logo

پنجشنبه 15 مرداد 1405

اقتصاد مقاومتی در سایه وحدت ملّی و امنیّت ملّی flag
  • تاریخ انتشار : 1405/05/14 - 13:21
  • تعداد بازدید : 84
  • تعداد بازدیدکننده : 75
  • زمان مطالعه : 7 دقیقه

ماجرای معلم باردار و کوچکترین شهید میناب / وقتی حلقه ازدواج، تنها نشانه یک معلم شد

زهره شهریاری آخرین تدریسش در مدرسه شجره طیبه با قطع شدن نفس‌هایش گره خورد. آموزگاری که تا لحظه آخر، دانش‌آموزانش را رها نکرد. قرار بود سه ماه بعد، پسر خودش را در آغوش بگیرد، اما فداکاری برای دانش‌آموزانش به او مهلت نداد تا لذت مادر شدن را تجربه کند. وقتی موشک را زدند، او به جای فرار، به سراغ پسران کلاسش رفت تا شاید بتواند آنها را نجات دهد. اما نتوانست و در نهایت خودش و پسرش نامشان در لیست شهدای شجره طیبه ثبت شد. او را از روی حلقه ازدواجش شناختند. فقط یک مچ دست از این آموزگار باقی مانده بود و پسرش به کوچک‌ترین شهید مدرسه تبدیل شد.

4643670

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر، فائزه شهریاری، خواهر کوچک‌تر زهره، هنوز هم وقتی اسم او را می‌شنود، صدایش می‌لرزد. برای او، زهره فقط یک خواهر نبود. پشتوانه‌ای بود که از کودکی تا بزرگسالی، کنارش ایستاد و از او حمایت کرد. فاصله سنی ۱۱ ساله باعث نشده بود که از هم دور شوند، برعکس، زهره برای او مثل یک مادر دوم بود. فائزه می‌گوید: «خواهرم معلم پایه دوم دبستان پسرانه شجره طیبه بود. اردیبهشت امسال ۳۵ ساله می‌شد. شش ماهه باردار بود و قرار بود صاحب یک پسر شود. بچه اولش بود. تازه یک سال و نیم پیش ازدواج کرد. خواهرم سراسر انرژی مثبت بود چون خواهر کوچک‌ترش بودم، خیلی به او تکیه می‌کردم. با من خیلی مهربان رفتار می‌کرد، خیلی حامی بود و همیشه پشتم به او گرم بود. واقعا مثل مامان دومم بود. من را بزرگ کرد. حواسش به درس و مشقم بود. او فقط برای من حامی نبود، برای مامان و بابا هم یک تکیه‌گاه محکم بود.»

معلمی که هیچ دانش‌آموز ضعیفی را تنها نمی‌گذاشت

در مدرسه شجره طیبه، زهره شهریاری از آن معلم‌هایی بود که اسمش با دلسوزی گره خورده بود. سال‌ها در همان مدرسه کار کرد و از روزی که مدرسه راه افتاد، او هم کنار بچه‌ها بود. دانش‌آموزها را فقط با درس و نمره نمی‌دید. برای او هر بچه یک دنیا ارزش داشت. فائزه با جزئیات از شیوه کار خواهرش می‌گوید. از این‌که زهره با بچه‌های ضعیف‌تر بیشتر وقت می‌گذاشت، از آنها خسته نمی‌شد و دوست نداشت کسی در کلاسش احساس بی‌ارزشی کند: «زهره حدود ۱۳ سال در آن مدرسه کار کرد. از وقتی مدرسه تأسیس شد، خواهرم همان‌جا ماند و بیشترین سابقه را داشت. خواهرم خیلی بچه‌ها را دوست داشت، مخصوصا پسرهای کلاسش را. جوری بود که بچه ضعیف در کلاسش معنا نداشت. اگر دانش‌آموزی دیرآموز بود، اگر در درس مشکل داشت، اگر باید یک ساعت یا دو ساعت بیشتر کار می‌کرد، زهره می‌ماند و کنارش می‌نشست. گاهی آدرس خانه‌مان را می‌داد تا بیایند خانه و با بچه‌ها کار کند. می‌گفت دوست ندارم اعتمادبه‌نفس بچه در کلاس پایین بیاید. اگر امتحان می‌گرفت و می‌دید بچه‌ای آن روز نمی‌تواند جواب بدهد، او را می‌آورد خانه و در خلوت خودش از او امتحان می‌گرفت. می‌گفت من نمی‌خواهم هیچ بچه‌ای در کلاس من ضعیف یا تنبل بماند. همیشه می‌گفت خانواده‌ها با امید بچه‌هایشان را به مدرسه می‌فرستند و امیدشان به من است. برای همین خیلی برای دانش‌آموزانش زحمت می‌کشید.»

