logo

سه شنبه 13 مرداد 1405

اقتصاد مقاومتی در سایه وحدت ملّی و امنیّت ملّی flag
  • تاریخ انتشار : 1405/05/12 - 11:28
  • تعداد بازدید : 67
  • تعداد بازدیدکننده : 60
  • زمان مطالعه : 6 دقیقه

۱۰ ساعت انتظار و اضطراب یک مادر برای پیدا کردن کودک ۷ ساله در نجف/ روایت پناه آوردن ۳ کودک گمشده به آغوش امدادگران هلال‌احمر در عراق + فیلم

امدادگران هنوز چهره خیس از اشک مادر جوان را به یاد دارند. مادری که فرزند ۷ ساله‌اش را در شلوغی شهر نجف و در میان زائران اربعینی، گم کرده و ۱۰ ساعت پر از اضطراب و نگرانی را پشت سر گذاشته بود. 

2025073116242625851684327

به گزارش پایگاه اطلاع‌رسانی جمعیت هلال‌احمر؛ یک لحظه صدای زنگ تلفن قطع نمی‌شود؛ امدادگران، پشت تلفن اطلاعات را می‌گیرند: «کجا؟... آدرس دقیق بدین... بله... بله... اطلاعاتتون ثبت شد، الآن بچه‌ها برای کمک می‌رسند...» فضای کاری مرکز کنترل عملیات اضطراری در مراسم اربعین، پرتنش و اضطراب است. در فضای پرمشغله اما همه افراد حاضر، با نظم، کار خود را دقیق انجام می‌دهند. آمار ارائه خدمات را ثبت می‎کنند و امدادگران را برای امدادرسانی، به صحنه تصادفات می‌فرستند. اینجا مرکز کنترل عملیات مراسم اربعین جمعیت هلال‌احمر است و همه هر کاری از دستشان بربیاید، برای زائر انجام می‌دهند.

مهمان ناخوانده

 برای لحظه‌ای فضای پرمشغله آرام می‌گیرد و سکوت در مرکز عملیات، حاکم می‌‎شود، پیرمردی دست پسربچه‌ای سه ساله را گرفته و به مرکز آورده؛ پیرمرد آرام می‌گوید: «طفل معصوم پدر و مادرش را گم کرده است، گفتم بیاورمش پیش هلال‌احمری‌ها.» همه امدادگران می‌دانند که این جزو وظایف اصلی‌شان نیست که مفقودین مراسم پیاده‌روی را تحویل بگیرند و به دنبال خانواده‌‎شان بگردند، با این وجود اما با مهربانی پسربچه کوچک را تحویل می‌‎گیرند. زائر سالمند خیالش که راحت می‌شود، دستی به سر پسربچه می‌کشد و می‎رود. حالا عملیات شروع می‌شود، پسربچه ترسیده است و در ابتدا غریبی می‌کند، کز می‌کند در گوشه‌ای و زیرچشمی به امدادگران نگاه می‌کند. چند دقیقه بعد اما جو تغییر می‌کند؛ امدادگران می‌نشانندش روی صندلی و با او بازی می‎کنند، اعتماد که جلب می‎شود، پسربچه رها خود را در صندلی ولو می‌کند و حتی صدای خنده‌اش در فضا می‌پیچد. امدادگری آرام اسم و فامیلش را می‌پرسد، پسربچه اما دوباره حالت دفاعی می‌گیرد. امدادگر اما کارش را بلد است: «ببین اسم من رضاست، اسم تو چیه؟» پسربچه زیرلب می‌گوید: «سیدمحمدمهدی...» امدادگر دوباره می‌گوید: «اسم بابای من محمد است، اسم بابای تو چیست؟» سیدمحمدمهدی حالا راحت‌تر جواب می‌دهد: «مرتضی حسینی...» و با گرفتن مشخصات، حالا امدادگران راحت‌تر می‌توانند سیدمحمدمهدی را به خانواده‎‌اش برسانند.

عملیات جست‌‎وجو

 مسئولیت رسیدگی به افراد گم‎شده در مراسم پیاده‌روی اربعین به عهده کنسولگری ایران در عراق است، اما حالا چند سالی می‌شود که افراد گم شده، خود را به مراکز هلال‌احمر و یا درمانگاه نباء در نجف اشرف می‌رسانند. امدادگران افراد مفقود شده را به کنسولگری می‌‎رسانند تا پیگیری برای پیدا کردن خانواده از طریق آن‎ها انجام شود؛ در مواردی خاص اما برای کودکان و سالمندان، امدادگران خود وارد عمل می‌شوند و سن و مشخصات کودکان و سالمندان را به کنسولگری می‌‎دهند و او را در مرکز نگه می‌دارند تا خانواده را پیدا کنند. سیدمحمدمهدی هم در کنار امدادگران می‌ماند؛ امدادگری، به او غذا می‌دهد و حتی برایش کارتون پخش می‌کند، در کنار آن، امدادگر دیگری، در سامانه سماح (سامانه‌ای که مشخصات همه زائران در آن ثبت شده است) به دنبال شماره تماس سیدمرتضی حسینی، پدر سیدمحمدمهدی می‌‎گردد. چند نفر با نام پدر کودک سه ساله، پیدا می‌‎شود. امدادگر با شماره‌ها تماس می‌گیرد تا شاید پدر بچه پیدا شود. صدای بوق ممتد، تلفن فقط زنگ می‌خورد. امدادگر با شماره بعدی تماس می‌گیرد، مردی، خسته از پشت تلفن جواب می‎‌دهد، او اما پدر سیدمحمدمهدی نیست. شماره بعدی هم گرفته می‌شود و هنوز پدر سیدمحمدمهدی، پیدا نشده است.

