به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ در حالی که زندگی در یکی از محلههایِ آرام شرق تهران جریان داشت، اصابت موشک در ظهر یک روز زمستانی، سکوت محله را به هراسی ابدی بدل کرد.
در این میان، لیلا اقدم، بدون لحظهای درنگ، رسالت امدادگریاش را برتر از امنیت شخصی دانست و خانه را به مقصد میدان حادثه ترک کرد. او از همان روز احساس کرد که باید در میدان بماند: «از سال ۹۶ با هلالاحمر آشنا شدم. کارم را با درجهی امدادگری شروع کردم و تا نجاتگریِ درجه ۳ پیش رفتم. حالا هم در بخش امداد فعال هستم و هم عضو تیم سحر. وقتی جنگ شروع شد، من قصد داشتم به عنوان عضو تیم سحر، فعالیتم را آغاز کنم، اما بنا به دلایلی موفق به این کار نشدم. تا اینکه روز بیست و پنجم اسفند، ساعت حدوداً 12 ظهر؛ صدای انفجار آمد. این صدا چنان مهیب بود که همه چیز در یک آن گم شد. سه خانه آنطرفتر از ما هدف قرار گرفت. بلافاصله خانه را به مادرم سپردم، کیف امدادم را برداشتم و با کاور هلالاحمر به کوچه رفتم. هنوز نیروهای آتشنشانی و هلال احمر نرسیده بودند و مردم در وضعیتی از بهت و اضطراب بودند. وحشت داشتند و نمی دانستند باید چکار کنند. حیاط خانهمان را تبدیل به ایستگاه موقت کردیم. همسرم که داروساز بود به کمکم آمد و با دستگاه فشارخون و تجهیزات موجود، به همسایههایی که دچار موجگرفتگی شده بودند رسیدگی کردیم. ۳ کودک و دو مادر از زیر آوار بیرون آمدند. خداراشکر زنده بودند. تعدادی خانم که شوکه شده بودند را از خیابان و مقابل خانههایشان به داخل حیاط منزل هدایت کردم و در آنجا با پتو و صندلی که همسایگان سریع فراهم کردند، اسکان دادیم. آن روز، مواجهه با این صحنهها و خروج سه کودک از زیر آوار، برای من آغازی بر یک مسیر سخت بود. تصمیم گرفتم هرطور شده در صحنههای جنگ حضور فعال داشته باشم.»
حضور در قلبِ ویرانهها
پس از آن تجربهی اولیه، با احساس نیاز به حضور متخصصان روانشناسی در صحنههای بحرانی، لیلا اقدم فعالیتش را در تیم سحر متمرکز کرد. او به خوبی میدانست که در کنار آواربرداری جسمی، نیاز روانی افراد به حضور یک متخصص، حیاتی ست: «بعد از آن حادثه، احساس کردم باید تخصصیتر وارد شوم. گزارشهایی تهیه کردیم و نهایتاً به تیم سحر پیوستم. از روز بعد از بیست و پنجم اسفند، شیفتهای ۴۸ و ۲۴ ساعتهام شروع شد. در کوچههایِ پرتراکم و مسکونی که هر کدامشان زخم عمیقی از جنگ داشتند، حضور مییافتیم. خاطرم هست یکبار در یکی از لوکیشنها، پیرمردی را دیدم که در میان باران و سرما روی صندلی نشسته بود و مدام اشک میریخت. با خودش حرف میزد. یک آن احساس کردم، باید به سمتش بروم. از او پرسیدم چرا حالش بد است. میگفت: پسرم همینجا بود، نماز صبحش را خواند و گفت میرود به خانه سر بزند، اما دیگر برنگشت. آنجا بود که فهمیدم حضور ما برای این آدمها یک نقطهی اتکاست. بارها پیش آمد که افراد نمیخواستند خانهشان را که زیر آوار بود ترک کنند؛ حس وابستگی شدید روانی داشتند. با استفاده از تکنیکهای روانشناسی که در تخصصم بود، ساعتها با آنها صحبت میکردم تا آرام شوند. گاهی موفق میشدم آنها را برای مدتی از محیط حادثه دور کنم تا آواربرداری اصلی انجام شود. برای آنها، بودن ما در آن چادرها، حکم یک قوت قلب را داشت. وقتی برایمان شیرینی عید میآوردند، میفهمیدم که چقدر این همراهی ساده، مغزشان را از زنجیر تروما رها میکند.»
