به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ یک ساعت پیش از آغاز جنگ، امیر عباسپور، مدیر تیمهای عملیاتی سازمان امداد و نجات، برای انجام کاری ساده از خانه بیرون رفته بود. قرار بود دخترش را برای سنجش پیش از ورود به کلاس اول ابتدایی ببرد. اما پیش از آنکه حتی از فضای آرام آن مرکز خارج شود، تماس کوتاهی همه چیز را تغییر داد: «آن روز ساعت حدود هشت صبح از خانه بیرون رفتم تا دخترم را برای سنجش قبل از مدرسه ببرم. فکر میکنم حدود ساعت نه و چهل و پنج دقیقه بود که سنجش تمام شد. هنوز از ساختمان بیرون نیامده بودیم که تلفنم زنگ خورد. معاون عملیات، تماس گرفت و گفت: امیر کجایی؟ سریع خودت را برسان. دخترم را سریع به خانه رساندم و همانجا شبکه شش را روشن کردم. تصویر ستونهای دود در نقاط مختلف تهران را نشان میداد. همان لحظه فهمیدم که ماجرا جدی است. از خانه بیرون آمدم و عملاً تا پایان جنگ درگیر عملیات بودم.»
آمادگیای که از قبل آغاز شده بود
اگرچه آغاز جنگ ناگهانی به نظر میرسید، اما برای نیروهای امدادی این اتفاق کاملاً دور از انتظار نبود. تجربه جنگ 12 روزه پیشین باعث شده بود سازمان امداد و نجات بهتدریج خود را برای شرایط مشابه آماده کند: «بعد از تجربه جنگ 12 روزه، ما در سازمان امداد و نجات اقدامات زیادی انجام داده بودیم. تیمها سازماندهی شده بودند، تجهیزات جدید وارد شده بود و دورههای تخصصی برگزار کرده بودیم. رئیس سازمان و همچنین ریاست جمعیت در بحث نیروی انسانی و بهروز رسانی تجهیزات تأکید زیادی داشتند. تجهیزات نوین وارد و کارگاههای آموزشی مختلف برگزار شد. به همین دلیل، وقتی این اتفاق افتاد، ما تا حد زیادی آمادگی داشتیم. از همان لحظهای که وارد سازمان شدم، بحث پهنهبندی عملیات در سطح استان تهران شروع شد.»
سازماندهی تیمها در مرکز عملیات
در روزهای نخست، عباسپور بیشتر وقت خود را در ساختمان سازمان گذراند؛ جایی که باید دهها تیم از استانهای مختلف کشور سازماندهی میشدند. هر تیم باید با تجهیزات کامل، برنامه مشخص و رعایت دقیق نکات ایمنی وارد عملیات میشد: «حدود پنج یا شش روز اول بیشتر در سازمان بودم. تیمهایی که از استانها میآمدند باید دقیق سازماندهی میشدند. ما بررسی میکردیم که هر تیم با چه شرایطی وارد مأموریت میشود. تأکید داشتیم که تیمها باید از نظر تغذیه و تجهیزات فردی خودکفا باشند. تجهیزات تخصصی هم از قبل در سطح کشور توزیع شده بود. بیشتر نیروهایی که اعزام شدند، کسانی بودند که تجربه عملیات قبلی را داشتند و از نظر تخصص و توان عملیاتی در سطح بالایی قرار داشتند. بنابراین وقتی به تهران میرسیدند، سریع وارد چرخه عملیات میشدند.»
انتقال از مرکز به میدان
پس از چند روز کار در مرکز، عباسپور تصمیم گرفت مانند تجربه قبلی، مستقیماً در میدان حضور داشته باشد. او به یکی از پهنههای عملیاتی تهران رفت؛ جایی که بسیاری از مأموریتهای امدادی در آن انجام میشد: «بعد از حدود یک هفته، با توجه به تجربه قبلی، تصمیم گرفتم خودم هم در صحنهها حضور داشته باشم. به پهنه رفتم و همانجا مستقر شدم. نقشههای عملیاتی شهر را همراه داشتیم. نقاط حساس از قبل مشخص شده بود. مسیرها را هم میشناختیم. تیمهایی که از استانها آمده بودند معمولاً با شهر آشنا نبودند، بنابراین از نزدیکترین شعبههای تهران نیروهایی به عنوان بلد راه کنار تیمها قرار گرفتند.»
نظم در دل بحران
در هر پهنه عملیاتی، نخستین کار ایجاد یک مرکز کنترل بود؛ جایی که مأموریتها از آنجا مدیریت میشدند. تیمها باید دقیق میدانستند چه کسی فرمانده است، چه کسی جانشین، چه خودرویی استفاده میشود و چه تجهیزاتی در اختیار دارند: «اولین کاری که انجام دادیم، ایجاد یک مرکز کنترل عملیاتی در همان پهنه بود. تیمها را تقسیم کردیم و مشخص شد هر تیم چه مسئولیتی دارد. فرمانده، جانشین، خودرو، تجهیزات داخل خودرو و حتی زمان مأموریتها مشخص شد. این نظم در عملیات خیلی مهم است، چون وقتی حادثه رخ میدهد، اگر این ساختار وجود نداشته باشد، کار بههم میریزد.»