دانش‌آموزهایی که اسم‌شان همیشه روی زبانش بود

زهره شهریاری فقط معلم نبود. برای بچه‌ها یک همراه واقعی بود. فائزه می‌گوید خواهرش خیلی از دانش‌آموزانش حرف می‌زد و هر کدام برای او یک خاطره داشتند. بعضی‌ها بیشتر از بقیه به او وابسته بودند و او هم همان‌قدر آنها را دوست داشت. بچه‌هایی که زهره همیشه از آنها تعریف می‌کرد و با شوق از درس و رفتارشان می‌گفت. برای او، این بچه‌ها فقط دانش‌آموز نبودند، بخشی از زندگی‌اش بودند: «از دانش‌آموزها خیلی اسم می‌آورد. مثلا آرشان را خیلی دوست داشت. آرشان خیلی به خواهرم وابسته بود، طوری که بعد از حادثه خیلی ناراحت شد و حتی حالا دچار مشکلات روحی شده است. سال قبل از آن هم از امیررضا درویشی خیلی تعریف می‌کرد. سبحان را خیلی دوست داشت. کوروش شیرگیر هم همین‌طور. از هر کدام یک ویژگی خوب می‌گفت و با عشق اسمشان را می‌آورد. از رضا بارانی هم خیلی تعریف می‌کرد. می‌گفت هم‌کلاسی و هم‌بازی بوده‌اند، همسایه هم بودند. خواهرم همه دانش‌آموزها را یک‌جور خاص دوست داشت. انگار برای هر کدامشان دلش می‌سوخت و برای هر کدامشان یک گوشه از دلش را گذاشته بود.»

از این به بعد من را مامان محمد صدا کنید

آخرین شب قبل از حادثه، شب عادی‌ای نبود. زهره که باردار بود، در جمع خانوادگی از حال و هوای خودش گفت. همان شب، اسم پسرش را هم انتخاب کرده بود. برای خانواده، این انتخاب، شیرین و پر از امید بود. هیچ‌کس فکر نمی‌کرد این آخرین باری باشد که او با این حرف‌ها همه را خندانده است. فائزه می‌گوید آن شب، زهره را بیشتر از همیشه نورانی و زیباتر دیده بود: «شب قبل از حادثه، به همسرش گفته بود که دلش گرفته و بیایند بیرون، کمی دور بزنند. بعد آخرش سر از خانه ما درآوردند. نشسته بودیم و حرف می‌زدیم که یک‌دفعه زهره گفت از این به بعد به من بگین مامان محمد. اول اسم محمد و علی را مطرح کرده بود، ولی آخرش محمد را انتخاب کرد. فقط نیم ساعت پیش ما بودند، اما همان مدت کوتاه هم خیلی به چشمم آمد. چیزی که همان لحظه بیشتر از همه توجهم را جلب کرد، چهره‌اش بود. خیلی نورانی شده بود. من فکر کردم چون باردار است، پوستش بازتر شده و خوشگل‌تر شده است. مامانم هم همان را گفت. بعد از رفتن‌شان، مامان آمد در حیاط و گفت متوجه تغییر خاصی در زهره شدید؟ من هم گفتم آره، خیلی نورانی شده بود. واقعا چهره‌اش فرق کرده بود.»

