امروز چهارشنبه  ۹ ارديبهشت ۱۴۰۵

میان انفجارهای شب سال‌تحویل/ ماجرای امدادگری که در جنگ، هم نجات می‌داد و هم روایت می‌کرد

حامد شکوری، امدادگر و فعال روابط عمومی هلال‌احمر رامسر، مسیر خود را از کلاس‌های کوچک کمک‌های اولیه در مدرسه آغاز کرد و سال‌ها بعد در دل بحران، در جنگی که خانه‌ها را ویران و شب‌ها را بی‌صدا نکرده بود، هم آوار را جابه‌جا می‌کرد و هم قاب روایت‌های تلخ را می‌گرفت. روایت او، قصه شبی است که سال تحویل با صدای انفجار آمد و صبحِ بعد، فقط خانه‌های فرو ریخته باقی مانده بود.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر، در نگاه نخست، حامد شکوری شبیه بسیاری از امدادگرانی است که مسیرشان را از نوجوانی آغاز کرده‌اند. اما پشت این ظاهر، سال‌ها تجربه نهفته است؛ تجربه‌ای که از کلاس‌های کوچک مدرسه شروع شد و به لحظه‌های نفس‌گیر جنگ رسید.

از کلاس‌های مدرسه تا میدان بحران

او درباره آشنایی‌اش با جمیعت هلال احمر، می‌گوید: «از سال ۸۴ با هلال‌احمر آشنا شدم. آن زمان مدرسه‌ام کلاس‌های کمک‌های اولیه برگزار می‌کرد و من، که تازه وارد دنیای نوجوانی شده بودم، همان‌جا فهمیدم که این کار برایم جدی‌تر از یک فعالیت جانبی است. حس مفید بودن، حس اینکه می‌توانی در لحظه‌ای که دیگران نمی‌دانند چه کنند، کمک کنی، برایم جذاب بود. در سال ۹۲ نیز دوره‌های تخصصی را گذراندم و وارد فعالیت حرفه‌ای شدم. امروز در شعبه رامسر فعالیت می‌کنم، اما جنگ اخیر، تجربه متفاوتی برایم رقم خورد. در جنگ، دو نقش داشتم؛ یکی در تیم آواربرداری بودم و دیگری در بخش رسانه‌ای. چون در روابط عمومی فعالیت می‌کنم، مسئول ثبت رویدادها هم بودم: تصویر و ضبط صحنه‌هایی که شاید خیلی‌ها طاقت نگاه کردن به آن‌ها را نداشتند. ده روز در تهران مستقر بودم و حتی شب سال تحویل هم همان‌جا ماندم. خودم خواستم بمانم. ما برای این روزها دوره دیده بودیم.»

شبی که انفجار، خط شروع عملیات شد

شب سال تحویل، برای او یکی از تلخ‌ترین لحظه‌های جنگ شد؛ شبی که انفجارها خانه‌هایی که باید روشن می‌بودند را خاموش کرد: «سال تحویل برای بیشتر مردم لحظه‌ای است برای شادی؛ اما برای ما، آن شب آغاز سخت‌ترین عملیات چند روز اخیر بود. هنوز نیمه‌شب نگذشته بود که صدای چند انفجار پشت سر هم شهر را لرزاند. حدود ساعت سه صبح بود که اعلام تخلیه کردند. چند انفجار نزدیک محل استقرار ما شنیده شد. صدای برخورد  و لرزش ساخت‌وسازها به وضوح حس می‌شد. بلافاصله در ابتدا یک تیم ارزیاب اعزام شد و بعد از چند دقیقه بی‌سیم گزارش داد چهار واحد مسکونی در یک ردیف، کاملاً تخریب شده‌اند. ما به‌عنوان پشتیبان عازم محل شدیم. وقتی رسیدیم، انگار زمان ایستاده بود. چهار خانه در کنار هم با سنگرشکن در یک لحظه تبدیل شده بودند به کوهی از بتن و آهن. چند نفر از بچه‌های داوطلب توانسته بودند یک پیرمرد را زنده از زیر آوار بیرون بکشند. همان لحظه سگ‌های آنست خانه کناری را نشانه رفتند و ما وارد آوار شدیم. گفتند یک خانواده چهار نفره داخل خانه بودند. امید داشتیم زنده باشند.»