حضور امدادگران و واکنش مردم
حضور نیروهای امدادی در محلهها واکنشهای متفاوتی ایجاد میکرد. برخی از مردم با دیدن خودروهای امدادی احساس امنیت میکردند و برخی دیگر ابتدا تصور میکردند حضور نیروها نشانه احتمال وقوع حادثه است: «اوایل حضور ما در بعضی مناطق باعث نگرانی مردم میشد. بعضیها فکر میکردند اگر هلالاحمر اینجا مستقر شده، یعنی احتمال دارد اتفاقی بیفتد. ما در مساجد یا میدانهای محله برای مردم توضیح میدادیم که حضور ما فقط برای این است که اگر حادثهای رخ داد، سریعتر برسیم. کمکم این موضوع جا افتاد و حتی مردم از حضور ما خوشحال میشدند. ماه رمضان هم بود و گاهی مردم برای ما افطار ساده میآوردند. مثلاً یک خانم میانسال هر روز عصر برایمان سبزی خوردن می آورد و میگفت با افطارتان سبزی بخورید. شاید چیز کوچکی بود، اما برای ما خیلی ارزش داشت.»
حادثه در فرهنگسرا
یکی از مأموریتهایی که عباسپور آن را بهخوبی به خاطر دارد، حادثهای بود که در نزدیکی فرهنگسرایی در تهران رخ داد؛ انفجاری که شدت آن حتی در محل استقرار تیمها نیز احساس شد: «یک روز انفجاری در نزدیکی ما رخ داد. شدت لرزش آنقدر زیاد بود که ما در محل استقرار خودمان هم کاملاً آن را احساس کردیم. تیمهای پیشرو بلافاصله اعزام شدند و من هم به محل رفتم. سگهای زندهیاب هم اعزام شدند. در آن حادثه متأسفانه سه نفر شهید شدند و حدود بیست و پنج نفر هم مصدوم داشتیم.»
جستوجوی پیکری که پیدا نمیشد
در همان عملیات، گزارشی رسید که پیکر یکی از قربانیان هنوز پیدا نشده است. منطقه بسیار وسیع بود و مشخص نبود دقیقاً در کدام نقطه قرار دارد. در چنین شرایطی سگهای زندهیاب وارد عمل شدند: «به ما گفتند یک نفر هنوز پیدا نشده است. منطقه وسیع بود و نمیدانستیم دقیقاً کجاست. سگ زندهیاب وارد عملیات شد. حدود یک ساعت جستوجو کرد تا بالاخره در یک نقطه واکنش نشان داد. بعد از آن بچهها ابتدا با دست و بعد با لودر شروع به آواربرداری کردند و در نهایت پیکر آن شهید پیدا شد.»
نجات در میان آوار ساختمان مسکونی
در یکی از مأموریتها، ساختمانی مسکونی هدف اصابت قرار گرفته بود. موج انفجار خسارت زیادی به ساختمانهای اطراف وارد کرده بود و چند نفر در طبقات گرفتار شده بودند: «در یک حادثه دیگر، طبقه چهارم یک ساختمان مسکونی آسیب دیده بود. موج انفجار خیلی شدید بود. یک کودک دو ساله از پنجره به بیرون پرت شده بود. چند نفر هم در ساختمان گیر کرده بودند. بچههای ما با نردبان و تجهیزات فنی وارد شدند و چند نفر را از طبقات بالا خارج کردند. یک پیرمرد هم در ساختمان کناری گرفتار شده بود که با بسکت نجات از طبقه چهارم منتقل شد. یک نفر هم بین دو طبقه گیر کرده بود که با همکاری آتشنشانی او را زنده بیرون آوردیم. اما پیدا شدن پیکر آن کودک دو ساله، برایمان خیلی تلخ بود. با وجود نجات چند نفر، اما آن کودک، لحظه تلخی را برایمان ساخت.»
امدادگرانی که عقب نمیکشند
در طول عملیاتها، خطر همیشه وجود داشت؛ از احتمال اصابت دوباره تا پرواز پهپادها بر فراز منطقه. با این حال، نیروهای امدادی معمولاً حاضر نبودند عملیات را نیمهکاره رها کنند: «واقعیت این است که بچههای هلالاحمر گاهی استانداردهای ایمنی را هم جابهجا میکنند. بارها به آنها گفتیم شرایط خطرناک است، اما باز هم اصرار داشتند که باید مصدوم را پیدا کنیم یا کسی را نجات دهیم. حتی وقتی گفته میشد احتمال حمله دوباره وجود دارد، باز هم میگفتند باید کار را ادامه دهیم. این روحیه را نمیشود بهراحتی توضیح داد.»
غیرت ایرانی
با وجود تمام صحنههای تلخ، عباسپور از این تجربه بیشتر به عنوان نمونهای از همبستگی و فداکاری نیروهای امدادی یاد میکند؛ نیروهایی که تا پایان مأموریت از تلاش دست نمیکشند: «اگر بخواهم در یک جمله بگویم، بچههای جمعیت هلالاحمر واقعاً با تمام توان کار میکنند. وقتی وارد یک حادثه میشوند، تا زمانی که به نتیجه نرسند دست از تلاش برنمیدارند. انگار یکی از نزدیکان خودشان در آن حادثه گرفتار شده است. این روحیه چیزی است که من بارها در عملیاتها دیدهام. آنها غیرت ایرانی دارند.» / سیما فراهانی