امروز پنج شنبه  ۱۰ ارديبهشت ۱۴۰۵

وقتی امدادگر، میان آوار و بمباران ماند / ماجرای نجاتگری که با پاهای شکسته باز هم به میدان جنگ برگشت

هژیر زندی، نجاتگر هلال‌احمر سنندج و عضو تیم آنست، در روز یازدهم اسفند با صحنه‌ای روبه‌رو شد که مسیر زندگی و امدادگری‌اش را برای همیشه تغییر داد؛ روزی که پنج بار انفجار نزدیکش فرود آمد، از داخل ساختمان فروریخته، حین امدادرسانی، به خیابان پرت شد، پاهایش شکست، اما بلافاصله در روزهای بعد، با پای گچ‌گرفته به اداره برگشت تا کنار مردم بایستد.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ یازدهم اسفندماه ۱۴۰۴، غرش موشک‌های متجاوز، آرامش شهر را به آشوبی از خون و باروت بدل کرد. در آن لحظات هراس‌انگیز که هر کسی به دنبال پناهی می‌گشت، هژیر زندی به همراه تیم‌های عملیاتی جمعیت هلال احمر، سرخ‌جامگانی بودند که بی‌مهابا به دل حادثه شتافتند. آن‌ها نه برای تماشا، بلکه برای لمس آوارها و بیرون کشیدن نبض زندگی از میان ویرانه‌ها راهی یکی از مراکز اصلی اصابت شدند: «سه سال است که عضو تیم آنست هلال احمر سنندج شدم و از سال ۸۹ دوره‌های مختلف نجاتگری را گذراندم. چون پدرم یک هلال‌احمری است، برای همین امدادگری برایم چیزی شبیه میراث خانوادگی است؛ کاری که با آن بزرگ شدم. برای همین همیشه دوست داشتم در بحران‌های مختلف کنار مردم باشم. اما صبح روز یازدهم اسفند ماه برایم بسیار متفاوت بود. در خانه بودم که صدای انفجار شنیدم. سریع خودم را رساندم اداره. هنوز یک ساعت نگذشته بود که دوباره زدند، این بار در منطقه‌ای دیگر. ما بدون معطلی اعزام شدیم.»

صدای بمباران که همه‌چیز را تغییر داد

در فضایی که بوی تند خاک و سوختگی مشام را می‌آزرد، هژیر و یارانش سه ساعت تمام، میان دیوارهای لرزان و سقف‌های فرو ریخته، به ارزیابی صحنه و امدادرسانی به خانوارها مشغول بودند؛ گویی مرگ در آن حوالی پرسه می‌زد، اما اراده‌ی این مردان، بر ترس چیره شده بود. سه ساعت از حضورشان در محل گذشته بود؛ تیم‌ها مشغول جست‌وجو، ثبت نشانه‌ها و بیرون آوردن پیکر جان‌باختگان بودند. اما آن روز، چیزی فراتر از تجربه‌های قبلی در انتظارشان بود: «مشغول جست‌وجو بودیم که یک‌دفعه صدایی عجیب شنیدیم. بچه‌ها هم شنیدند. صدای موشک بود که داشت نزدیک می‌شد. هنوز نفهمیده بودیم چه خبر است که همان نقطه را دوباره زدند. وحشت کردیم. نمی‌دانستیم باید چکار کنیم. بلافاصله رفتیم و پناه گرفتیم.»

پرت شدن از دل ساختمان به خیابان

در آن لحظه، زمان مثل یک تکه شیشه شکست. ساختمان لرزید، موج انفجار همه‌چیز را جابه‌جا کرد و ۱۵ تا ۲۰ نفر از امدادگران یک‌جا در معرض خطر قرار گرفتند. سه نفرشان، از جمله هژیر زندی، به بیرون پرتاب شدند: «یک‌دفعه پرت شدیم در خیابان؛ من و دو نفر دیگر مستقیم افتادیم داخل خیابان. پاهایم آسیب دید. درد را احساس کردم. برای چند ثانیه هیچ‌جا را نمی‌دیدم. همه‌جا تاریک شد. وقتی چشمم باز شد، دیدم بچه‌ها دارند می‌دوند. نمی‌دانستم دقیقاً کجام. بلند شدم، دوباره افتادم. نمی‌دانستم باید چیکار کنم. فقط صدای بمباران می‌شنیدم و موج انفجار در یک قدمی من بود.»