پیدا کردن پدر، مادر و کودک‌هایشان

کار جست‌وجوی اولیه همیشه سخت و سریع است؛ اما لحظه شناسایی پیکر، لحظه‌ای است که سکوت روی همه‌چیز می‌نشیند. شکوری، از لحظه‌ای می‌گوید که برایش بسیار دردناک بود: «اول مادر خانواده را پیدا کردیم. بی‌جان بود. زمان زیادی نگذشته بود که جسد دو کودک پیدا شد؛ یکی پنج یا شش ساله، و دیگری حدود نه ساله. نمی‌توانم توصیف کنم آن لحظه چه اتفاقی درونم افتاد. من هم دو فرزند دارم. ناگهان همه تصویرها در ذهنم زنده شد؛ چند شب قبل، بچه‌ها از من خواسته بودند برویم سالن، فیلم ببینیم و همان‌جا کنار هم بخوابیم. این خانواده هم کنار یکدیگر در سالن خوابیده بودند. اگر در اتاق بودند، شاید زنده می‌ماندند. و حالا ما آن‌ها را از دل آوار بیرون می‌کشیدیم. این یکی از صحنه‌هایی بود که باعث شد آن شب سال تحویل برای من به یکی از تلخ‌ترین لحظه‌های زندگی‌ام تبدیل شود.»

روایت خانه ۱۲ طبقه؛ فراری که به لحظه نرسید

او از صحنه‌ای دیگر هم می‌گوید؛ روایتی که نشان می‌دهد گاهی فاصله مرگ و زندگی، تنها چند ثانیه است. خانه‌ای 12 ‌طبقه، مهمانی خانوادگی و انفجاری که همه چیز را معلق گذاشت: «بعد از اتمام عملیات اولیه، مأموریت دیگری اعلام شد. این بار یک ساختمان ۱۲ طبقه هدف قرار گرفته بود. طبقه آخر، جایی که معمولاً خانواده‌ها احساس امنیت بیشتری می‌کنند. وقتی رسیدیم، متوجه شدیم چهار نفر از اعضای یک خانواده قصد خروج از ساختمان را داشتند؛ اما همان لحظه انفجار رخ داده بود و فرصت ترک محل را پیدا نکرده بودند. صحنه تلخ‌تر از آن چیزی بود که تصور می‌کردیم. خانواده در حال جمع‌کردن وسایل بودند و مهمان هم داشتند؛ یک پیرزن. او مشکل زانو داشت و نمی‌توانست همراهشان فرار کند. موج انفجار او را از پنجره به بیرون پرتاب کرده بود. پیکرش را بیرون ساختمان پیدا کردیم. در آن لحظه‌ها با واقعیتی روبه‌رو شدیم که هیچ‌چیز در جنگ قابل پیش‌بینی نیست. گاهی فقط چند ثانیه تصمیم‌گیری، سرنوشت چهار نفر را دگرگون می‌کند.»

زخمی‌که هر بار باز می‌شود

این امدادگر، از تفاوت دو جنگ می‌گوید. از تکراری بودنِ دردی که هر بار با شدت بیشتری برمی‌گردد، صدایش می‌لرزد: «به‌نظرم جنگ ۱۲ روزه آسیب بیشتری داشت. تعداد شهدا بیشتر بود و تخریب‌ها وسیع‌تر. صحنه‌های اوین در آن جنگ بی‌نهایت دردناک بود. اما در این جنگ، تعداد روزها بیشتر بود و حجم حملات گسترده‌تر. با این حال، رسالت ما تغییر نمی‌کند؛ چه جنگ ۱۲ روزه باشد، چه این یکی. وظیفه داریم ایستاده باشیم. ترس یا احساسات را کنار می‌گذاریم تا بتوانیم کمک کنیم. من حتی وسط عملیات آواربرداری، دوربین را هم دستم می‌گرفتم تا روایت‌ها ثبت شوند؛ چون معتقدم روایت بخش مهمی از نجات است. اینکه تاریخ، رنج این مردم را فراموش نکند. روزهایی که در تهران بودم، تلاش کردم هم پا‌به‌پای تیم آوار کار کنم و هم در قالب تیم رسانه‌ای«باور» روایت‌گر رشادت دوستانم باشم. من یک هلال‌احمری‌ام، با عشقی که به لباس خدمت دارم و ایمانی که خدا در دلم روشن کرده، خودم را مسئول نجات جان هم‌میهنانم و ثبت فداکاری‌های یارانم می‌دانم. برای من، امدادگری فقط یک کار نیست؛ یک مسئولیت انسانی است. و اگر دوباره لازم باشد، باز هم خواهم رفت. ما برای مردم وطن‌مان کوتاهی نمی‌کنیم. هیچ خطری مانع کار ما نمی‌شود. تا آخرین لحظه کنار مردم میهن‌مان می‌مانیم.»   / سیما فراهانی

کلیدواژه‌ها:

0
/
۱۴۰۵/۰۲/۰۵- ۱۳:۵۵
/
متن دیدگاه
نظرات کاربران
تاکنون نظری ثبت نشده است
لینک کوتاه