امروز شنبه  ۱۲ ارديبهشت ۱۴۰۵

از زیر آوار تا بازگشت نفس/ داستان امدادگری که نجات از مرگ را معنا کرد

در میان دود، آوار و اضطرابی که فضای حادثه را پر کرده بود، علی محرابی، نجاتگر هلال‌احمر استان کهگیلویه و بویراحمد، همراه با تیم امدادی خود وارد عملیاتی شد که هر لحظه آن می‌توانست به پایان زندگی یک انسان ختم شود. اما چند دقیقه تلاش نفس‌گیر در دل آوار، سرنوشت دیگری رقم زد؛ لحظه‌ای که نبضی ضعیف دوباره زیر انگشتان یک نجاتگر جان گرفت.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ صدای اعلام حادثه هنوز در فضا پیچیده بود که تیم‌های امدادی یکی پس از دیگری آماده حرکت شدند. فضای پایگاه ناگهان پر از شتاب و تمرکز شد؛ هرکس می‌دانست در چنین لحظاتی، هر ثانیه می‌تواند میان زندگی و مرگ فاصله ایجاد کند. در میان نیروهای آماده اعزام، علی محرابی نیز تجهیزاتش را برداشت و همراه تیم خود به سمت محل حادثه حرکت کرد: «به محض اینکه خبر حادثه اعلام شد، ما معطل نکردیم. تجهیزاتمان را برداشتیم و همراه تیم به سمت محل اعزام شدیم. وقتی رسیدیم، صحنه واقعاً سنگین بود؛ توده‌ای بزرگ از آوار که بخشی از ساختمان را کاملاً فرو ریخته بود و اطراف آن پر از مردم نگران و مضطرب بود. صدای فریادها و درخواست کمک از هر طرف شنیده می‌شد. همان لحظه فهمیدیم که باید سریع و دقیق عمل کنیم، چون ممکن بود زیر آن حجم آوار هنوز افرادی زنده مانده باشند. ما در کنار نیروهای آتش‌نشانی شروع کردیم به باز کردن مسیرهای نفوذ. هرکس وظیفه‌ای داشت و همه با تمرکز کامل کار می‌کردند. وقتی وارد طبقه همکف شدیم، فضا خیلی وحشتناک بود؛ دود، گرد و خاک و آوار همه جا را گرفته بود.»

فریادی از دل آوار

در میان تلاش نیروهای امدادی برای باز کردن مسیرها، ناگهان صدایی بلند سکوت سنگین عملیات را شکست. یکی از آتش‌نشانان از میان آوار فریاد زد و کمک فوری خواست. همه می‌دانستند چنین صداهایی معمولاً به معنای پیدا شدن مصدومی در شرایط بحرانی است: «ناگهان یکی از آتش‌نشان‌ها با صدای بلند صدا زد: “بچه‌های هلال! یک مصدوم نیاز به احیای فوری دارد. سریع بیاین!” وقتی این جمله را شنیدم، بدون لحظه‌ای مکث وسایلم را برداشتم و به سمت صدا دویدم. مسیر تنگ بود و از میان آوار رد می‌شدیم. هر لحظه احتمال ریزش وجود داشت، اما در آن شرایط فقط به این فکر می‌کردم که شاید هنوز فرصتی برای نجات آن آدم باشد. وقتی به محل رسیدم، مردی را دیدم که بی‌حرکت روی زمین افتاده بود. یکی از آتش‌نشان‌ها گفت که علائم حیاتی‌اش همین الان از بین رفته. آن لحظه فهمیدم که زمان بسیار محدود است و باید فوراً احیا را شروع کنیم.»

شروع نبرد با مرگ

فضای بسته و پردود زیر آوار، کار امدادگران را دشوارتر می‌کرد. نفس کشیدن سخت بود و نور کمی‌به محل می‌رسید. اما در چنین شرایطی، تمرکز کامل بر روی مصدوم تنها چیزی بود که اهمیت داشت: «بلافاصله عملیات احیای قلبی–ریوی را شروع کردم. در آن فضای تنگ و پر از دود، روی قفسه سینه‌اش فشارهای منظم وارد می‌کردم. صدای برخورد دست‌هایم با سینه او در سکوت سنگین زیر آوار می‌پیچید. همکارم هم کنارم ایستاده بود و تنفس مصنوعی می‌داد. هر دو کاملاً روی کارمان تمرکز کرده بودیم. وقتی آمبوبگ رسید، کار را با آن ادامه دادیم. صدای آمبوبگ برای ما تبدیل به ریتم امید شده بود. در آن لحظات، نه دود اطراف را می‌دیدم و نه صدای جمعیت را می‌شنیدم. فقط یک هدف داشتم: اینکه قلب این مرد دوباره شروع به تپیدن کند.»