بیست سانتی‌متر تا نقطه اصابت

هژیر زندی هنوز میان خیابان بود که موج دوم و سوم و در نهایت چهارم و پنجم رسید. صدای برخوردها یکی پس از دیگری می‌آمد. دود، ترکش، موج… هیچ نقطه امنی نمانده بود: «یکی از بچه‌ها آمد کمکم کند. هنوز دستش را نگرفته بودم که دوباره زدند. فرار کردیم، اما من دوباره افتادم. دیگر نمی‌توانستم راه بروم. داخل جدول خیابان پناه گرفتم. فقط ۲۰ سانت با جایی فاصله داشتم که داشتند می‌زدند. چهار پنج بار پی‌درپی زدند. آن لحظه قابل توصیف نیست. فقط می‌دانم خیلی ترسیدیم.»

بعد از تمام شدن موج حملات، تیم‌ها بالاخره توانستند خودشان را به هژیر برسانند. پاهایش آسیب جدی دیده بود، فشارش به‌خاطر شوک بالا رفته بود و دو نفر دیگر از همکارانش هم از ناحیه پا زخمی‌شده بودند: «وقتی تمام شد بچه‌ها آمدند من را بلند کردند. بردند بیمارستان. پاهایم شکسته بود. تا زانو گچ گرفتم. استرسم بالا رفته بود و از شدت استرس فشارم بالا بود. دو نفر از همکارهایم هم همان‌طور وسط خیابان افتاده بودند. همه ترسیده بودیم.»

بازگشت با پای شکسته

این حادثه تلخ و جراحات شدیدی که بر پیکر هژیر زندی و همکاران ایثارگرش در سنندج نشست، فراتر از یک آسیب جسمی، سندی زنده از مظلومیت ملت ایران و شجاعت است. آن‌ها که قرار بود مرهمی‌بر زخم‌های مردم باشند، خود هدف مستقیم حمله قرار گرفتند. با وجود درد، گچ، شوک و توصیه پزشکان، این نجاتگر نتوانست دور بماند. او از آن امدادگرانی است که اعتقاد دارد «بودن» خودش یک نوع کمک است، حتی اگر نتواند آواربرداری کند: «روز چهارم با پای گچ‌گرفته رفتم اداره. نمی‌توانستم بی‌تفاوت بمانم. به‌عنوان پشتیبان کمک می‌کردم؛ نگهبانی می‌دادم، توی آشپزخانه کمک می‌کردم. حتی با پای شکسته بیرون می‌رفتم. باز هم انفجار داشتیم. نمی‌توانستم کنار بایستم.»

در تمام طول جنگ، هر روز و هر شب در اداره و عملیات‌ها حاضر بود. هژیر می‌گوید درد پا مهم نبود؛ مهم این بود که کمک کند: «تمام روزهای جنگ را کامل بودم. شاید نمی‌توانستم مثل قبل آواربرداری کنم، اما کنار بچه‌ها بودم. وظیفه بود. دوست داشتم برای مردم کاری انجام بدهم.»

امدادگری حرفه‌ای است که ترس را از انسان نمی‌گیرد؛ فقط یاد می‌دهد با آن کنار بیایی. هژیر زندی هم همین را تجربه کرده است: «اگر دوباره اتفاق بیفتد، با اینکه ترس دارم، باز هم می‌روم. اگر ده بار دیگر هم پایم بشکند، اگر هر اتفاقی بیفتد، باز می‌روم. ما برای همین کاریم. دوست دارم ناجی باشم.»

تجربه‌ای که هیچ‌چیز شبیهش نبود

این امدادگر در جنگ ۱۲ روزه آماده‌باش بوده، اما هیچ‌وقت تجربه مستقیمی از چنین صحنه‌هایی نداشت. حادثه یازدهم اسفند برایش شبیه هیچ بحرانی نبود: «من در جنگ ۱۲ روزه آماده‌باش بودم، اما این‌بار، این حجم از بی‌رحمی را هیچ‌وقت ندیده بودم. این رویداد هیچ شباهتی به بحران‌های قبلی نداشت.»

تازه دامادی در کنار آوار و انفجار

در آن روزها، هژیر تازه یک هفته بود ازدواج کرده بود. شروع زندگی‌اش با حادثه گره خورد: «تازه ازدواج کرده بودم. یک هفته از عقدمان می‌گذشت. همسرم خیلی می‌ترسید. می‌گفت نرو. اما گفتم باید کمک کنم. حتی استعلاجی برایم نوشته بودند و پزشکان گفته بودند اداره هم نرو. ولی نتوانستم. رفتم تا کنار همکارانم باشم. حتی سر صحنه اصابت‌ها هم می‌رفتم. می‌رفتم تا اگر اتفاقی افتاد کنار همکارانم باشم. نمی‌توانستم بی‌تفاوت باشم و در خانه استراحت کنم.»  / سیما فراهانی

کلیدواژه‌ها:

0
/
۱۴۰۵/۰۲/۰۶- ۱۲:۰۹
/
متن دیدگاه
نظرات کاربران
تاکنون نظری ثبت نشده است
لینک کوتاه