دلشوره‌ای که به حقیقت رسید

صبح حادثه، همه‌چیز در چند لحظه به هم ریخت. صدای انفجار که آمد، خیلی‌ها در شوک بودند. فائزه چون محل کارش نزدیک مدرسه بود، همان لحظه دلشوره گرفت و خودش را به خیابان رساند. آدم‌هایی را دید که با عجله، پابرهنه و با چهره‌هایی ترسیده می‌دویدند. همان لحظه فهمید اتفاقی بزرگ افتاده است. اول فکر می‌کرد خانه خودشان را زده‌اند، چون نزدیک بیمارستان بودند. اما وقتی جلوتر رفت و دید مادرها بچه‌هایشان را صدا می‌زنند، ترسش بیشتر شد. خودش را به مدرسه رساند، اما دیگر از مدرسه چیزی نمانده بود: «من سر کار بودم که صدا آمد. دویدیم رفتیم سمت خیابان. اول فکر کردم خانه ما را زده‌اند. زنگ زدم که مطمئن شوم خانواده‌ام سالم‌اند. چون کنار بیمارستان زندگی می‌کنیم، دلشوره‌ام خیلی زیاد شد. بعد دیدم مادرها بدون کفش و دمپایی می‌دوند، بعضی‌ها حتی روسری نداشتند. همه فقط می‌گفتند: بچه‌ام، بچه‌ام. من اولش مات و مبهوت مانده بودم. بعد فهمیدم اتفاق خیلی بدتری افتاده. بلافاصله خودم را رساندم مدرسه. اما دیگر چیزی از مدرسه نمانده بود. هیچ‌کس نبود، هیچ‌چیز نبود. فقط آوار مانده بود. بعد از آن، سه روز طول کشید تا پیکر خواهرم را پیدا کنند. فقط از روی مچ دست چپ و حلقه ازدواجش شناسایی‌اش کردیم.»

آخرین نشانه‌ها

برای خانواده شهریاری، شناسایی زهره سخت‌ترین بخش ماجرا بود. از او فقط بخش کوچکی باقی مانده بود، اما همان هم برای خانواده نشانه‌ای بود که فهمیدند دیگر باید با او وداع کنند. جنین شش‌ماهه‌اش هم در بدن مادر شهید شد و نامش به‌عنوان کوچک‌ترین شهید مدرسه ثبت شد. فائزه می‌گوید هنوز هم باورش سخت است که خواهرش، آن معلم مهربان و آرام، دیگر نیست: «زهره تا آخرین لحظه دست از مسئولیت نکشید و حتی در همان لحظه‌های وحشت، اول به فکر بچه‌های کلاسش بود. وقتی موشک را زدند، گویا زهره به سمت کلاس می‌دود. 9 دانش‌آموز هنوز در کلاس بودند که خواهرم پیش آنها رفت و دیگر برنگشت. سه روز بعد از حادثه، پیکر زهره را پیدا کردند. فقط از روی مچ دست چپ و حلقه‌اش شناختم. برای من، زهره فقط یک خواهر نبود. تکیه‌گاه بود، معلم بود، مادر بود، دل‌سوز بود. او تا آخرین لحظه پای دانش‌آموزهایش ایستاد. قرار بود سه ماه بعد پسرش را در آغوش بگیرد، اما قسمتش این بود که با همان عشق و همان دل بزرگ، به شهادت برسد. من هنوز هم هر وقت اسمش را می‌شنوم، همان چهره نورانی شب آخر جلوی چشمم می‌آید.» /سیما فراهانی

  • گروه خبری : اخبار ستادی,اسلایدر
  • کد خبر : 227183
کلمات کلیدی
زهرا قاسمی
خبرنگار

زهرا قاسمی

نظرات

0 نظر برای این مطلب وجود دارد

نظر دهید

تنظیمات قالب