب اگر بزرگ شود، معلم میشود. نمیدانم چرا یک حسی داشتم که فکر میکردم زینبم اگر بزرگ شود، معلم میشود. و یک جورایی این بچهها واقعا معلم شدند و به همه ما درس ایثار و شهادت را دادند.»
شب آخر
شب آخر، زینب با پدرش رفت بیرون و خرید کردند. وقتی آمدند، زینب برای دخترعمویش یک هدیه خریده بود: «وقتی با پدرش از خرید برگشتند، زینب دو اسباببازی کوچک خریده بود. گفتم چرا دوتا خریدی. بلافاصله رفت خانه دخترعمویش که کنار خانه ماست و آن را هدیه داد به دخترعمویش. من چهار تا دختر داشتم و یک پسر دارم. حالا همه دلتنگ او هستیم. دختر بزرگ من هر وقت میآید یا با تلفن صحبت میکند، مرتب غمگین است و اشک میریزد. میگوید مامان، خیلی دلم برای زینب تنگ شده. دختر کوچکم هم گریه میکند و میگوید من خواهرم را میخواهم. یا به من میگوید مامان، ما کی میرویم پیش زینب؟ یعنی ما هم شهید میشویم و میرویم پیش زینب؟ در کل خانواده ما بعد از زینب حال و روز خوشی ندارد.»
۳۰ ساعت بیخبری
این بار پدر زینب، با صدایی گرفته و نگاهی که عمق درد و اندوه را در خود جای داده است، از دخترش میگوید: «من کارمند اداره کل بنادر و دریانوردی هرمزگان هستم و در آتشنشانی بندر هم خدمت میکنم. آن روز برای من خیلی تلخ بود. من به عنوان یک پدر داخل آوار رفتم و یک سهم کوچکی برای کمک به آواربرداری داشتم. آواری که همهاش بتن بود و به هم قفل شده بود.» او لحظهای مکث میکند، گویی صحنههای دلخراش آن روزها در ذهنش مرور میشود و ادامه میدهد: «من ۳۰ ساعت از زینبم بیخبر بودم. لحظه انفجار و حمله، خودم را به آنجا رساندم. صحنه خیلی سختی بود. از تکهتکه شدن بچهها تا آواری که روی سر کودکان خراب شده بود را به چشم دیدم. زمانی که من وارد مدرسه شدم، چشمم افتاد به طبقه دوم و به سمت کلاس دخترم رفتم. اصلا آثاری از کلاس چهارم نبود و من آنجا بود که قطع امید کردم و متوجه شدم که دیگر کسی آنجا زنده نیست. اینجا بود که زندگی برایم تیره و تار شد.» / سیما فراهانی
نظر دهید