 کودک روی دستان امدادگر به خواب رفته است، آرام، تمام تنش رها شده، بی‌دغدغه خواب خوش می‌بیند؛ کمی آن طرف‌‎تر، امدادگری که مسئول پیدا کردن پدر سیدمحمدمهدی است، با خوشحالی گوشی تلفن را می‌گذارد، پدر بچه را پیدا کرده و او قرار است، به زودی خود را برساند به فرزندش.

 ده ساعت بعد، مردی جوان، با دختری کوچک، وارد مرکز کنترل عملیات اضطراری می‌شود، او پدر سیدمحمدمهدی است. پسر خردسالش، تازه از خواب بیدار شده و حالا خستگی در کرده است، پسر، پدر را که می‌بیند، با خوشحالی خود را می‎‌اندازد توی بغلش. پدر گریه می‎کند و هر دو فرزندش، دختر و پسرش را بغل می‌‎کند؛ حالا سیدمحمدمهدی، در کنار خانواده آرام گرفته است.

داستان محمد

 روز دیگری، در مرکز کنترل عملیات اضطراری شهر نجف اشرف شروع شده است، مثل همه روزهای دیگر، امدادگران در مرکز کنترل، مشغول مدیریت حوادث و اتفاقات‌اند. روز امدادگران شیفت مرکز، با ورود سیدمحمد 7 ساله تغییر می‌‎کند. زائری او را در حرم حضرت امیرالمونین (ع) پیدا کرده و به امدادگران جمعیت تحویل داده است. مانند همه روزهای دیگری، امدادگران مشخصات سیدمحمد را می‎‌گیرند، اسم، سن، مشخصات پدر و اعضای دیگر خانواده، به کنسولگری ایران در کشور عراق داده می‌شود تا خانواده‌اش به سراغش بیایند. سیدمحمد، خوزستانی است و مانند همه اهالی جنوب، با همه امدادگران گرم می‌گیرد و زود با آن‌ها دوست می‌شود. او خیلی زود، میز و صندلی‎ در اتاق صاحب می‌شود و برای این که اسباب زحمت امدادگران نشود، پشت میزش می‌نشیند و خودش را با کارتون‌ها و بازی‌هایی که امدادگران برایش آماده کرده‌اند، مشغول می‌کند. امدادگران هم در لابه‌لای روز پرتنش و پرمشغله شیفت کاری، حواسشان به سیدمحمد است، برای او خوراکی می‌گیرند و با او بازی می‌کنند تا دلتنگی به دل کوچک بچه خردسال ورود نکند. زمان اما می‌گذرد و خبری از خانواده نیست. حالا شب، سایه تیره و تارش را روی سر شهر انداخته و شب شده است. سیدمحمد، کنار امدادگران شب را صبح می‌کند، هرچند که در کنار امدادگران جایش راحت و امن است، اما دلش هم برای خانواده تنگ شده. صبح روز بعد، خدا دعای سیدمحمد را اجابت می‌کند، بیدار که می‌شود، خودش را در بغل مادرش می‌بیند. مادرش تعریف می‌کند: «سیدمحمد که گم شد، همه جا را گشتم، اصلا نمی‌دانستم باید چه کار کنم؟ تمام مسیرهایی را که با هم رفته بودیم، گشتم اما اثری از پسرم نبود، نمی‌دانستم باید چه کار کنم تا این که زائری گفت، باید به کنسولگری گزارش دهم. در کنسولگری، به من گفتند که جای پسرم امن و او پیش امدادگران است.»

 سیدمحمد موقع خداحافظی می‌خندد و برای دوستان جدیدش، امدادگران، دست تکان می‌دهد. او حالا به شهرش که برگردد، برای دوستانش، از عموهای سرخ‌پوشی که یک شب و یک روز، مهمانشان بوده است، خاطره‌ها تعریف خواهد کرد.

  • گروه خبری : اخبار ستادی,اسلایدر
  • کد خبر : 227157
کلمات کلیدی
لیلا شوقی
خبرنگار

لیلا شوقی

تصاویر

IMG-20260803-WA0000

فیلم ها

نظرات

0 نظر برای این مطلب وجود دارد

نظر دهید

تنظیمات قالب