چند دقیقه نفس‌گیر

دقایق عملیات احیا برای امدادگران به اندازه ساعت‌ها طول می‌کشید. هر چرخه احیا آزمونی تازه بود؛ آزمونی میان ادامه زندگی یا تسلیم شدن بدن مصدوم: «چند چرخه کامل احیا را انجام دادیم. دست‌هایم بدون توقف فشار می‌آوردند و همکارم تنفس می‌داد. گاهی احساس می‌کردم نفس خودم هم بند آمده است. آن‌قدر روی کار تمرکز کرده بودم که زمان از دستم خارج شده بود. فقط می‌دانستم باید ادامه بدهم. هر چرخه احیا برای ما یک رقابت واقعی با مرگ بود. در ذهنم فقط این فکر می‌گذشت که شاید همین چرخه بعدی بتواند قلبش را دوباره به حرکت دربیاورد. با وجود خستگی، با قدرت ادامه می‌دادم. هیچ‌کدام از ما نمی‌خواستیم تسلیم شویم.»

لحظه‌ای که نبض بازگشت

گاهی در دل تاریک‌ترین لحظات عملیات، اتفاقی رخ می‌دهد که تمام خستگی‌ها را از یاد می‌برد. لحظه‌ای که زندگی دوباره به بدن بازمی‌گردد، برای امدادگران چیزی شبیه معجزه است: «بعد از چند چرخه احیا، ناگهان زیر انگشتانم یک حرکت خیلی کوچک حس کردم. اول مطمئن نبودم، اما دوباره بررسی کردم. یک نبض ضعیف برگشته بود. همان لحظه همه ما برای چند ثانیه سکوت کردیم. بعد مرد یک نفس عمیق کشید؛ اولین نفس بعد از آن سکوت سنگین. آن لحظه واقعاً حس عجیبی داشت. انگار تمام تاریکی اطرافمان روشن شد. خستگی چند دقیقه تلاش نفس‌گیر در یک لحظه از بین رفت. لبخندی روی صورت همه ما نشست.»

بازگشت امید

پس از بازگشت علائم حیاتی، مرحله بعدی انتقال ایمن مصدوم از زیر آوار بود؛ مرحله‌ای که نیاز به هماهنگی کامل تیم امدادی داشت: «بعد از اینکه علائم حیاتی‌اش برگشت، با کمک بقیه بچه‌های تیم شروع کردیم به خارج کردن او از زیر آوار. با احتیاط کامل او را روی برانکارد قرار دادیم و مسیر خروج را باز کردیم. وقتی بالاخره از میان آوار بیرون آمدیم و او را به آمبولانس تحویل دادیم، حس کردیم یک مأموریت سخت به پایان رسیده. در آن لحظه فقط به این فکر می‌کردم که این مرد حالا دوباره فرصت زندگی پیدا کرده است.»

معنای واقعی نجات

در پایان آن روز، وقتی دود و خاک کم‌کم از فضای حادثه کنار می‌رفت، چیزی فراتر از یک عملیات موفق در ذهن امدادگران باقی مانده بود؛ معنایی عمیق‌تر از نجات: «آن روز میان خاک و دود، دوباره فهمیدم نجات دقیقاً یعنی چه. نجات فقط زنده ماندن یک نفر نیست. وقتی یک نفر را از مرگ برمی‌گردانی، در واقع امید یک خانواده را نجات داده‌ای. شاید آن مرد پدر یک خانواده باشد، شاید فرزند کسی باشد که منتظر بازگشتش است. آن نفس که زیر آوار برگشت، فقط نفس یک انسان نبود؛ نفس امید بود. برای همین است که ما امدادگران با تمام سختی‌ها باز هم در این مسیر می‌مانیم.»

کلیدواژه‌ها:

0
/
۱۴۰۵/۰۲/۰۸- ۱۲:۵۶
/
متن دیدگاه
نظرات کاربران
تاکنون نظری ثبت نشده است
لینک کوتاه