تلخترین سکانس یک مأموریت
در میان تمام صحنههایِ تلخ و شیرین، داستان علی، برایِ همیشه در ذهن لیلا اقدم حک شد. مأموریتی که در آن، امید به یافتن یک عزیز، به یک سوگ بیپایان تبدیل شد و مهارت روانشناسی او، تنها ابزاری بود که میتوانست از فروپاشی کاملِ یک خانواده جلوگیری کند: «سنگینترین صحنهای که داشتم، مربوط به علی بود. یک بار به یکی از اصابت های تهران اعزام شدیم. خانهای فروریخته بود و علی در آن بود، اما پیدا نشد. هیچگاه هم پیدا نشد. صبح که رسیدیم، خواهر علی که پرستار بود آنجا ایستاده بود. حدود یکونیم ساعت طول کشید تا او را از آن وضعیت شوک شدید خارج کنم و راضیاش کنم که همراهِ همسرش به خانه برود. غروب شده بود و نمهباران میزد که پدر و مادرش از شهرستان رسیدند. صدایِ “علی جانم کجایی” مادرش هنوز در گوشم است. مادر چنان به من چسبیده بود که گویی تنها تکیهگاهش من هستم. پاهایش قدرت حرکت نداشت. سریع به بچهها گفتم صندلی آوردند و او را نشاندیم. گفتم: "مادرم عزیزم بیا کمی استراحت کن کمیبشین حالت که خوب شود. علی در حملات موشکی به شهادت رسیده بود . چقدر سخت بود آرام کردن مادری که حتی نمیتونست پیکر بیجان دلبندش را در آغوش بکشد .پدرش بسیار بیتاب بود. به آنها قول دادم که علی را پیدا میکنیم تا فقط برای لحظهای آرام بگیرند. حدود دو ساعت در چادر، فقط اجازه دادم خانوادهی درجهیکش کنارش باشند. به هیچکس اجازهی عرض تسلیت نمیدادم، چون میدانستم در آن لحظه، فقط باید فضا را برای تنفس روانی این مادر باز نگه داریم. این تلخترین تجربهیِ من بود؛ جایی که من، تنها پناه آن مادر شدم.»
شبی که وصیتنامه نوشتیم
آن شب، یکی از سنگینترین شبهای جنگ بود. اعلام حملهی سنگین از سوی دشمن، تیمهای امدادی را در آمادهباش کامل فرو برده بود. در آن فضای پرالتهاب، لیلا اقدم و همتیمیهایش، ناخواسته وارد بازیای شدند که از شوخی آغاز شد، اما به نوشتن وصیتنامه تبدیل شد: «یکی از روزهای جنگ، صبح زود عازم پایگاه شدم. فهمیدیم تیم دیشب هنوز از صحنه برنگشته بودند. تا ساعت ۱۱ صبح خبری نبود. بالأخره رسیدند؛ لباسهایشان غرق در گل و خاک بود. آن شب اعلام حملهی سنگینی کرده بودند. سه تیم در آمادهباش کامل قرار داشتند. ما تیم اول اعزام بودیم. استرس آنقدر زیاد بود که بیاختیار رفتیم سراغ نوشتن وصیت. اولش شوخی بود، اما کمکم جدی شد. به یکی از همکارانم گفتم وصیتنامهام را بنویس. ما در آن شب طولانی، نه فقط برای نجات دیگران، که برای انتخاب نحوهی عزیمت خودمان هم آماده بودیم. این، شاید سختترین بخش امدادگری در جنگ بود. اینکه بدانی ممکن است برگشتی در کار نباشد، اما باز هم بایستی و منتظر کد اعزام باشی.»
شکلاتی در جیب امدادگر
در نهایت، جنگ فقط از دست دادن نبود؛ گاهی درسهایی از انسانیت و نگاه دقیق همکاران امدادگر بود که در ناخودآگاه یک روانشناس مینشست. لیلا اقدم معتقد است، همین خاطرات کوچک و شیرین، چیزی است که به امدادگران داوطلب، انگیزهی ماندن و ادامه دادن در بدترین شرایط را میدهد: «شبهای سرد پایگاه و شکلاتهای کوچک سرتیم، برایم به نمادی از فداکاری تبدیل شد. یکبار که سرتیم به من شکلات تعارف کرد، نپذیرفتم. او با جدیت نگاهم کرد و گفت: “این برای تو نیست! وقتی به منطقه اعزام شدی و دیدی فشار خون مصدوم افتاده، باید این را به او بدهی.” این درس بزرگی بود؛ اینکه امدادگر باید همیشه آمادهی بخشیدن ذرهای انرژی به دیگری باشد، حتی اگر خودش خسته باشد. من تا پایان جنگ در صحنهها ماندم؛ با تمام سختیها، با تمام آوارهایی که روی قلبمان سنگینی میکرد. اگر باز هم چنین شود، باز هم با همان کیف کوچک و کاور هلالاحمر، اولین کسی خواهم بود که به قلب حادثه میروم. چرا که فهمیدم، گاهی بودن در کنار یک انسان دردمند، بزرگترین رسالت ماست؛ رسالتی که، جز با عشق و ایثار داوطلبانه قابل انجام نیست. ما در آن روزها، در میان موشکها و ویرانی، آموختیم که زندگی، حتی در سختترین شرایط، به یک لبخند یا یک جملهی امیدبخش زنده است.» /سیما فراهانی