به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ در نخستین دقایق حادثه، شهر در همهمهای از ترس، دود و سردرگمی غرق شده بود. مردم به هر سو میدویدند و صدای انفجارها هنوز در فضا میپیچید. در ساختمان هلالاحمر، ۱۵ امدادگر با سرعت و بیتردید آماده اعزام شدند؛ گویی همه چیز به لحظهای تصمیم وابسته بود: «ظهر روز پانزدهم اسفند، حوالی ساعت دو و نیم بعد از ظهر، قلب شهرستان ایلام ناگهان آماج حملات شد. در عرض چند ثانیه، صدای ۵ تا ۸ انفجار پیاپی در شهر پیچید و لرزه بر اندام مردم انداخت. من همان لحظه خودم را به شعبه رساندم. در ورودی حیاط جمعیت هلالاحمر ایلام، ناگهان ۱۵ نیروی امدادی و عملیاتی ظاهر شدند. شاید در آن لحظات اولیه، هیچکس تصور نمیکرد که این حضور، به معنای نبردی سخت برای حفظ جان هموطنان باشد.»
فرماندهی در دل آشوب
در فضای آشفتهی دقایق نخست، تنها صدایی که با اقتدار به گوش میرسید، صدای فرماندهان امدادی بود. تقسیم تیمها، انتخاب مسیرها و تصمیمات ثانیهای، همه زیر فشار انفجارهای تازه اتخاذ میشد: «در میان هیاهو و آشفتگی، صدایی حاکم بر فضا شد؛ صدای رئیس و معاون شعبه و مسئول حوزه امداد و نجات که با صلابت و آرامش، نیروهای خود را تقسیم میکردند: “تیم یک به سمت نقطه صفر، تیم دو به سمت… و دو تیم پشتیبان در شعبه آماده باشند برای پشتیبانی و مراحل بعدی.” در همان لحظه فهمیدم که قرار است با صحنههای بسیار سختی روبهرو شویم.»
نقطه صفر
مسیر رسیدن به نقطه صفر کوتاه بود اما صحنهای که پیش روی امدادگران گشوده شد، چیزی میان بهت، ترس و فوریت بود. مردم با دیدن نیروهای امدادی، گویی دوباره به یاد آوردند که هنوز امیدی هست: «نقطه صفر، نزدیکترین مکان به محل اصابت اولین موشک بود. کمتر از سه دقیقه، تیم نخست به محل رسید. مردمی سردرگم و هراسان، بیهدف میدویدند و فریاد میزدند، اما به محض دیدن لباسهای سرخرنگ امدادگران، گویی جانی دوباره میگرفتند و به سوی ما هجوم میبردند، التماس کمک میکردند. در آن لحظه حس کردم تمام نگاهها روی ماست و هر ثانیه میتواند زندگی کسی را نجات بدهد یا از دست بدهد.»
هر ثانیه، تصمیمیبرای مرگ یا زندگی
در میانه دود و فریاد، تیم اول کار ارزیابی فوری مصدومان را آغاز کرد؛ کاری که در آن سرعت و دقت باید در یک نقطه به هم میرسید. بعضی مصدومان در مرز بین مرگ و زندگی بودند و باید فوری منتقل میشدند: «سر تیم اول با دقت و سرعت، مشغول ارزیابی لحظهای وضعیت و اولویتبندی مصدومان بود. تیم اقدامات پیشبیمارستانی همزمان وارد عمل شد. از بیمارانی که در آستانه مرگ بودند و نیاز به انتقال فوری داشتند، گرفته تا کسانی که با وجود جراحتهای جزئی قادر به حرکت بودند، همه به نوبت در اولویت قرار میگرفتند. واقعاً هر لحظه، هر ثانیه، میتوانست سرنوشت کسی را رقم بزند. تمرکز ما فقط روی یک چیز بود: نجات بیشتر.»
جستوجو زیر آوار
در همان لحظات، تیم جستوجو و نجات پا به دل ویرانیها گذاشت. هر قدم، هر سنگ جابهجا شده، میتوانست دری به زندگی باز کند یا بر عمق فاجعه بیفزاید: «تیم جستوجو و نجات نیز در کنار سایر تیمها، با احتیاط و دقت، امنیت صحنه را بررسی میکرد و قدم به قدم پیش میرفت تا مصدومان گرفتار در زیر آوار را پیدا کند. در این لحظات طاقتفرسا، هر انسانی ممکن است به فکر جان و خانواده خودش باشد، اما یک نشان، یک شعلهی عشق، همه این افکار را در وجود ما خاموش میکرد و ما را به کسانی تبدیل میکرد که برای نجات جان مردمشان از هیچ چیز دریغ نمیکنند. همیشه به خودمان یادآوری میکردیم که وظیفه ما خدمت است، حتی اگر سختترین شرایط پیش رو باشد.»
صدای آمبولانسها
در میان همهمه، تنها صدایی که دلها را روشنتر میکرد، آژیر آمبولانسها بود. هر رفتوبرگشت، یعنی یک جان نجات یافته یا دستکم تلاشی برای حفظ آن: «صدای گوشخراش آمبولانسها و آژیرهای پیدرپی، برای ما نویدبخش بود. هر بار که آمبولانسی به صحنه میرسید یا از آن خارج میشد، حس میکردیم امیدی تازه به دل مردم برمیگردد. ما هم با تمام توان تلاش میکردیم که هیچ مصدومیبدون رسیدگی رها نشود.»
جایی که درد و امید کنار هم نشسته بودند
در بیمارستان، صحنهها تلختر اما روشنتر بود؛ تلخ از جراحتها، روشن از ایستادگی مردم و امید خانوادهها. برخی به شهادت رسیده بودند، برخی هنوز برای زندگی میجنگیدند: «در بیمارستان امام خمینی ایلام، صحنههایی را دیدیم که تا ابد در خاطرهمان میماند. پیکرهایی که با جانفشانی در راه دفاع از مردمشان از دنیا رفته بودند، کنار مجروحانی قرار داشت که توسط ما و اورژانس منتقل شده بودند. عزیزان و آشنایان آنها با چشمانی اشکبار منتظر کوچکترین خبری بودند. با وجود این همه درد، آنها همچنان با عزمی راسخ ایستاده بودند؛ ایستاده برای یک نام و یک هدف. برای ایران.»
روزی که قلب یک شهر با هم تپید
ایلام تنها نبود؛ مردم سراسر کشور با شنیدن خبر، همدل و همراه شدند. هر لبخندِ امید و هر اشک، نشانهای از اینکه عشق هنوز زنده است: «آن روز، فقط ایلام نبود که درد کشید؛ حس میکردیم در سراسر ایران دلها با ما میتپد. مردم با هر خبر، با هر تصویر، با هر صدایی از صحنه حادثه همراه میشدند. سخت بود، اما همین همدلی بود که به ما نیرو میداد. من همیشه باور دارم که چنین روزهایی، آزمونهایی بزرگ برای ایمان، برای استقامت و برای عشق به وطن است. و مردم ما همیشه سربلند بیرون میآیند.»